eitaa logo
مه عشق|رمان
1.3هزار دنبال‌کننده
42 عکس
28 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام دوستان به کانال خودتون خوش آمدید 🌷 مطمئن باشیدشما با بنر واقعی عضو کانال شدید.. فعلا یک رمان از خانم عزیزی پارت گزاری میشه. 🌱🌱🌱
part141 ساعت هشت بود که زنگ آیفون به صدا در اومد..عجیب ترس بدی به دلم افتاده بود و امانم بریده شده بود . زینب سمت آیفون رفت و درو باز کرد ...چپیدم تو آشپز خونه و از استرس لبمو میجوییدم . وقتی صدای سعید اومد نفسم رفت ،شادو سرزنده بود . سرکی از پشت دیوار کشیدم که دختر شیک پوشی با اوضاع بدی کنارش بود و با نازو عشوه کنارش قدم برمیداشت .. وقتی رو مبل نشستن و دختره پشت به من نشست و سعید دقیقا جلو دیدم... حرفی نمیزدن و فقط بهم خیره بودن . وقتی چهره سعید جلو دیدم قرار گرفت ناخواسته اشک از چشام سرازیر شد چقد دلتنگ روزای قبل ازدواج مون بودم هرچقدر هم که سختی کشیده بودیم اما حداقل بهتر از این روزام بود . فوری از پشت دیوار کشیدم کنارو روصندلی نشستم اشکام همینجور سرازیر بود وجلو خودمو گرفته بودم صدام در نیاد ..برام سوال بود اون دختر کیه که برای سعید باارزشه . چند دقیقه ای گذشته بود که با صدای سعید که مخاطبش من بودم از جا پریدم با دست و پای لرزون سمت پذیرایی قدم برداشتم کمی عقب تر از دختره ایستادم ... _وسایل پذیرایی رو بیارو از خانم پذیرایی کن کم و کسر نباشه چیزی . مغموم سری تکون دادم و برگشتم سمت آشپز خونه با کمک بقیه همه چی رو آماده کردیم و برای پذیرایی ازشون خودم پیش قدم شدم . وقتی ظرف میوه رو جلو دختره گرفتم دهنم از تعجب باز موند چشام گرد شده بود و بدنم سست شده بود . دیگه آب از سرم گذشته بود دیگه مطمئن بودم که زدم رودست هرچی بدبخته . سینی از دستم افتاد و لباس گرون قیمتِ دختره به گند کشیده شد . هیچی برام مهم نبود ،حتی اگه کتک میخوردم براش ..زانو هام خالی کردو همونجا افتادم . اشکام با بارون پاییزی رقابت میکرد . نفسم تنگ شده بودو صدای جیغام گوش آسمونو کر میکرد. https://eitaa.com/foglev
part142 گریه میکردمو دستامو چنگ میگرفتم .دیگه مطمئن شده بودم دوست داشتن سعید از اولم یه کار تباهی بوده .. خانم گل و زینب با عجله نزدیکم شدن که فوری بلند شدم و دوییدم سمت اتاق . شک نداشتم بدبختی الانم همه ش تقصیر رویا بوده ...اطمینان پیدا کرده بودم خوش پشت سرم اراجیف گفته بودو منو از چشم سعید انداخته بود . اون به هدفش رسیده بود منو خونه خراب کرده بودو خودش الان دست تو دست شوهرم اون بیرون ایستاده بود . با صدای بازو بسته شدن در از جا پریدم . سعید بود. زده بود به سرم و شده بودم بیخیال عالم . صدامو انداختم تو سرم و هوار کشیدم: _برو بیروووون اومدی خونه خراب شدن منو تماشا کنی ؟اومدی بیشتر آتیشم بزنی (یقه شو گرفتم ) زدیییی بدم زدیییی تا دلت بخوااااد سوزوندیم دست ازسر جنازه ام برداااار . مظلوم و سربه زیر همونجا افتادم و با صدای آروم لب زدم: _دیگه منو نسوزون سعید من دیگه خاکستر شدم (سرمو گرفتم بالا) تو سعیدِ من نیستی سعید من خیلی مهربون بود اون خیلی هوامو داشت . من جونم برای اون سعید درمیاد ،توروخدا سعیدِ خودم شو . توروخدا بگو همه اینا شوخی بود. من دیگه طاقت ضربه دستا و تحقیراتو ندارم ..🥺 موهاشو میکشید و قدم میزد . لبخند کم رنگی به این کارش زدم هم دلم براش تنگ بود هم قهر بودم باهاش. رو زمین نشست و کلافه دست شو جلو صورتش گرفت ...انقد بهش خیره موندم که ندونستم کی چشام گرم خواب شد . وقتی بیدار شدم روتخت بودم و پتو تا شونه هام بالا کشیده شده بود . از جایی که الان بودم تعجب کردم ،من مطمئن بودم دیشب رو زمین خوابم برده بود . از کار سعید لبخندی رولبام ظاهرشد اما مثل قبلا ذوق زده ام نکرد ،مثل قبلا قند تودلم آب نشد . دست و روم و شستم ،ظاهرمو مرتب کردمو از اتاق زدم بیرون. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حال دل فرهاد که درمدت عمر، مزه ی تلخ ترین خاطره اش شیرین بود... ❤️‍🩹 https://eitaa.com/foglev
part143 وارد پذیرایی که شدم با سعید و رویا چشم تو چشم شدم درحالی که کنار هم صبحانه می خوردند و خنده از رولب شون پاک نمیشد . سرمو پایین انداختم و مغموم سمت آشپز خانه قدم برداشتم . برام شده بود حسرت که حداقل یه روز چشام اشکی نشه . خیلی سخته تمام جون تو کنار یکی دیگه سرحال و خندان ببینی اما با خودت شبیه یه دشمن برخورد کنه . با خانم گل که روبرو شدم بغضمو قورت دادم تا ناراحت نشه اما دست کم گرفته بودمش اون آدم شناس خوبی بود . _تو باز گریه کردی تاج سر؟ بغضمو قورت دادم سری تکون دادم :_نه گریه نکردم دیشب کم خوابیدم چشام قرمز شده . _من تورومیشناسم غزلم تو یه ثانیه ام که گریه میکنی چشات قد توپ تنیس پوف میکنه ..سر منو شیره نماااال . لبخندی به این همه دقتش زدم . چقد دوست داشتم این توجه هارو سعید رومن داشته باشه . ولی نشد که بشه . یعنی اگه میخواست میشد . کنارشون نشستم اما اصلا لب به صبحونه نزدم یه ماهی بود که اشتهام کور شده بودو هرچی میزاشتن جلوم میلم نمیکشید . به شدت لاغر شده بودم و کلا چهره ام تغییر کرده بود تو این چند ماه یه قدری عذاب کشیده بودم که کلا قاطی کرده بودم . دوره شیمی درمانیم چند جلسه ای مونده بودو سعید حاضر نمیشد ببرتم ..حتی حاضر نمیشد برام دارو بگیره که کمتر درد بکشم . میدید چقد از درد سرم و خونریزی های بینیم زجر میکشم اما به هیچ صراطی مستقیم نبود . واقعا برام تعجب آور بود که که سعید تا این حد بی رحم بشه . خانم گل کلی به بخاطر غذانخوردنم حرص میخورد و اعصابش خورد میشد زینب و بقیه خدمه ها هم از این رفتار من و گوشه گیر بودنم تعجب کرده بودن . اما از ترس خانم گل و سعید کاری به کارم نداشتن. فقط تنها کسی که تا الان سرپا نگه داشته بودم اول خدا بود بعدش مهربونی های خانم گل . نمیدونستم این کاراشو چجور جبران کنم و قدر دانش باشم . https://eitaa.com/foglev
part144 موقعه جمع آوری صبحانه وقتی دست به دست هم دیدمشون سرم نبض گرفت ،انگارنه انگار که روزی سعید از این آدم نفرت داشت.. وقتی جلوی رویا بهم دستور میداد و های های بهم میخندیدن از زور غم و حرص وسیله هارو همونجا رو میز گزاشتم وحرصی سمت اتاق رفتم . درو محکم بهم کوبیدم که پنج دقیقه نگذشت ضربه های محکم و عربده های سعید به گوشم خراش انداخت. وقتی موفق شد درو باز کنه با لگد های محکمش نفسم ایستاد. تو دلم فاتحه خودمو خوندم ...از چهره ترسناکش هر آدمی میترسید ،چه برسه به منی که خطابش منم .. شقیقه هاش نبض گرفته بودو صورتش از فشار حرص سرخ سرخ بود . _حالا کارت به جایی رسیده که به من بی احترامی میکنی ،آره؟ زبونم بند شده بود حداقل بپرسم چه بی احترامی من که جرات نمی کنم تو چشمای تو نگاه کنم حالا میتونم بهت بی احترامی کنم؟! از دستم گرفت و دنبال خودش کشوند ...از درد دستم گریه ام گرفته بود . _توروقرآن سعید به پات میوفتم ولم کن .. سعید جون عزیزت ولم کنننننن نامرد. هق هقم جیگرمو میسوزوند .برای نفس کشیدن تقلا میکردمو سعید کار خودشو میکرد. به پذیرایی که رسیدیم دستمو محکم ول کرد و انداختم زمین ‌. با چشای اشکی سربلند کردم که قیافه پیروزمندانه رویا آتیش درونمو شعله ور تر کرد. با نفرت بهش زل زدم ... _سریع بیوفت به پای خانوم و ازش عذرخواهی کن . فوری سرمو بالا گرفتم و متعجب بهش خیره شدم. هیچ موقعه توقع شنیدن همچین حرف رو از سعید نداشتم . بدبختیام دیدن نداشت ،یکی از یکی بدتر ،یکی از یکی دردناکتر ... _مگه نشنیدی ؟داره میگه به پای من بیوفت و ازم عذرخواهی کن تا کتک نخوری. ترسون فوری سری تکون دادم و عقب نشینی کردم . _هیچ وقت ،هیچ وقت به پای تو نمیوفتم ،حتی اگه قرار باشه در عوضش جونمو بدم . تو کثیف ترین آدمی هستی که دیدم . سعید جنون زده سمتم اومدو آستین لباسمو گرفت :_حتی اگه قرار باشه در عوضش جون خوانوادت به خطر بیوفته؟ https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030
part145 ترسیده دستشو گرفتم : _اخه لعنتی به اونا چیکار داری تو ..مگه بدبخت کردن من برات کافی نبود ،اونا چیکارت کردن .مگه منو نسوزوندی ..خب نکن نامرد من الان تنها دلخوشیم دیدن اوناست نکن توروخدا . سرش پایین بودو هیچی نمیگفت ...دستشو باضرب از دستم بیرون کشید. _برای من نمایش بازی نکن ببینم فکر کردی با گریه هات دلم به رحم میاد یا گند کاریاتو یادم میره؟ (عربده کشید)نههههه هیچ وقت کار کثیف تو از یاد نمی برم. وقتی دونستم منو سرکار گزاشتی و رفتی با یه نفر دیگه حالم ازت بهم خورد غزل ،ازت نفرت پیدا کردمممم. دیگه هیچ وقت نمی تونم دوست داشته باشم ..آدمای خیانت کار ارزش فرصت دوباره رو ندارن میدونی چی میگم که . و گزاشت ورفت با تنفر زل زدم به رویا: _با بهم ریختن زندگیم چی بهت رسید ؟سعیدو میخوای یا ثروت شو ؟خودت کم داری ؟کم ثروت برات گزاشتن ؟ به خاطر پول زندگی یه نفر دیگه رو به خاک سیاه نشوندی خدا لعنتت کنه. زیر لب غری زد و سمت اتاق شون رفت . خانم گل با نگرانی سمتم اومدو دستم و گرفت میدونستم تماشاگر بدبختی های من بود و کاری از دستش بر نمیومد . سرمو پایین انداختم ، همون طور که اشک میریختم لب زدم: _دیدی خانم گل ؟دردامو تماشا کردی دیگه ..من دیگه طاقت ندارم .مگه یه آدم چقد ظرفیت داره ،که این همه بدبختی رو میتونه تحمل کنه . چرا خدا منو نمیکشه راحت شم ؟دیگه امیدی برام نمونده ،دیگه سعید عوض بشو نیست خانم گل ..من چه خاکی به سرم بریزم آخه؟🥺 با گوشه روسریش اشک شو پاک کرد :_نگو اینجور مادر خدا قهرش میگیره ،توکل کن به خدا درست میشه دوردونه ام ..معلومه دختر قوی هستی که خدا داره اینجور امتحانت میکنه . دیدی میگن آدما رو باید موقعه عصبانیت شناخت ؟خدا هم اینجور موقعه ها بنده هاشو میشناسه مادر مبادا جا بزنی ، اون بالا سری خودش میدونه داره چیکار میکنه . تو فقط امیدتو از دست نده ،بی شک مشکلت حل میشه . _خانم گل این مشکل نیست خود ویران شدنه ،آخه چقد امتحان ،مگه من آدم نیستم . چند ضربه ی آرومی به شونم زدو درست میشه ای نجوا کرد . تودلم می گفتم این خانم گل چقد خوش خیاله من که دیگه امیدی به درست شدن سعید ندارم و مطمئن بودم تا آخرش تو این منجلاب گیر افتادم. https://eitaa.com/foglev