eitaa logo
forbidden love
1.2هزار دنبال‌کننده
9 عکس
1 ویدیو
1 فایل
کپی پيگرد قانونی دارد..!. رمان ها🥂: #عشق_قدیمی¹/²:"پایان یافته" #عشق_ممنوعه¹:"درحال پخش" #چیچک_عمارت:"بزودی"
مشاهده در ایتا
دانلود
3 پارت تقدیم نگاهتون🍓 نظری، حرفی، سخنی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f1um5w&btn=Panah
علی: <اولی شاید اما دومی محال بود چه آنها بخواهند چه نه ماهوین رسما مال او بود> حال هیچکس نمی‌داند در حقیقت چه اتفاقی می‌افتد آیا ماهوینش با فهمیدن حقیقت با فهمیدن اینکه شروین برادر اوست و به دلیل قدرت بزرگ ارجمند‌ها می‌تواند از علی جدا شود بازهم کنار او می‌ماند؟ یا برای همیشه علی را ترک می‌کند؟ حال همه به هم ریخته اند و هیچکدام راه حلی ندارند منتظر نشسته اند تا سرنوشت تقدیر آنها را رقم بزند روزی که از**اج کرده بود عاقبت را تا حدودی می‌دانست اما این‌بار عجیب سورپرایز شده بود و اینگونه هیچکدام چاره ای جز صبر ندارند صبر برای آشکار شدن حقیقت صبر برای تغییر ساید و شاید صبر برای پاشیده شدن زندگي‌ها ادامه دارد.....
ماهوین: چقدر همه عجیب شده بودند این روزها قرار بود به مهمونی بابا بریم و این از همه عجیب‌تر بود علی که با او میونه خوب که هیچ رسما با او د*من است و حال می‌گوید به آنجا می‌رویم به روی خود نمی‌آورم اما اصلا دلم نمی‌خواهد به آنجا بروم مخصوصا با این وضعیتم ، با این وضعیتی که بجز خودم کسی از ان خبر ندارد حتی علی ، می‌ترسم بگویم و او چیزی بگوید برخلاف خواسته من چیزی بگوید که شکسته شوم از سنگ دلی اش اما بلاخره هم علی هم بقیه می‌فهمند اما واکنش آنها چیست خدا می‌داند به خداوندی خدا قسم که اگر علی اورا نخواهد جوری می‌رویم که انگار هرگز نبوده ایم نمی‌دانم چرا اما ترس خواسته نشدنش را دارم و ان دلیل های به ظاهر منطقي علی ‌‌ ادامه دارد....
شروین: پیشنهاد مثلا پدرم را قبول کرده بودم و او هم به سرعت مهمانی ترتیب داده بود تا به مثلا رقبایش جانشینش را صاحب تخت شاهی اش را معرفی کند با علی که در میان گذاشتم پذیرفته بود اما اینکه نگفت قبل به ماهوین بگویم گیجم کرده بود ماهوین هنوز هم بی‌خبر بود اما شدیدا این روزها در خودش بود و در این مدت حتی در این خانه صدای خنده ای هم نبود بازهم همچیز مثل قبل از آمدن ماهوین شده بود اما ترسش از واکنش او بود می‌ترسید اگر بیشتر از قبل بشکند شاید هم ترسش از این بود اتفاقی ناگوار بیافتد که قابل درست شدن نباشد دست تقدیر چه برایشان رقم زده بود که این‌گونه از هم پاشیده بودند آخ کمال آخ که حتی اسمت هم باعث دردسر است چه برسد به خودت ادامه دارد....
3 پارت تقدیم نگاهتون🍓 نظری، حرفی، سخنی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f1um5w&btn=Panah
شروین: دست تقدیر چه برایشان رقم زده بود که این‌گونه از هم پاشیده بودند آخ کمال آخ که حتی اسمت هم باعث دردسر است چه برسد به خودت مدتی بود که از حامی هم خبری نبود به طور کامل شروین از دور خارج شده بود حتی اطلاعی از کارها هم نداشت حامی همه را راست و ریست می‌کرد خیلی وقت بود دیگر از شوخی ها و مسخره بازی هایش با حامی خبری نبود حتی از مأموریت رفتن دوتاییشان هم خبری نبود آخ که تا حرفش شد زنگ زد _جانم چیشده حامی +بدبخت شدیم شروین آرتا بازم اومده ببین به چه بدبختی افتادیم توروخدا _وای حامی یه کار بهت سپردما الان کجاست علی ایندفعه دیگه دیوونه میشه +لابد داره میاد عمارت دیگه صبر کن تا بیام _هوف زنگ میزنم به شایان خان اون باشه شانس زنده موندن بیشتری داریم حامی ادامه دارد...
_هوف زنگ میزنم به شایان خان اون باشه شانس زنده موندن بیشتری داریم حامی با تاسف به آرتا خیره شده بودم خدایاا گیر چه دیوونه های کله شقی افتادمااا یکی از یکی غیر قابل کنترل تر <آخه پسر تو چطور بازم تونستی فرار کنی بابا به خودت فکر نمی‌کنی به ما رحم کن این علی مارو نصف می‌کنه حامی: موندم تو چطور تونستی اون بدبختای بخت برگشته رو گول بزنی اصلا اونارم گول زدی چطور تونستی بدون اینکه بفهمیم از اونجا تا اینجا بیای خیر سرم همه جا آدم گذاشته بودم ..... علی: با وارد شدنم به خونه و دیدنِ آرتا یه لحظه حس کردم خ*ن به مغزم نمی‌رسه چرا اینو نمیشه کنترل کرد _باز چجوری اون بدبختارو کاشتی اومدی تیز برگشتم سمت شروین و حامی جفتشونم سرشونو انقدر پایین انداخته بودن که کم مونده بود نصف شن بعد داد و بی‌داد سر آرتا < شما دوتا سیب زمینی بیاین اینجا ببینم از هماهنگ راه رفتنشون خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم مگه من میتونستم اینارو اذیت کنم آخه > دستامو باز کردم و گفتم بیاین اینجا ببینم شروین بازهم به ورژن دلقک بودن خودش برگشت ادامه دارد....
علی: دستامو باز کردم و گفتم بیاین اینجا ببینم شروین بازهم به ورژن دلقک بودن خودش برگشت جنبه ندارید دیگه سرمو چرخوندم که ماهوینو بغض کرده دیدم قطعا نباید بخاطر داد زدنام سر بچها بوده باشه متعجب پرسیدم <چیشده!؟> حامی: آقا ولش کن اونو شیشه می‌زنه تیز برگشتم سمتش که ساکت شد حامی: تازه به خودم اومدم چی گفتم که ساکت شدم ادامه دارد...
3 پارت تقدیم نگاهتون🍓 نظری، حرفی، سخنی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f1um5w&btn=Panah
حامی: تازه به خودم اومدم چی گفتم که ساکت شدم شروین: یخچال چه وقت نمک ریختن بود اخه جلوش راجب ز‌*ش اینجوری میگی آرتا: با لبخند بهشون چشم دوخته بودم ولی داداش چقدر با قبل از**اجش فرق کرده _کم کم داره حسودیم میشهااا داداش منو ول کنید ماهوین: شروینه بهش چشم غره رفت وای اخه دی**نه جلو داداشش بهش چشم غره میری نتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم و منفجر شدم علی با بهت برگشت سمتم شروینم مثل همیشه داشت تهدید می‌کرد حامی‌م مثل همیشه خشک ایستاده بود و جلوی خودشو گرفته بود ادامه دارد...
1 پارت تقدیم نگاهتون🍓 نظری، حرفی، سخنی https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f1um5w&btn=Panah
فقط منم جام جهانی امسال سرشار از افسردگی شدم؟