#عشق_ممنوعـہ
#پارت_49
علی: متعجب به صورت رنگ پریده اش
نگاه کردم و ل* زدم
< سپهر؟ تو مگه نباید م*ز میبودی؟ اینجا
چیکار میکنی پسر >
سپهر: آقا بیچاره شدیم..
علی: اخم کرده پچ زدم < چیشده؟ >
سپهر: ما..ماهوین خانم
علی: با شنیدن اسم ماهوین انگار پارچ آب
یخ روم ریخته شد
از جام بلند شدم و با قلبی که هر لحظه
امکان داشت از س*نه بزنه بیرون نزدیک
سپهر شدم ماهوین و نیواد کجا هستن؟
سپهر: سرمو انداختم پایین و گفتم
ادامه دارد.....
#عشق_ممنوعـہ
#پارت_50
سپهر: سرمو انداختم پایین و گفتم
< کمال گرفتتشون >
علی: نمیدونم چیشد انگار یکی قلبمو
چنگ زد و ت*ر بدی کشید که داد زدم و
دستمو محکم روی قلبم گذاشتم و خم
شدم
حامی و شروین نگران سمتم اومدن اما
من با کمری خم شده روی زمین نشستم
و دستامو روی سرم گذاشتم
< بدبخت شدم شروین ز* و بچم >
....
ماهوین:
با سر درد بدی چشمامو باز کردم دستام
و پاهام بسته بودن و روی صندلی نشسته
بودم
یاد روز اولی که علی و دیدم افتادم و
باعث شد لبخند تلخی رو ل*م شکل بگیره
ادامه دارد....
2 پارت تقدیم نگاهتون 🍓
نظری، حرفی، سخنی
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f1um5w&btn=Panah
forbiddenlove
#عشق_ممنوعـہ #پارت_50 سپهر: سرمو انداختم پایین و گفتم < کمال گرفتتشون > علی: نمیدونم چیشد ا
علی:بدبخت شدم شروین ز* و بچهم
_یاد روز اولی که علی و دیدم افتادم...
#عشق_ممنوعـہ
#پارت_51
ماهوین:
در باز شد و کمال وارد اتاق شد با دیدنش
چشمام اندازه توپ تنیس شد
< بهبه دختر چشم رنگی بابا >
ماهوین: من چرا اینجام؟
کمال: پسرت چقدر شبیه داییشه
ماهوین: با یاد آوردن اینکه نیواد هم
همراه من بود قلبم از حرکت ایستاد
بلند ج*غ زدم
< بچمم کجاستت >
کمال: آروم باش بابا بچت جاش خوبه اما
ممکنه که بد بشه
ماهوین: با چشمای تلالو اشک ل* زدم
< علی بیچارت میکنه اگه بلایی سر من و
بچم بیاد >
ادامه دارد.....
#عشق_ممنوعـہ
#پارت_52
کمال: با پوزخندی که هر لحظه پر رنگ
تر از قبل میشد زل زدم تو چشماش
< اینجا ایران نیست که راحت پیداتون کنه
دختر بابا >
ماهوین: شوکه شده خیره شدم به
چشمای آبی که حالا ازش متنفر بودم
سرمو گوشه دیوار گذاشتم و شروع کردم
به گریه کردن
کمال که از اتاق رفت هق هقم بلند شد
اخه کی من و درک میکرد ؟ پدر من کسی
که باید حمایتگر و حامی من باشه دختر
و نوه خودشو گر****ان گرفته
با یاد اینکه ایران نیستیم و علی نمیتونه به
این زودیا پیدام کنه هق هقم بلند تر شد
شد
در باز و نیواد همراه مردی که معلوم نبود
کیه وارد اتاق شد با دیدنش خواستم بلند
شم که یادم اومد دست و پاهام بستهشده
ادامه دارد....
#عشق_ممنوعـہ
#پارت_53
ماهوین:
با عجز و گریه نا*دم < تورو خدا دست و
پاهامو باز کنید من که اینجا کسیو ندارم
بخوام برم پیشش حداقل بزارید بچمو
ب*ل کنم >
با*گا*د: یه لحظه دلم براش سوخت
نمیدونستم این دختر کیه ولی خیلی
مظلوم بود و از همه مهمتر یه مادر بود با
دیدن این دختر یاد ز* بچه خودم میوفتم
که مردن
نزدیکش شدم و دستشو باز کردم که
ادامه دارد.....
#عشق_ممنوعـہ
#پارت_54
با**گا*د:
نزدیکش شدم و دستشو باز کردم که
سریع بلند شد و سمت بچهش رفت وقتی
که ب*لش گرفت قلبم جمع شد هیچوقت
دلم نمیخواست به کسی ظلم کنم اما امان
از زندگي
ماهوین: پشت سر هم نیواد و میبو***دم
و نوازشش میکردم < دورت بگردم مامانی
حالت خوبه؟ >
نیواد: مامانی من میترسم بریم پیش بابا
لطفا
ماهوین: گریه نکن یکی یدونهم بابا مارو
پیدا میکنه و میبره پیش خودش
ادامه دارد.....
4 پارت تقدیم نگاهتون 🍓
نظری، حرفی، سخنی
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f1um5w&btn=Panah
forbiddenlove
#عشق_ممنوعـہ #پارت_54 با**گا*د: نزدیکش شدم و دستشو باز کردم که سریع بلند شد و سمت بچهش رف
این آقایی که تازه سر و کلهش پیدا شده آشناست🤓
شاید بتونه کمکی کنه🤷🏻♀