من برات از رنگ آبی روی پارچه میگم که دلم میخواد دریا باشه،تو از لکهاش روی میز میگی.من از لذت بیدلیل رقصیدن توی خونه میگم،تو از مصرف انرژی میگی.من از بوی خاک نم زده بعد از بارون میگم،تو از گلو لای کفشهات میگی.من از رقص قطرهها رویشیشه میگم،تو از احتمال سرماخوردگی میگی. من برات قصه میبافم از سکوت نیمهشب، تو میگی این فقط نبود صداست. تو زیادی منظقی هستی، من برای فهمیده شدن زیادی خیالیم.
هدایت شده از uralt-
درود و نور!
این پیام و از اینجا و اینجا، پست موردعلاقهتو فوروارد کن چنلت تا من بهت،
[- یه درس بندازم و بگم چقدر شبیهشی و چرا. (تم مدرسه ای😹)
یه مدل سنگ قیمتی معرفی کنم بهت و چندتا از ویژگی هاش بهت بگم:-)
و به رسم همیشه، امضای چنلمون، دو بیت شعر از یکی از کتاب شعرهام بهت تقدیم کنم ! -]
تگ/ ظرفیت/ ؟؟؟
(ممبرای عزیز هم قدمشون رو چشمه)
هدایت شده از uralt-
آدم به نظم جهان نگاه میکنه دهنش باز میمونه، چیه این خلقت و این خالق بی مانند واقعا
اکتبر عزیزم،من هیچ وقت توی کافه های شلوغ لندن منتظرت ننشستم. ما هیچ وقت واقعا وجود نداشتیم ولی همیشه موقع شنیدن"Sweater Weather" پلیلیستم تورو جای شخصیت اصلی قصه هام تصور میکردم و با سکانس های فیلم انجمن شاعران مرده دلم میخواست جای اون ها توی پاییز ابدی ذهنم قدم بزنیم.
تا وقتی دست از فشار دادن پلکهات بر نداری هر چقدر هم که بهت بگم نور می تابه فقط تاریکی رو میبینی. گاهی مشکل از شب نیست.مشکل از گره سفت پلک هاییه که نمیخوای بازشون کنی انگار میترسی اگر چشمات رو باز کنی تاریکی امن تو هم تموم بشه.
شرقیِ غمگین
احساس میکنم با خوندن این پیاما فقط وقتتون تلف میشه
اگه اینطوریه پس احساس نکن