دوست داشت با کسی حرف بزند،مهم نبود چه حرفی فقط دوست داشت باکسی حرف بزند.
انگار اوهم اسیر عجیب ترین حس دنیا شده بود،حسی که خودش هم نمیدانست چرا حالش خوب نیست.با خودش خلوت کرد و شروع کرد به حرف زدن،خودش گفت و خودش شنید.
از گذشته ها گفت،از روزهای سخت،از روهای خوب،گفت هرچه باشد میگذرد،هرچند که روزهای خوب زوتر میگذرند.از آرزوهایش گفت،ارزو هایی که از رفتت به پارک و داشتن دوچرخه شروع شده بود و حالا رسیده بود به داشتن ارامش،ارزوهایی که گذر زمان گاهی کمرنگ و گاهی پر رنگشانکرده بود.از بازی های زندگی گفت،از برد و باخت هایش،از غرور برد و حس تلخ شکست.یادش آمد چطور بازی برده ای را باخته یا برعکس باخت هایی که در دقیقهی اخر برد شده بودند.جنگیدن تا لحظهی آخر را باخودش مرور کرد. از درد و دل هایش گفت،از حرف هایی که برای شنیدنش فقط خودش محرم بود،از زخم های گفت و یادش امد وقتی رخم خورد پانسمانش کند،نگذارد تمامزندگی اش درگیر یک زخم کهنه شود،جایش را نگاه کند و یادش بیاید از چه کسی زخم خورده.
حرف هایش کهتمام شد باران امد،باران آمد و او ارام شد،سبک شد.با خودش گفت زندگی با خوب و بدش زندگیست،از فردا بیشتر دوستش دارم.