زن زیبایی نیستم،موهایی دارم سیاه که تا کمرم
و نه شب را به یادت میآورد نه ابریشم
نه سکوت شاعرانه نه حتی یک خواب ارام
پوست گندمی دارم که نه به گندم میماند نه کویر
و چشم هایی که گاهی سیاه میزنند گاهی قهوه ای
دست هایم.. دست هایم مهربانند و هر از گاهی
برای تو
ب یاد تو
به عشق تو
شعر مینویسند
مرا همینطور ساده دوست داشته باش،با موهایی که نوازش میخواهند و دست هایی که نوازشت میکنند و چشم هایی که به شرقی صورت من میآیند.
_نیکی فیروز کوهی
رنج نباید تورا غمگین کند.این همان جایی است که اغلب مردم اشتباه میکنند.رنج قرار است تورا هوشیار تر کند به اینکه زندگی ات نیاز به تغییر دارد،چون انسان ها زمانی هوشیارتر میشوند که زخمی شوند،رنج نباید بیچارگی را بیشتر کند.رنجت را تحمل نکن،رنجت را درک کن.این فرصتی است برای بیداری،وقتی آگاه شوی،بیچارگی ات تمام میشود
شبیه مه شده بودی،نه میشد در آغوشت گرفت نه در آنسوی تورا دید،تنها میشد درتو گم شد،که شدم.