هوالمحبوب
قرار روز های بی قرارمن
عزیزِ روزهایِ ناعزیزمن!
یک کلاف سردرگم خاکستری و حتی یک تختهسنگ زمخت که یادش رفته بود روزگاری قرار بوده تکیهگاه گنجشکها باشد را در هیاهوی افکارش دیدی و نگاهش کردی
من، زن بودنم را، آن ظرافتِ پر از رنگ و لعابم را،لبان سرخ رنگم را، آبشار موهای خرمایی رنگم را
لای یک بقچهی قدیمی در پستوی تاریک روزگار جا گذاشته بودم.
یادم رفته بود که دامن حریر سفیدم چقدر به خندههایم میآید و سرمه کشیدن به چشمهایم، چطور میتواند طوفان به پا کند!
من در جنگ با زمختی دنیا، شبیه خودش شده بودم
بیرنگ، خسته، مردانه!
غبارِ آینهها را گرفتی و گفتی: ببین! این زن که میخندد، که عطرِ بهارنارنج از پیراهنش میتراود، همان است که قرار است دنیای من را گلستان کند!
تو به من یادآوری کردی که زنم. که میتوانم لطیف باشم، که میتوانم به جایِ جنگیدن با دنیا، برای خودمان چای هلدار دم کنم و با عطرِ بهارنارنج موهایم، خستگیهایت را ببافم.
تو آن زنانگی تبعیدشده را، آن رنگهای قهرکرده را به خندههایم برگرداندی!
حالا بگذار در اغوشت برق و ببین چطور گلهایِ پیراهنم دوباره جان گرفتهاند! و دستانم چگونه همراه با وزش باد در هوا پرواز میکنند و دل از جان میبرند
ببین چطور آینهها دوباره با من آشتی کردهاند!
عزیز کرده ی جانم!
شمشیرت را زمین بگذار، کفشهایِ خاکیات را دربیاور و سرت را بگذار رویِ پاهایم. حالا که من به یمن نفسهایِ تو دوباره همان زنِ پر از شور و رنگ شدهام، آمدهام که حال جفتمان را خوب کنم. آمدهام که غبار این روزهایِ سخت را از شانههای مردانهات بتکانم و خستگیهایت را در آغوشم حل کنم
حال میتوانم در گوشت برایت از سعدی و مولانا بگویم، میتوانم از دوست داشتنه شدنم بگویم، میتوانم از زندگی و از لعل و لعاب و هل و دارچین بگویم
از موهای با وسواس مرتب شده و بوی عطر دائمی بگویم!
ساده بگوییم حال خورشید دوباره نگاهی به ما کرده
باشد که ادامه دار باشد!
عرضی نیست جز تمامی بیت های جهان که غلام میشوند در برابر نور و لبخند
نور
پریزاد
21 مین روز خرداد ماه گرم 405
تیک تاک تیک تاک تیک تاک
دینگ دانگ دینگ دانگ دینگ دانگ
.....
.......
.........
............
........
.....
...
.
21 خرداد ماه
ذهن بی قرار _