ادما بساط احمق بودنشون رو گسترش میدن و من فقط به این فکر میکنم این حجم عقده فقط برای کودکی سخت نمیتونه باشه قطعا عوامل دیگه دخیلِ😃
عقربهها دیگر نمیچرخند
آنها در گوشت لحظات فرو میروند تا راه گریزی نباشد، همه چیز محیا میشه..
زمان نمیدود
زمان ضجه میزند و پوست میاندازد تا گرگها را در سپیدی پشم برهها دفن کند و از دهان برهها، دندانهای تیز قساوت برویاند
جابهجایی هولناکی است ولی قانون طبیعیت همین است
آنجا که عاشق، طنابِ دار معشوق میشود و معشوق، تبر سرنوشت عاشق!
ناگهان، نبضِ جهان میایستد. عقربه با نالهای استخوانی، گویا که قدم هایش رو بقایای از قلب شیشه ای معشوق است، التماس میکند تا بگذرد
اما ثانیهها مرده اند
ماه، زبان خودش را در دهان حبس کرده و لال شده است
ستارهها مانند چشمانی که شاهد یک فاجعه بودهاند!
یکی پس از دیگری در سیاهیِ مطلق غرق میشوند.
او با دقتی جنونآمیز به درخشش تیغهی چاقو خیره شده است. بازتاب چهرهاش در فولاد سرد، دیگر شباهتی به، دختری با دامن حریر سفید ندارد!
این... این آهن سرد... سهم سینهی من است یا گلوی تو؟
زمزمه میکند: «گفتی عاشقمی؟» خندههای دختر صدایی است که گویی یک گورستان را آماده میکنند
خندههایی که دیوارهای اتاق را مانند تاولهای چرکین میشکافند و فضا را به جهنمی از انعکاس تبدیل میکنند!
قاتل کیست؟ یک نفر که خنجر میزند، یا دو نفر که در لذت مرگ شریک میشوند؟
ثانیه در خون میرقصد و عقربه زیر فشار سکوت ناله میکند
زمان به بنبست رسیده است. دختر، با چشمانی که حالا دو حفرهی تاریک و بیانتها هستند، در چشمانِ او زل میزند. لبخندی کج بر لبانش مینشیند و با صدایی که بوی خاک خیس و آهن میدهد، آرام میگوید:
چیشد؟ چرا دستات میلرزه؟
مرد خواست عقب بکشد، اما پاهایش در زمین فرو رفته بودند؛ نه در فرشِ اتاق، بلکه در تودهای لزج و سیاه که از سایهی دختر ترشح میکرد. دختر قدمی جلوتر گذاشت. صدایِ کشیده شدن ناخنهایش روی دیوار، شبیه جیغ ممتد زنی بود که در دوردستها دفن شده باشد.
زمان نایستاده عزیزِ من...
دختر سرش را با زاویهای غیرطبیعی خم کرد، طوری که صدای شکستنِ مهرههای گردنش سکوت اتاق را خراش داد!
زمان فقط داره تماشا میکنه که چطور نقاب بره از صورتت کنده میشه. نگاه کن... چاقو داره برات آواز میخونه!
مرد به دستش نگاه کرد. چاقو دیگر در دست او نبود؛ چاقو از گوشتِ دستش روییده بود. فلز و استخوان یکی شده بودند. دختر دستِ سرد و بیروحش را روی صورت مرد کشید. هر جا که انگشتانش لمس میکرد، پوست مرد مانند کاغذِ سوخته سیاه میشد و فرو میریخت!
حالا بگو... دختر در گوشش پچپچ کرد، صدایی که انگار هزاران سوسک در حال خزیدن روی مغز مرد بودند: کدوممون قراره اون یکی رو بخوره؟ آخه عشق، بدونِ بلعیدن که کامل نمیشه..
صدای خنده دوباره بلند شد، اما این بار از گلوی مرد.
او دیگر نمیترسید
چشمانش شروع به ذوب شدن کردند و روی گونههایش ریختند. حالا هر دو در تاریکیِ اتاق، نه معشوق بودند و نه قاتل
آنها دو درندهی بیزمان بودند که در جشنی از خون و جنون، منتظرِ اولین حرکتِ عقربهای بودند که دیگر هرگز قرار نبود حرکت کند.
در بیرونِ اتاق، ساعت دیواری کهنه، به جای تیکتاک، صدای خرد شدن استخوان میداد.
شب، برای همیشه در آن خانه جا خوش کرده بود!
هر دو بازنده بودند.
شب به پایان رسید و سحر شد
و پرنده ها از روی درخت ها پر زدن و آواز سر دادن
زندگی برای همه جریان دارد
جریان
پرنیا
23 خرداد 405