هدایت شده از انجمنارواحِغمگین
درس دادن دبیرا. استراحتی که دبیرا میدادن بین درس دادن. حرفهای رندومی که بین بچهها و دبیرا زده میشد. زنگ تفریح. نشستن تو حیاط. زمستون وقتی میرفتیم تو حیاط سرد بود و داشتیم یخ میزدیم و حاضر نبودیم بریم سرکلاس، بعدش که میرفتیم کلاس بچهها میچسبیدن به شوفاژ. وقتایی که دبیر نمیومد و کل مدرسه رو میگشتیم. صحبتهای رندوم با دوستا. افطاریای که مدرسه میداد. اردوها. صمیمیتی که با بعضی از دبیرا بود. پرسشهای شفاهی که بچهها بهم کلی تقلب میرسوندن. بوفهمدرسه. زنگ تفریحی که بعدش امتحان بود-زمانی بود برای باهم درس خوندن-
هدایت شده از انجمنارواحِغمگین
ساعت دوی شب درحال چرخیدن تو اکسپلور که محتواش مدرسهست و من درحال اشک ریختن.
هدایت شده از Lena's office~
دیدن مردم از دور زیباتره مثل آتیش درخشان و گرم. چشمت روشن میشه و دلت گرم.
نزدیک شدن بهشون از یه حدی بیشتر، تو رو محو درخششون میکنه و میسوزونتت در حالیکه خودت متوجه نیستی.
هدایت شده از انجمنارواحِغمگین
#گپوگفت
سلام و نور
حال و احوال؟!
خوشحال میشم همراه جوونههای چنلتون به سبزههایپرامید سر بزنید 🌱
https://eitaa.com/sprouts
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام و نور متقابل.
هدایت شده از انجمنارواحِغمگین
#گپوگفت
سلاممم زیبای ناز احوالت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلاممم نازبلا. زندگی در جریانه
هدایت شده از انجمنارواحِغمگین
کاری بود که از دستم برمیومد
بازم تشریف میاریم