یٰامُقَلِّبَ الْقُلوبِ وُالْابْصٰارْ،یٰامُدَبِّرَالَّیْلِ وَالنَّهارْ،یٰامُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَالْاَحْوالْ،حَوِّلْ حٰالَنٰااِلٰی اَحْسَنِ الْحٰالْ
در سایه توجهات حضرت بقیه الله الاعظم و به یاد رهبری شهیدِ مظلوم و شهدای دفاع از ایرانِ عزیز،ان شاءالله سال جدید توام با سربلندی و عزت برای ملت شریف ایران و حضرتعالی باشد.
ارادتمند
محمد پور خوش سعادت
هدایت شده از کانال رسمی میثم مطیعی
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ رفتار خلاف وحدت؛
یعنی سربازی برای آمریکا و اسراییل
💢 پلاکارد بنویسید، سخنان رهبر شهید و رهبر عزیز انقلاب را بنویسید؛ منتهی مهمترین سخنشان، همان چیزی که مکرر به ما توصیه کردند، همان چیزی که رمز قطعی پیروزی است، همان چیزی که مردم بر اساس آن مبعوث خواهند شد؛ وحدت، وحدت، وحدت...
☑️ @MeysamMotiee
ضرورت بازسازی «ما»ی ملی در ایران پساجنگ
محمد پور خوش سعادت
جامعه ایران در آستانه دو مناسبت مهم تاریخی ـ(دوم خرداد و سوم خرداد) ـ بار دیگر با یک پرسش بنیادین مواجه است: چگونه میتوان میان حافظه مقاومت و مطالبه اصلاح، میان امنیت ملی و کرامت اجتماعی، و میان هویت تاریخی و نیازهای نسل جدید، نوعی پیوند پایدار برقرار کرد؟
در چهار دهه گذشته، بخشی از منازعات سیاسی در ایران بر پایه نوعی دوگانهسازی شکل گرفته است؛ گویی «ایرانِ مقاومت» و «ایرانِ جامعه» دو پروژه متعارضاند.
در این روایت تقلیلگرایانه، دفاع از استقلال و ایستادگی منطقهای، گاه در برابر خواست مشارکت، آزادیهای مدنی و اصلاحات اجتماعی قرار گرفته و در مقابل، هرگونه سخن گفتن از جامعه مدنی و مطالبات نسل جدید، به فاصله گرفتن از هویت ملی و مقاومت تعبیر شده است.
حال آنکه تجربه تاریخی ایران نشان میدهد جامعه ایرانی، هرگز این دو را در تعارض با یکدیگر نفهمیده است.
سوم خرداد، صرفاً یک پیروزی نظامی نبود؛ لحظهای بود که جامعه ایرانی توانست از دل بحران، نوعی «همبستگی ملی» تولید کند.
خرمشهر را صرفاً ساختارهای رسمی آزاد نکردند؛ این مردم بودند که با اتکا به سرمایههای معنوی، حس تعلق ملی و مشارکت اجتماعی، از یک شهرِ اشغالشده، نماد عزت ملی ساختند.
در سوی دیگر، دوم خرداد نیز تنها یک رخداد انتخاباتی نبود.
آن واقعه، بیانگر مطالبه بخشی از جامعه برای شنیده شدن، مشارکت در تعیین سرنوشت و بازتعریف نسبت دولت و جامعه بود.
در واقع، جامعه ایرانی در هر دو مقطع تاریخی، یک مطالبه مشترک داشت:
حفظ ایران، همراه با حفظ شأن و نقش مردم.
حتی در تجربههای متأخرتر، از جمله در دوره جنگ رمضان و فضای تنش و تهدید منطقهای، بار دیگر مشاهده شد که جامعه ایرانی، در بزنگاههایی که احساس کند موجودیت، استقلال یا کرامت ملیاش هدف قرار گرفته، ظرفیت بالایی برای همبستگی و حضور اجتماعی دارد.
حضور و ایستادگی بخشی از مردم در خیابانها در اعتراض به تهدیدات اسرائیل و آمریکا، فارغ از تحلیلهای سیاسی روزمره، حامل یک معنا بود: هنوز پیوندی عمیق میان جامعه ایرانی و مفهوم استقلال و عزت ملی وجود دارد.
مسئله اساسی امروز اما این است که چگونه میتوان این سرمایه اجتماعی و معنوی را حفظ و بازتولید کرد؟
هیچ جامعهای تنها با اتکا به سازوکارهای امنیتی یا اداری پایدار نمیماند.
پایداری سیاسی، پیش از هر چیز، نیازمند «اعتماد عمومی» است؛ اعتمادی که از احساس مشارکت، عدالت، دیده شدن و تعلق به آینده مشترک شکل میگیرد.
جامعهای که در آن گروههای مختلف اجتماعی احساس حذف یا نادیدهگرفتهشدن داشته باشند، به تدریج دچار فرسایش سرمایه اجتماعی خواهد شد؛ حتی اگر در سطح رسمی، انسجام ظاهری حفظ شود.
از همین رو، ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازسازی یک «روایت ملی جامع» است؛ روایتی که نه حافظه جنگ و مقاومت را انکار کند و نه مطالبات مدنی، اقتصادی و فرهنگی جامعه را.
نسل جدید باید بتواند هم خرمشهر را بفهمد و هم دوم خرداد را؛ هم معنای استقلال را درک کند و هم ضرورت آزادی، رفاه، کرامت اجتماعی و حق مشارکت را.
در این میان، نقش نهادهای میانجی ــ از رسانهها و نظام آموزشی گرفته تا دانشگاه، هنر و روشنفکری عمومی ــ اهمیتی تعیینکننده دارد.
اگر این نهادها نتوانند تعریفی مشترک و غیرحذفی از «ایران» ارائه کنند، شکاف نسلی و گسست اجتماعی عمیقتر خواهد شد.
جامعه ایران نیازمند بازتعریف مفهوم «عزت» است؛ عزتی که هم استقلال سیاسی را شامل شود و هم کیفیت زندگی شهروندان، امید اجتماعی و احساس امنیت روانی و اقتصادی را.
ایرانِ قدرتمند، صرفاً با مؤلفههای سخت قدرت ساخته نمیشود.
قدرت پایدار، زمانی شکل میگیرد که جامعه احساس کند بخشی از یک «ما»ی مشترک است؛ «ما»یی که در آن، تفاوتهای سیاسی و فرهنگی به حذف متقابل منجر نمیشود.
خرمشهر را مردم آزاد کردند و دوم خرداد را نیز مردم ساختند.
نادیده گرفتن هر یک، نادیده گرفتن بخشی از حقیقت جامعه ایرانی است.
شاید اکنون، پس از سالها فرسایش سیاسی و اجتماعی، زمان آن رسیده باشد که ایران دوباره بر محور یک «ما»ی ملی بازسازی شود؛
«ما»یی که نه بر حذف دیگری، بلکه بر پیوند میان استقلال، مشارکت، عدالت و کرامت انسانی استوار باشد.
http://foumani.ir/post/151
https://eitaa.com/foumani
پایداری و وسوسه «فشار از خیابان»
محمد پورخوش سعادت
در هر نظام سیاسی، اپوزیسیون برانداز یک نشانی مشخص دارد؛ تلاش برای بیاعتبار کردن نهادهای تصمیمگیر، تخریب اعتماد عمومی و القای این گزاره که هیچ سازوکار رسمیای دیگر صلاحیت تصمیمگیری ندارد. عجیب آنجاست که امروز بخشی از این ادبیات نه از بیرون مرزها، بلکه از سوی جریانی شنیده میشود که خود را وفادارترین مدافع نظام معرفی میکند.
وقتی رئیسجمهور خائن است، مجلس منفعل است، شورای عالی امنیت ملی ناتوان است، تیم مذاکرهکننده سازشکار است، فرماندهان نظامی اهل مماشاتاند و تقریباً همه مدیران کشور متهم به انحراف و خیانت هستند، سؤال سادهای باقی میماند؛ اگر همه چیز اینچنین فاسد و منحرف شده، پس این جریان دقیقاً از چه نظامی دفاع میکند؟
ادبیات سیاسی پایداری در سالهای اخیر از نقد عبور کرده و به مرحله نفی مشروعیت تصمیمات رسمی رسیده است. هر تصمیمی که مطابق خواست آنان نباشد، محصول نفوذ، ترس، سازش یا خیانت معرفی میشود. در چنین چارچوبی، صندوق رأی، مجلس، دولت، شوراهای عالی و حتی تصمیمات مبتنی بر مصالح کلان کشور، همگی فاقد اعتبار تلقی میشوند؛ مگر آنکه دقیقاً همان چیزی را بگویند که این جریان میخواهد.
این دیگر رقابت سیاسی نیست؛ نوعی تلاش برای تحمیل اراده یک اقلیت پرصدا بر کل ساختار تصمیمگیری کشور است.
فراخوانهای مکرر برای فشار خیابانی علیه تصمیمات رسمی، حملات سازمانیافته به مسئولان، تحریک افکار عمومی علیه نهادهای قانونی و تصویرسازی از کشوری که گویا تمام مدیران آن به صف خیانت پیوستهاند، بیش از هر چیز یادآور پروژه فرسایش اقتدار ملی است.
تناقض ماجرا آنجاست که همین جریان، خود را مدافع ولایت معرفی میکند اما در عمل چنان تصویری از کشور ارائه میدهد که گویی هیچیک از نهادهای زیر نظر رهبری، هیچیک از فرماندهان منصوب رهبری و هیچیک از سازوکارهای قانونی نظام، شایستگی تصمیمگیری ندارند. حاصل این روایت، نه تقویت رهبری، بلکه القای ضعف ساختار سیاسی و تخریب اعتماد عمومی است.
جامعهشناسان از پدیدهای سخن میگویند به نام «رادیکالیسم خودویرانگر»؛ جایی که یک جریان سیاسی آنقدر در حذف و تخریب دیگران افراط میکند که در نهایت پایههای همان ساختاری را میزند که مدعی دفاع از آن است. امروز نشانههای این بیماری بهوضوح در رفتار سیاسی پایداری قابل مشاهده است.
جریانی که هر مخالفی را خائن مینامد، هر تصمیمی را سازش میخواند، هر توافقی را تسلیم معرفی میکند و هر نهادی را متهم به انحراف میسازد، عملاً در حال تولید بیاعتمادی سازمانیافته است. بیاعتمادی نیز اگر فراگیر شود، نه دولت را زمین میزند و نه مجلس را؛ بلکه کلیت نظام سیاسی را با بحران سرمایه اجتماعی مواجه میکند.
تندروهایی که امروز از تریبونهای مختلف مردم را به مقابله با تصمیمات رسمی فرا میخوانند، باید پاسخ دهند که مرز میان کنش سیاسی و فشار بر حاکمیت کجاست؟ مرز میان نقد و بیاعتبارسازی نهادهای کشور کجاست؟ و مرز میان دفاع از نظام و تضعیف مستمر آن در برابر افکار عمومی کجاست؟
واقعیت این است که بخشی از جریان پایداری سالهاست خود را نه یک بازیگر درون نظام، بلکه قیم نظام تصور میکند؛ گویی تنها آنان حق تشخیص مصلحت دارند و سایر نهادها صرفاً تا زمانی معتبرند که با آنان همنظر باشند. این نگاه، بیش از آنکه انقلابی باشد، نوعی انحصارطلبی سیاسی است که در بزنگاههای حساس میتواند به خطرناکترین شکل ممکن، انسجام ملی را هدف قرار دهد.
هیچ تهدیدی برای یک کشور بزرگتر از آن نیست که گروهی در درون آن، به نام دفاع از نظام، اعتماد مردم به همه ارکان نظام را تخریب کنند. تاریخ نشان داده است که فروپاشی سرمایه اجتماعی، همیشه از بیرون آغاز نمیشود؛ گاهی از درون و به دست کسانی رقم میخورد که خود را مالک حقیقت مطلق میپندارند.
http://foumani.ir/post/152
https://eitaa.com/foumani
پسا تفاهم؛
چه کسانی با وحدت ملی مسئله دارند؟
محمد پور خوش سعادت
در علم سیاست، میان اپوزیسیون بیرونی و مخالفت درونساختاری تفاوتی روشن وجود دارد؛ اولی اصل نظام را هدف میگیرد و دومی در چارچوب آن به نقد راهبردها میپردازد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که یک جریان درونساختاری، نه در مقام نقد، بلکه در هدفگیری سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و انسجام ملی، رفتاری شبیه اپوزیسیون در پیش میگیرد.
پس از تفاهم راهبردی اخیر، با پدیدهای فراتر از یک اختلاف سیاسی مواجهیم. برخی جریانها اختلاف نخبگانی را به شکاف اجتماعی تبدیل کردهاند؛ شکافی که در آن رقیب نه صاحب نظر متفاوت، بلکه خائن، منحرف و سازشکار معرفی میشود. جامعهای که اختلاف نظر را به خیانت ترجمه کند، ظرفیت گفتوگو را از دست داده و به سمت نزاع هویتی حرکت میکند.
این در حالی است که رهبر معظم انقلاب در پیام نوروزی بر انسجام ملی و پرهیز از اختلافات پوچ تأکید کردند. اما برخی دقیقاً در مسیر معکوس حرکت میکنند؛ به جای بازسازی همبستگی، شکاف میآفرینند؛ به جای اعتمادسازی، بیاعتمادی تولید میکنند .
سرمایه اجتماعی مهمترین پشتوانه هر کشور در شرایط بحران است؛ اما برخی رفتارها در مسیر فرسایش آن قرار دارد. تصویری از حکمرانی ارائه میشود که گویی همه نهادها منحرفاند و تنها یک جریان خاص بر حق ایستاده است. نتیجه چنین رویکردی، القای چندپارگی در ساختار سیاسی و تضعیف اعتماد عمومی به نهادهای رسمی است.
تلختر آنکه همان کسانی که سالها فشار خیابانی را فتنه مینامیدند، امروز خود به استراتژی فشار از خیابان روی آوردهاند. تجمع، تهییج افکار عمومی و دوقطبیسازی جامعه ناگهان به کنشی انقلابی تبدیل شده است. اگر فشار خیابانی خطا بود، چگونه امروز فضیلت شده است؟ این دوگانگی، بازی با امنیت روانی جامعه و انسجام ملی است.
در این منطق، تحمل تکثر ناممکن شده است. هرکس با تحلیل آنان درباره مذاکره، دولت یا مجلس همراه نباشد، متهم میشود. اختلاف نظر به خیانت و نقد به حذف ترجمه میشود؛ رفتاری که بیش از هر چیز از هراس نسبت به صدای متفاوت حکایت دارد.
کشور به ثبات نیاز دارد، اما آنان از التهاب ارتزاق میکنند و با بازتولید ادبیات بحران، فضای عمومی را در اضطراب نگه میدارند.
حمله همزمان به دولت، مجلس، مجمع تشخیص، شورای عالی امنیت ملی و چهرههای باسابقه انقلاب، صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست؛ بلکه به مشروعیتزدایی از نهادهای تصمیمگیر میانجامد. جامعه چنین پیام میگیرد که گویا هیچ مرجعی جز این جریان خاص صلاحیت تصمیمگیری ندارد.
ریشه این رفتار را باید در انحصارطلبی در تعریف انقلابیگری جستوجو کرد؛ گویی تنها مرجع تشخیص حق و باطل، همین جریان است و دیگران باید از صافی تأیید آنان عبور کنند.
طنز تلخ ماجرا آنجاست که سالها مجلس ششم به دلیل تحصن و فشار سیاسی محکوم شد، اما امروز همان روشها با ادبیاتی متفاوت بازتولید میشود. تفاوت در شعارهاست، نه در شیوهها؛ فشار سیاسی، بیاعتبارسازی نهادها و استفاده از خیابان برای تحمیل اراده.
هزینه این رفتارها، فرسایش سرمایه اجتماعی است. مردم با مشاهده این نزاعها، دعوا را بیش از آنکه بر سر آرمانها بدانند، رقابتی بر سر قدرت تلقی میکنند. نتیجه، کاهش اعتماد عمومی، سرخوردگی بدنه اجتماعی و افت مشارکت است.
اقتصاد توجه در شبکههای اجتماعی نیز به این روند دامن میزند. هرچه سخن تندتر باشد، بیشتر دیده میشود و رادیکالیسم به سرمایه سیاسی تبدیل میگردد؛ اما هزینه این جنجالآفرینی را مردمی میپردازند که بیش از هر چیز به آرامش، امید و عقلانیت نیاز دارند.
امروز کشور با تهدیدهای پیچیده خارجی روبهروست. دوگانهسازی میان «انقلابی واقعی» و «غیرواقعی» چیزی جز تضعیف همبستگی ملی نیست. انرژی کشور باید صرف مقابله با تهدیدهای بیرونی شود، نه فرسایش در نزاعهای درونی.
در نهایت، دعوای امروز صرفاً بر سر مذاکره نیست؛ نزاع بر سر آینده قدرت و گفتمان انقلاب است. مخالفتهای سازمانیافته با چهرههای باتجربه را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. برخی برای حفظ جایگاه انحصاری خود در آینده، حاضرند هزینههای سنگینی را بر کشور تحمیل کنند.
امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به اعتماد، عقلانیت و انسجام نیاز دارد. معیار روشن است؛ هر کنشی که سرمایه اجتماعی را تقویت کند، در خدمت منافع ملی است و هر رفتاری که شکاف را تعمیق بخشد، در مسیر تضعیف آن قرار دارد. مسئله، پیروزی یک جناح نیست؛ مسئله، حفظ ایران و صیانت از سرمایه اجتماعی ملت است.
سیاستورزی مسئولانه یعنی ترجیح منافع ملی بر منافع گروهی، عقلانیت بر هیجان و وحدت بر تفرقه. اکنون زمان انتخاب است؛ میان ساختن یا شکستن، انسجام یا شکاف، و ایران یا منافع یک جریان سیاسی.
http://foumani.ir/post/153
https://eitaa.com/foumani
پسا تفاهم؛
رهبری در برابر سیاستِ شکاف
محمد پور خوش سعادت
مهمترین بخش پیام رهبر معظم انقلاب درباره تفاهمنامه میان رؤسای جمهور ایران و آمریکا
شاید نه اصل تفاهم، بلکه آنجاست که رهبر انقلاب با صراحت میفرمایند: «علیالاصول نظر دیگری داشتم.» این جمله کوتاه، حامل یکی از عمیقترین درسهای حکمرانی است.
رهبری نظام نه نظر شخصی خود را بر همه ارکان کشور تحمیل میکند و نه اختلاف دیدگاه را به بحران سیاسی تبدیل میسازد. ایشان در عین داشتن دیدگاه متفاوت، به تعهد مسئولان کشور، سازوکارهای قانونی و مسئولیتپذیری نهادهای رسمی اعتماد میکنند و تصمیم را در چارچوب منافع ملی مدیریت مینمایند.
اینجاست که مرز میان رهبری ملی و سیاستورزی جناحی آشکار میشود.
سیاستورز جناحی جهان را از دریچه پیروزی و شکست گروه خود میبیند؛ اما رهبر یک ملت ، امنیت، اقتصاد، انسجام اجتماعی، تهدیدهای خارجی و آینده کشور را به صورت همزمان در نظر میگیرد. او مسئول یک جریان سیاسی نیست؛ مسئول یک ملت است.
پیام در واقع بیانیهای در دفاع از عقلانیت حکمرانی است. پیامی که نشان میدهد حتی در حساسترین موضوعات نیز میتوان اختلاف نظر داشت اما کشور را وارد نزاع و دوگانگی نکرد. میتوان نظر متفاوت داشت اما اعتماد عمومی را تخریب نکرد. میتوان منتقد بود اما نهادهای تصمیمگیر کشور را بیاعتبار نساخت.
متأسفانه دقیقاً در همین نقطه است که بخشی از جریانها دچار خطای راهبردی شدهاند. سالهاست که ادبیاتی در فضای سیاسی کشور شکل گرفته که هر تصمیمی خارج از دایره مطلوب آنان را با برچسبهایی نظیر سازش، نفوذ، خیانت و انحراف مواجه میکند. در این روایت، دولت مشکل دارد، مجلس مشکل دارد، شورای عالی امنیت ملی مشکل دارد، تیم مذاکرهکننده مشکل دارد و هر شخصیت که با آنان همنظر نباشد نیز متهم به عدول از اصول میشود.
واقعیت آن است که چنین رویکردی نوعی مشروعیتزدایی مستمر از ساختار حکمرانی است. نتیجه طبیعی این رفتار نیز چیزی جز فرسایش اعتماد عمومی نخواهد بود.
رهبر انقلاب در این پیام دقیقاً در نقطه مقابل این رویکرد ایستادهاند. ایشان به جای تعمیق شکافها، بر مسئولیتپذیری نهادها تأکید میکنند؛ به جای دامن زدن به اختلافات، کشور را به سمت انسجام هدایت میکنند و به جای تشدید دوقطبیها، منافع ملی را محور قرار میدهند.
، پیام رهبر انقلاب را باید پیامی برای آینده نیز دانست. پیامی که نشان میدهد در دوران پیچیده پیشرو، کشور بیش از هر چیز به عقلانیت، خویشتنداری و انسجام نیاز دارد. این پیام در عین حال آزمونی برای همه مدعیان ولایتمداری نیز هست.
اگر رهبر انقلاب با وجود داشتن نظر متفاوت، در چارچوب مصالح کشور از تصمیم نهادهای مسئول حمایت میکنند، آیا کسانی که خود را پیرو ولایت میدانند نیز حاضرند همین منطق را بپذیرند؟ آیا ولایتمداری صرفاً در تکرار شعارها معنا پیدا میکند یا در تبعیت از عقلانیت و مصلحتی که رهبری در مدیریت کشور به نمایش میگذارند؟
امروز جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به آرامش نیاز دارد. مردم از نزاعهای فرسایشی، دوقطبیسازیهای بیپایان و رقابتهای پرهزینه سیاسی خستهاند. آنچه افکار عمومی مطالبه میکند امید، ثبات، عقلانیت و مسئولیتپذیری است 29-3-1405
http://foumani.ir/post/154
https://eitaa.com/foumani
قبهبهدوشهای رفوزه !!!!
محمد پور خوشسعادت
بعضی واژهها را نباید ارزان خرج کرد.بعضی نامها را نباید در بازار رقابتهای سیاسی به حراج گذاشت.
و بعضی شانهها را نباید با طعنه نواخت؛ همان شانههایی که سالها بار امنیت، اقتدار و تمامیت ارضی ایران را بر دوش کشیدهاند.
این روزها بار دیگر ادبیاتی در سپهر سیاسی کشور شنیده میشود که بیش از آنکه بوی نقد بدهد، بوی نفی میدهد؛ بیش از آنکه نشانه دغدغهمندی باشد، نشانه انحصارطلبی است. ادبیاتی که هر کس را بیرون از دایره تنگ یک قرائت سیاسی قرار گیرد، از «انقلابی» به «رفوزه» و از «مجاهد» به «قبهبهدوش» تنزل میدهد.
مسئله اما یک واژه نیست؛ مسئله یک منطق است.
منطقی که سالهاست میکوشد انقلاب را در تملک یک جریان سیاسی خاص تعریف کند؛ گویی انقلاب اسلامی نه میراث یک ملت، بلکه دارایی یک حزب است.
هر نظام سیاسی برای استمرار خود نیازمند «سرمایه نمادین» است. سرمایه نمادین جمهوری اسلامی نه ساختمانها و مظاهر توسعه ، بلکه نهادها و انسانهایی هستند که در بزنگاههای تاریخی برای ایران ایستادهاند؛ از فرماندهان دفاع مقدس تا مجاهدان جبهه مقاومت، از شهیدان امنیت تا مدیرانی که در سختترین شرایط بار مسئولیت را بر دوش گرفتهاند.
خطر از آنجا آغاز میشود که رقابت سیاسی به تخریب سرمایه نمادین تبدیل شود.
همین منطق بود که در مقاطعی حتی شخصیتهایی همچون حاج قاسم سلیمانی را نیز از حملات سیاسی مصون نگذاشت. مردی که امروز نامش پرچم وحدت ملی است، روزگاری تنها به دلیل یک موضع ؛ هدف طعنه و کنایه همانانی قرار گرفت که اکنون خود را وارثان انحصاری مکتب او معرفی میکنند.
همین منطق بود که در مقاطع مختلف، شخصیتهایی چون شهید باقری را نیز آماج حملات رسانهای قرار داد؛ نه به دلیل ضعف در میدان، نه به دلیل کوتاهی در دفاع از کشور، بلکه صرفاً به دلیل آنکه تحلیل یا موضعی مطابق انتظار برخی محافل سیاسی نداشتند.
و امروز نیز به نظر میرسد همین مسیر درباره چهرههایی چون وحیدی، عبدالهی و سیدمجید موسوی دنبال میشود؛ گویی کارنامه مجاهدت و خدمت آنان نه در میدانهای سخت امنیت و دفاع، بلکه در اتاق داوری یک جریان سیاسی سنجیده میشود.
اما تاریخ جمهوری اسلامی یک حقیقت روشن را بارها اثبات کرده است؛
فرماندهان این ملت را میدان ساخته است، نه شبکههای اجتماعی و میدان سیاست .
اعتبار آنان را جهاد بخشیده است، نه تأیید جناحها.
و منزلت آنان را مردم و رهبری تثبیت کردهاند، نه هیاهوی سیاسی روز.
سؤال اساسی اینجاست:
اگر ملاک انقلابیگری، خدمت به ایران و وفاداری به نظام اسلامی است، چگونه ممکن است کسی دههها در خط مقدم دفاع از کشور باشد، اما به محض آنکه تحلیلی متفاوت ارائه کرد، ناگهان از دایره انقلاب اخراج شود؟
چنین نگاهی نه از سر قوت، که از سر اضطراب سیاسی است.
اضطراب جریانی که هرچه افق آینده را نزدیکتر میبیند، بیش از گذشته احساس میکند توانایی انحصار روایت انقلاب را از دست داده است؛ بنابراین به جای اقناع، به برچسبزنی پناه میبرد و به جای گفتوگو، حذف نمادین رقیب را برمیگزیند.
اما ایران بزرگتر از همه این منازعات است.
انقلاب اسلامی نیز بزرگتر از آن است که در قاب یک سلیقه سیاسی محدود شود.
و آنان که امروز با طعنه از «قبهبهدوشها» سخن میگویند، خوب است به حافظه تاریخی این ملت رجوع کنند؛ زیرا بسیاری از همین قبهبهدوشها، همانهایی هستند که در روزگار خطر، ایران را بر دوش کشیدند؛ همانهایی که اگر نبودند، امروز نه از سیاست خبری بود و نه از امنیت، نه از رقابت و نه از روزنامه و تریبون های رنگارنگ .
تاریخ گواهی خواهد داد که برخی با زبان از ایران گفتند و برخی با جان.30-3-1405
http://foumani.ir/post/155
https://eitaa.com/foumani
کاریکاتور انقلابیگری
محمد پور خوش سعادت
مداحی به خود حق میدهد از «تیغ بر گلوی رئیسجمهور» سخن بگوید و تهدید کند که اگر مطابق خواست ما عمل نکند «پدرش را درمیآوریم». واعظی مردم را به مقابله با تصمیمات نهادهای رسمی کشور فرامیخواند. نمایندهای اسناد محرمانه را به صحنه رسانه میآورد. مجریای آنتن رسانه ملی را ملک شخصی خود میپندارد و هر که را نپسندد آماج اتهام میکند. روزنامهنگاری نیز هر مخالفی را عامل آمریکا و اسرائیل میخواند و هر صدای متفاوتی را در صف بیگانگان مینشاند.
و در کمال تعجب، نام همه اینها را میگذارند: انقلابیگری!
اما آیا واقعاً این انقلابیگری است؟
کاریکاتور، حقیقت را انکار نمیکند؛ تحریف میکند. چهره را نگه میدارد اما هویت را میگیرد. شبیه اصل است، اما اصل نیست. و شاید بزرگترین خطری که هر انقلاب را تهدید میکند، نه دشمنان بیرونی، بلکه کاریکاتورهای درونی آن باشد.
مشکل از آنجا آغاز میشود که انقلابیگری از یک منظومه فکری، اخلاقی و تمدنی به یک نمایش هویتی فروکاسته میشود؛ آنجا که فریاد جای استدلال را میگیرد، هیجان جای آگاهی را و نفرت جای گفتوگو را.
زندهیاد جلال آلاحمد از غربزدگی سخن میگفت، اما مسئله عمیقتر او ازخودبیگانگی بود. انسانی که خویشتن خویش را گم میکند، به نمایش هویت پناه میبرد. امروز نیز با گونهای از «انقلابیزدگی» مواجهیم؛ وضعیتی که در آن فرد آنقدر از انقلاب سخن میگوید که دیگر صدای انقلاب را نمیشنود.
دکتر شریعتی این بیماری را «استحمار» مینامید؛ آن لحظه خطرناک که شعار بر شعور غلبه میکند و هیجان جای آگاهی را میگیرد. از نگاه او، خطرناکترین جهل، جهل مقدس است؛ جهلی که خود را عین حقیقت میپندارد و هر مخالفی را دشمن.
شهید مطهری همین پدیده را «تحجر» میدید؛ آنجا که پوسته جای مغز را میگیرد و مقدسمآبی جانشین عقلانیت میشود. تحجر، فقط یک انحراف فکری نیست؛ بیماریای اجتماعی است که توان گفتوگو را میگیرد و اختلاف را به دشمنی تبدیل میکند.
شهید بهشتی یک گام جلوتر رفت و خطر فروپاشی مرجعیت قانون را دید. او میدانست که انقلاب بدون نهاد، بدون قانون و بدون تحمل مخالف، به آسانی به اسارت هیجان درمیآید. بهشتی پیش از آنکه قربانی ترور فیزیکی شود، قربانی ترور شخصیت شد؛ زیرا حاضر نبود قانون را فدای غوغا و عقلانیت را قربانی هیجان کند. او نماد انقلابیگری نهادساز بود، نه انقلابیگری هیاهوساز.
رهبر شهید انقلاب نیز طی سالهای متمادی نسبت به همین آفت هشدار دادهاند؛ از افراطیگری، دوقطبیسازی، بیاخلاقی سیاسی و تبدیل اختلاف نخبگانی به شکاف اجتماعی. در منظومه فکری ایشان، انقلابیگری هرگز مترادف با توهین، تهدید، قانونگریزی و آشوب ذهنی جامعه نبوده است. انقلابیگری بدون عقلانیت به افراط تبدیل میشود، بدون اخلاق به خشونت و بدون مردم به فرقهگرایی.
اگر این پنج هشدار را کنار هم بگذاریم، به یک حقیقت میرسیم:
انقلاب را نباید به کاریکاتور خودش تبدیل کرد.
مسئله فقط چند رفتار پراکنده نیست. مسئله ظهور یک تیپ اجتماعی است؛ «انقلابینمای کاریکاتوری».
او خود را از قانون بالاتر میداند.
خود را از نهادها انقلابیتر میداند.
خود را از مردم آگاهتر میداند.
و خود را معیار تشخیص حق و باطل میپندارد.
اگر رئیسجمهور مطابق نظرش عمل کند، مشروع است؛ اگر نکند، خائن.
اگر رأی مردم مطابق میل او باشد، مردمسالاری است؛ اگر نباشد، نفوذ و فریب.
اگر رسانه در اختیارش باشد، آزادی است؛ اگر نباشد، انحراف.
در جامعهشناسی سیاسی، این وضعیت نشانه فرسایش مرجعیتهای قانونی و گسترش «خودمرجعپنداری ایدئولوژیک» است؛ وضعیتی که در آن افراد و گروهها خود را جای نهاد مینشانند و سلیقه خویش را به جای قانون عرضه میکنند.
اینجاست که کاسبان خشم متولد میشوند؛ آنان که سرمایه سیاسی خود را نه از حل مسئله، بلکه از تولید بحران به دست میآورند. نه از امید، بلکه از اضطراب. نه از انسجام، بلکه از شکاف. نه از آگاهی، بلکه از هیجان.
برای آنان، آرامش اجتماعی یک تهدید است؛ زیرا بازارشان در روزگار التهاب رونق میگیرد.
حال آنکه انقلاب اسلامی با این منطق پیروز نشد.
انقلاب اسلامی پروژه نفرت نبود؛ پروژه آگاهی بود.
پروژه حذف نبود؛ پروژه ساختن بود.
پروژه قبیلهسازی نبود؛ پروژه ملتسازی بود.
بزرگترین خطر برای انقلاب اسلامی، دشمنانی نیستند که بیرون مرزها ایستادهاند؛ خطر بزرگتر، کاریکاتورهای انقلاباند؛ آنان که چهرهای خشن از رحمت، تصویری تنگ از اندیشهای بزرگ و برداشتی قبیلهای از یک نهضت مردمی ارائه میکنند.
انقلاب، بیش از آنکه از دشمنانش آسیب ببیند، از کاریکاتورهایش زخم میخورد.
http://foumani.ir/post/156
https://eitaa.com/foumani
حجتیه پیاده نظام لندن
محمد پور خوش سعادت
در هر جنگی بین همپیمانان تقسیم کار وجود دارد.
یکی بمب میاندازد، یکی تحریم میکند، یکی دروغ میسازد و یکی مأمور میشود ملت هدف را به جان خودش بیندازد.
اگر آمریکا و رژیم صهیونیستی، بازوی آتش این جنگ بودند، مدیریت شکافها و بهرهبرداری از اختلافات، مأموریتی بود که بیش از همه با سنت تاریخی سیاست انگلیسی سازگار بود؛ همان سیاست پیر و مکار که قرنهاست از شکافها نردبان میسازد و از اختلافها پل.
انگلیس خوب میداند که ایران را نمیتوان با موشک شکست داد.
این ملت از هشت سال جنگ عبور کرده است. از تحریم عبور کرده است. از ترور عبور کرده است. اما اگر روزی شکست بخورد، از شکاف خواهد شکست؛ از شکافی که میان مردم و مردم، میان مردم و مسئولان و میان نیروهای انقلاب ایجاد شود.
از همین رو، همزمان با شلیک موشکها، پروژه دیگری نیز فعال شد؛ پروژه تولید نفرت، بدبینی، حذف و دوقطبیسازی.
در این میدان، چه کسانی به کار آمدند؟
پاسخ را باید در میان همان جماعتی جستوجو کرد که سالهاست از وحدت میترسند و از اختلاف نان میخورند.
همان تفکری که امام راحل بارها نسبت به آن هشدار داد.
همان جریانی که هرگز نتوانست با مفهوم « ملت » کنار بیاید و همیشه در پی ساختن جزیرههای کوچک خود بود.
نامش را هرچه میخواهید بگذارید؛ اما بسیاری آن را با عنوان تفکر انجمن حجتیه میشناسند.
تفکری که دشمن را آنسوی مرزها نمیبیند، بلکه روبهروی خود میجوید.
تفکری که هنگام حمله دشمن خارجی، همچنان سرگرم تسویه حساب با نیروهای داخلی است. تفکری که در اوج نیاز کشور به همبستگی، متر به دست میگیرد تا میزان خلوص این و آن را اندازه بگیرد.
عجیب نیست؟
دشمن به خاک ایران حمله کرده است اما این جماعت هنوز مشغول پروندهسازی برای فرزندان ایراناند!
دشمن به دنبال شکستن جبهه مقاومت است اما اینان همچنان به دنبال شکستن استخوانهای وحدت ملیاند!
دشمن میخواهد پرچم ایران را پایین بکشد اما اینان نگراناند که مبادا رقیب سیاسیشان قدری محبوبتر شود!
این یک الگوی تاریخی است.
هرگاه ایران به وحدت نیاز داشته، این تفکر از راه رسیده تا مرزی تازه بکشد.
هرگاه ملت به هم نزدیک شدهاند، این جریان کوشیده است دیواری تازه بنا کند.
هرگاه دشمن بیرونی فعال شده، اینان نیز دشمن درونی تراشیدهاند.
و مگر نه اینکه بزرگترین آرزوی لندن همین است؟
انگلیس هیچگاه عاشق یک ایران ضعیف نظامی نبوده است؛ عاشق یک ایران چندپاره بوده است.
ایرانی که نیروهایش به جای تمرکز بر دشمن، مشغول جنگ با یکدیگر باشند.
ایرانی که سرمایه اجتماعیاش فرسوده شود.
ایرانی که به جای وحدت، گرفتار قبیلهگرایی سیاسی شود.
جنگ رمضان یک حقیقت را عریان کرد؛ تکنولوژی نظامی دشمن خطرناکاست ، اما خطرناکتر از بمب و موشک، تریبونهایی هستند که در بحبوحه جنگ، بذر تفرقه میکارند.
تاریخ خواهد نوشت که در روزگار آتش و خون، عدهای در سنگر دفاع از ایران ایستادند و عدهای دیگر در سنگر دفاع از اختلاف.
اولیها ایران را ساختند.
دومیها، خواسته یا ناخواسته، در زمینی بازی کردند که نقشهاش جای دیگری طراحی شده بود.
و ملت ایران، دیر یا زود، میان این دو تفاوت خواهد گذاشت.(شب تاسوعای ۱۴۰۵)
http://foumani.ir/post/157
https://eitaa.com/foumani
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
کانون های فرقانساز
محمد پور خوش سعادت
گاهی از بعضی صحنهها نگران میشوم؛ نه از دشمنی دشمن، که دشمن کار خودش را میکند؛ از دوستانی نگران میشودم که ناخواسته یا آگاهانه در زمین دشمن بازی میکنند.
تجربه این چهل و چند سال یک درس بزرگ دارد: هرگاه کشور در برابر یک تهدید خارجی به وحدت ملی نزدیک شده، ناگهان کسانی پیدا شدهاند که تلاش کردهاند آتش خشم ملت را از بیرون مرزها به درون خانه منتقل کنند. انگار مأموریت دارند دشمن را از پشت سیمهای خاردار بردارند و روی دوش هموطن بنشانند.
امروز نیز در حالی که خون رهبر شهید و فرماندهان و فرزندان رشید این سرزمین هنوز تازه است، نگران یک خطر دیگر هستیم ؛ خطر ظهور «کانونهای فرقانساز».
فرقان فقط یک گروه تروریستی نبود؛ یک منطق بود.
منطقی که از خودحقپنداری آغاز میشود، از مطلقانگاری تغذیه میکند، با برچسبزنی رشد میکند و سرانجام به حذف میرسد. فرقان قبل از آنکه اسلحه به دست بگیرد، دادگاه تشکیل داده بود؛ قبل از آنکه ماشه بکشد، حکم صادر کرده بود؛ قبل از آنکه ترور کند، شخصیتها را در افکار عمومی ترور کرده بود.
امروز نیز باید مراقب بود کسانی با سوءاستفاده از خون شهدا، مفهوم مقدس انتقام را مصادره نکنند.
انتقام از دشمن یک چیز است؛ تبدیل انتقام به پروژه تسویهحساب داخلی چیز دیگری است.
اولین نشانه فرقانسازان جدید آن است که اختلاف نظر را به خیانت تبدیل میکنند. در قاموس آنان، هرکس تحلیل متفاوتی داشته باشد نفوذی است، هرکس پرسشی بپرسد مشکوک است، هرکس نقدی داشته باشد عامل دشمن است و هرکس از عقلانیت، تدبیر و محاسبه سخن بگوید، سازشکار معرفی میشود.
آدم عاقل میداند که نفوذ وجود دارد؛ اما میداند هر مخالفی نفوذی نیست. خیانت وجود دارد؛ اما هر منتقدی خائن نیست. جاسوس وجود دارد؛ اما هر صاحبنظر مستقلی جاسوس نیست. اگر بنا باشد دایره خیانت آنقدر بزرگ شود که نیمی از جامعه را در بر بگیرد، دیگر چیزی از وحدت ملی باقی نخواهد ماند.
نشانه دوم، تولید ادبیات نفرت است. ادبیاتی که به جای استدلال، برچسب تولید میکند؛ به جای اقناع، پرونده میسازد؛ به جای گفتوگو، حکم صادر میکند. این جریانها معمولاً خود را انقلابیتر از انقلاب، ولاییتر از ولایت و دلسوزتر از نظام معرفی میکنند، اما حاصل کارشان چیزی جز فرسایش سرمایه اجتماعی جمهوری اسلامی نیست.
نشانه سوم، ساختن دوگانههای جعلی است. انقلابی و خائن. مومن و نفوذی. انگار جامعه پیچیده ایران را میتوان با چند برچسب کودکانه مدیریت کرد. حال آنکه هنر حکمرانی، مدیریت تفاوتهاست نه حذف تفاوتها.
تجربه تاریخی نیز هشدار میدهد که جریانهای تندرو معمولاً از نقطهای آغاز میکنند که ظاهراً دفاع از نظام است، اما آرامآرام به جایی میرسند که خود را معیار نظام میدانند. آن روز که فرد یا گروهی تصور کند فهم او معیار حق و باطل است، بذر فرقان کاشته شده است؛ حتی اگر هنوز نام فرقان بر خود نگذاشته باشد.
امروز دشمن بیش از هر زمان دیگری نیازمند انتقال خشم ایرانیان از دشمن خارجی به دشمن داخلی است. او میخواهد جامعه به جای تمرکز بر تهدید اصلی، سرگرم یافتن خائنان خیالی شود. او میخواهد به جای انسجام ملی، میدان کشور به عرصه اتهامزنی و تسویهحساب تبدیل شود. او میخواهد به جای آنکه انرژی ملت صرف پیشرفت، امنیت و اقتدار شود، در جنگهای فرسایشی داخلی هدر رود.
آدم عاقل میان عدالت و انتقام تفاوت قائل است. میان بصیرت و هیجان تفاوت قائل است. میان مبارزه با نفوذ و نفوذیتراشی تفاوت قائل است. میان حفظ وحدت ملی و تولید شکاف اجتماعی تفاوت قائل است.
فرقانهای جدید اگر روزی متولد شوند، الزاماً نام فرقان نخواهند داشت؛ اما همان منطق را بازتولید خواهند کرد: منطق تکفیر سیاسی، حذف رقیب، مصادره حقیقت و تبدیل هر اختلافی به دشمنی.
وظیفه نخبگان، رسانهها و دلسوزان کشور آن است که پیش از آنکه این منطق به سازمان تبدیل شود، آن را در سطح گفتمان شناسایی کنند. زیرا تاریخ نشان داده است که ترور فیزیکی، معمولاً آخرین مرحله است؛ نخست ترور عقلانیت آغاز میشود، سپس ترور اخلاق و آنگاه نوبت به ترور انسانها میرسد.
و آدم عاقل میداند که هیچ خدمتی به دشمن بزرگتر از آن نیست که خون شهیدان را نردبان یک جنگ داخلی کنیم.
(غروب عاشورای ۱۴۰۵)
http://foumani.ir/post/158
https://eitaa.com/foumani