پسا تفاهم؛
چه کسانی با وحدت ملی مسئله دارند؟
محمد پور خوش سعادت
در علم سیاست، میان اپوزیسیون بیرونی و مخالفت درونساختاری تفاوتی روشن وجود دارد؛ اولی اصل نظام را هدف میگیرد و دومی در چارچوب آن به نقد راهبردها میپردازد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که یک جریان درونساختاری، نه در مقام نقد، بلکه در هدفگیری سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی و انسجام ملی، رفتاری شبیه اپوزیسیون در پیش میگیرد.
پس از تفاهم راهبردی اخیر، با پدیدهای فراتر از یک اختلاف سیاسی مواجهیم. برخی جریانها اختلاف نخبگانی را به شکاف اجتماعی تبدیل کردهاند؛ شکافی که در آن رقیب نه صاحب نظر متفاوت، بلکه خائن، منحرف و سازشکار معرفی میشود. جامعهای که اختلاف نظر را به خیانت ترجمه کند، ظرفیت گفتوگو را از دست داده و به سمت نزاع هویتی حرکت میکند.
این در حالی است که رهبر معظم انقلاب در پیام نوروزی بر انسجام ملی و پرهیز از اختلافات پوچ تأکید کردند. اما برخی دقیقاً در مسیر معکوس حرکت میکنند؛ به جای بازسازی همبستگی، شکاف میآفرینند؛ به جای اعتمادسازی، بیاعتمادی تولید میکنند .
سرمایه اجتماعی مهمترین پشتوانه هر کشور در شرایط بحران است؛ اما برخی رفتارها در مسیر فرسایش آن قرار دارد. تصویری از حکمرانی ارائه میشود که گویی همه نهادها منحرفاند و تنها یک جریان خاص بر حق ایستاده است. نتیجه چنین رویکردی، القای چندپارگی در ساختار سیاسی و تضعیف اعتماد عمومی به نهادهای رسمی است.
تلختر آنکه همان کسانی که سالها فشار خیابانی را فتنه مینامیدند، امروز خود به استراتژی فشار از خیابان روی آوردهاند. تجمع، تهییج افکار عمومی و دوقطبیسازی جامعه ناگهان به کنشی انقلابی تبدیل شده است. اگر فشار خیابانی خطا بود، چگونه امروز فضیلت شده است؟ این دوگانگی، بازی با امنیت روانی جامعه و انسجام ملی است.
در این منطق، تحمل تکثر ناممکن شده است. هرکس با تحلیل آنان درباره مذاکره، دولت یا مجلس همراه نباشد، متهم میشود. اختلاف نظر به خیانت و نقد به حذف ترجمه میشود؛ رفتاری که بیش از هر چیز از هراس نسبت به صدای متفاوت حکایت دارد.
کشور به ثبات نیاز دارد، اما آنان از التهاب ارتزاق میکنند و با بازتولید ادبیات بحران، فضای عمومی را در اضطراب نگه میدارند.
حمله همزمان به دولت، مجلس، مجمع تشخیص، شورای عالی امنیت ملی و چهرههای باسابقه انقلاب، صرفاً یک اختلاف سیاسی نیست؛ بلکه به مشروعیتزدایی از نهادهای تصمیمگیر میانجامد. جامعه چنین پیام میگیرد که گویا هیچ مرجعی جز این جریان خاص صلاحیت تصمیمگیری ندارد.
ریشه این رفتار را باید در انحصارطلبی در تعریف انقلابیگری جستوجو کرد؛ گویی تنها مرجع تشخیص حق و باطل، همین جریان است و دیگران باید از صافی تأیید آنان عبور کنند.
طنز تلخ ماجرا آنجاست که سالها مجلس ششم به دلیل تحصن و فشار سیاسی محکوم شد، اما امروز همان روشها با ادبیاتی متفاوت بازتولید میشود. تفاوت در شعارهاست، نه در شیوهها؛ فشار سیاسی، بیاعتبارسازی نهادها و استفاده از خیابان برای تحمیل اراده.
هزینه این رفتارها، فرسایش سرمایه اجتماعی است. مردم با مشاهده این نزاعها، دعوا را بیش از آنکه بر سر آرمانها بدانند، رقابتی بر سر قدرت تلقی میکنند. نتیجه، کاهش اعتماد عمومی، سرخوردگی بدنه اجتماعی و افت مشارکت است.
اقتصاد توجه در شبکههای اجتماعی نیز به این روند دامن میزند. هرچه سخن تندتر باشد، بیشتر دیده میشود و رادیکالیسم به سرمایه سیاسی تبدیل میگردد؛ اما هزینه این جنجالآفرینی را مردمی میپردازند که بیش از هر چیز به آرامش، امید و عقلانیت نیاز دارند.
امروز کشور با تهدیدهای پیچیده خارجی روبهروست. دوگانهسازی میان «انقلابی واقعی» و «غیرواقعی» چیزی جز تضعیف همبستگی ملی نیست. انرژی کشور باید صرف مقابله با تهدیدهای بیرونی شود، نه فرسایش در نزاعهای درونی.
در نهایت، دعوای امروز صرفاً بر سر مذاکره نیست؛ نزاع بر سر آینده قدرت و گفتمان انقلاب است. مخالفتهای سازمانیافته با چهرههای باتجربه را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. برخی برای حفظ جایگاه انحصاری خود در آینده، حاضرند هزینههای سنگینی را بر کشور تحمیل کنند.
امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به اعتماد، عقلانیت و انسجام نیاز دارد. معیار روشن است؛ هر کنشی که سرمایه اجتماعی را تقویت کند، در خدمت منافع ملی است و هر رفتاری که شکاف را تعمیق بخشد، در مسیر تضعیف آن قرار دارد. مسئله، پیروزی یک جناح نیست؛ مسئله، حفظ ایران و صیانت از سرمایه اجتماعی ملت است.
سیاستورزی مسئولانه یعنی ترجیح منافع ملی بر منافع گروهی، عقلانیت بر هیجان و وحدت بر تفرقه. اکنون زمان انتخاب است؛ میان ساختن یا شکستن، انسجام یا شکاف، و ایران یا منافع یک جریان سیاسی.
http://foumani.ir/post/153
https://eitaa.com/foumani
پسا تفاهم؛
رهبری در برابر سیاستِ شکاف
محمد پور خوش سعادت
مهمترین بخش پیام رهبر معظم انقلاب درباره تفاهمنامه میان رؤسای جمهور ایران و آمریکا
شاید نه اصل تفاهم، بلکه آنجاست که رهبر انقلاب با صراحت میفرمایند: «علیالاصول نظر دیگری داشتم.» این جمله کوتاه، حامل یکی از عمیقترین درسهای حکمرانی است.
رهبری نظام نه نظر شخصی خود را بر همه ارکان کشور تحمیل میکند و نه اختلاف دیدگاه را به بحران سیاسی تبدیل میسازد. ایشان در عین داشتن دیدگاه متفاوت، به تعهد مسئولان کشور، سازوکارهای قانونی و مسئولیتپذیری نهادهای رسمی اعتماد میکنند و تصمیم را در چارچوب منافع ملی مدیریت مینمایند.
اینجاست که مرز میان رهبری ملی و سیاستورزی جناحی آشکار میشود.
سیاستورز جناحی جهان را از دریچه پیروزی و شکست گروه خود میبیند؛ اما رهبر یک ملت ، امنیت، اقتصاد، انسجام اجتماعی، تهدیدهای خارجی و آینده کشور را به صورت همزمان در نظر میگیرد. او مسئول یک جریان سیاسی نیست؛ مسئول یک ملت است.
پیام در واقع بیانیهای در دفاع از عقلانیت حکمرانی است. پیامی که نشان میدهد حتی در حساسترین موضوعات نیز میتوان اختلاف نظر داشت اما کشور را وارد نزاع و دوگانگی نکرد. میتوان نظر متفاوت داشت اما اعتماد عمومی را تخریب نکرد. میتوان منتقد بود اما نهادهای تصمیمگیر کشور را بیاعتبار نساخت.
متأسفانه دقیقاً در همین نقطه است که بخشی از جریانها دچار خطای راهبردی شدهاند. سالهاست که ادبیاتی در فضای سیاسی کشور شکل گرفته که هر تصمیمی خارج از دایره مطلوب آنان را با برچسبهایی نظیر سازش، نفوذ، خیانت و انحراف مواجه میکند. در این روایت، دولت مشکل دارد، مجلس مشکل دارد، شورای عالی امنیت ملی مشکل دارد، تیم مذاکرهکننده مشکل دارد و هر شخصیت که با آنان همنظر نباشد نیز متهم به عدول از اصول میشود.
واقعیت آن است که چنین رویکردی نوعی مشروعیتزدایی مستمر از ساختار حکمرانی است. نتیجه طبیعی این رفتار نیز چیزی جز فرسایش اعتماد عمومی نخواهد بود.
رهبر انقلاب در این پیام دقیقاً در نقطه مقابل این رویکرد ایستادهاند. ایشان به جای تعمیق شکافها، بر مسئولیتپذیری نهادها تأکید میکنند؛ به جای دامن زدن به اختلافات، کشور را به سمت انسجام هدایت میکنند و به جای تشدید دوقطبیها، منافع ملی را محور قرار میدهند.
، پیام رهبر انقلاب را باید پیامی برای آینده نیز دانست. پیامی که نشان میدهد در دوران پیچیده پیشرو، کشور بیش از هر چیز به عقلانیت، خویشتنداری و انسجام نیاز دارد. این پیام در عین حال آزمونی برای همه مدعیان ولایتمداری نیز هست.
اگر رهبر انقلاب با وجود داشتن نظر متفاوت، در چارچوب مصالح کشور از تصمیم نهادهای مسئول حمایت میکنند، آیا کسانی که خود را پیرو ولایت میدانند نیز حاضرند همین منطق را بپذیرند؟ آیا ولایتمداری صرفاً در تکرار شعارها معنا پیدا میکند یا در تبعیت از عقلانیت و مصلحتی که رهبری در مدیریت کشور به نمایش میگذارند؟
امروز جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به آرامش نیاز دارد. مردم از نزاعهای فرسایشی، دوقطبیسازیهای بیپایان و رقابتهای پرهزینه سیاسی خستهاند. آنچه افکار عمومی مطالبه میکند امید، ثبات، عقلانیت و مسئولیتپذیری است 29-3-1405
http://foumani.ir/post/154
https://eitaa.com/foumani
قبهبهدوشهای رفوزه !!!!
محمد پور خوشسعادت
بعضی واژهها را نباید ارزان خرج کرد.بعضی نامها را نباید در بازار رقابتهای سیاسی به حراج گذاشت.
و بعضی شانهها را نباید با طعنه نواخت؛ همان شانههایی که سالها بار امنیت، اقتدار و تمامیت ارضی ایران را بر دوش کشیدهاند.
این روزها بار دیگر ادبیاتی در سپهر سیاسی کشور شنیده میشود که بیش از آنکه بوی نقد بدهد، بوی نفی میدهد؛ بیش از آنکه نشانه دغدغهمندی باشد، نشانه انحصارطلبی است. ادبیاتی که هر کس را بیرون از دایره تنگ یک قرائت سیاسی قرار گیرد، از «انقلابی» به «رفوزه» و از «مجاهد» به «قبهبهدوش» تنزل میدهد.
مسئله اما یک واژه نیست؛ مسئله یک منطق است.
منطقی که سالهاست میکوشد انقلاب را در تملک یک جریان سیاسی خاص تعریف کند؛ گویی انقلاب اسلامی نه میراث یک ملت، بلکه دارایی یک حزب است.
هر نظام سیاسی برای استمرار خود نیازمند «سرمایه نمادین» است. سرمایه نمادین جمهوری اسلامی نه ساختمانها و مظاهر توسعه ، بلکه نهادها و انسانهایی هستند که در بزنگاههای تاریخی برای ایران ایستادهاند؛ از فرماندهان دفاع مقدس تا مجاهدان جبهه مقاومت، از شهیدان امنیت تا مدیرانی که در سختترین شرایط بار مسئولیت را بر دوش گرفتهاند.
خطر از آنجا آغاز میشود که رقابت سیاسی به تخریب سرمایه نمادین تبدیل شود.
همین منطق بود که در مقاطعی حتی شخصیتهایی همچون حاج قاسم سلیمانی را نیز از حملات سیاسی مصون نگذاشت. مردی که امروز نامش پرچم وحدت ملی است، روزگاری تنها به دلیل یک موضع ؛ هدف طعنه و کنایه همانانی قرار گرفت که اکنون خود را وارثان انحصاری مکتب او معرفی میکنند.
همین منطق بود که در مقاطع مختلف، شخصیتهایی چون شهید باقری را نیز آماج حملات رسانهای قرار داد؛ نه به دلیل ضعف در میدان، نه به دلیل کوتاهی در دفاع از کشور، بلکه صرفاً به دلیل آنکه تحلیل یا موضعی مطابق انتظار برخی محافل سیاسی نداشتند.
و امروز نیز به نظر میرسد همین مسیر درباره چهرههایی چون وحیدی، عبدالهی و سیدمجید موسوی دنبال میشود؛ گویی کارنامه مجاهدت و خدمت آنان نه در میدانهای سخت امنیت و دفاع، بلکه در اتاق داوری یک جریان سیاسی سنجیده میشود.
اما تاریخ جمهوری اسلامی یک حقیقت روشن را بارها اثبات کرده است؛
فرماندهان این ملت را میدان ساخته است، نه شبکههای اجتماعی و میدان سیاست .
اعتبار آنان را جهاد بخشیده است، نه تأیید جناحها.
و منزلت آنان را مردم و رهبری تثبیت کردهاند، نه هیاهوی سیاسی روز.
سؤال اساسی اینجاست:
اگر ملاک انقلابیگری، خدمت به ایران و وفاداری به نظام اسلامی است، چگونه ممکن است کسی دههها در خط مقدم دفاع از کشور باشد، اما به محض آنکه تحلیلی متفاوت ارائه کرد، ناگهان از دایره انقلاب اخراج شود؟
چنین نگاهی نه از سر قوت، که از سر اضطراب سیاسی است.
اضطراب جریانی که هرچه افق آینده را نزدیکتر میبیند، بیش از گذشته احساس میکند توانایی انحصار روایت انقلاب را از دست داده است؛ بنابراین به جای اقناع، به برچسبزنی پناه میبرد و به جای گفتوگو، حذف نمادین رقیب را برمیگزیند.
اما ایران بزرگتر از همه این منازعات است.
انقلاب اسلامی نیز بزرگتر از آن است که در قاب یک سلیقه سیاسی محدود شود.
و آنان که امروز با طعنه از «قبهبهدوشها» سخن میگویند، خوب است به حافظه تاریخی این ملت رجوع کنند؛ زیرا بسیاری از همین قبهبهدوشها، همانهایی هستند که در روزگار خطر، ایران را بر دوش کشیدند؛ همانهایی که اگر نبودند، امروز نه از سیاست خبری بود و نه از امنیت، نه از رقابت و نه از روزنامه و تریبون های رنگارنگ .
تاریخ گواهی خواهد داد که برخی با زبان از ایران گفتند و برخی با جان.30-3-1405
http://foumani.ir/post/155
https://eitaa.com/foumani
کاریکاتور انقلابیگری
محمد پور خوش سعادت
مداحی به خود حق میدهد از «تیغ بر گلوی رئیسجمهور» سخن بگوید و تهدید کند که اگر مطابق خواست ما عمل نکند «پدرش را درمیآوریم». واعظی مردم را به مقابله با تصمیمات نهادهای رسمی کشور فرامیخواند. نمایندهای اسناد محرمانه را به صحنه رسانه میآورد. مجریای آنتن رسانه ملی را ملک شخصی خود میپندارد و هر که را نپسندد آماج اتهام میکند. روزنامهنگاری نیز هر مخالفی را عامل آمریکا و اسرائیل میخواند و هر صدای متفاوتی را در صف بیگانگان مینشاند.
و در کمال تعجب، نام همه اینها را میگذارند: انقلابیگری!
اما آیا واقعاً این انقلابیگری است؟
کاریکاتور، حقیقت را انکار نمیکند؛ تحریف میکند. چهره را نگه میدارد اما هویت را میگیرد. شبیه اصل است، اما اصل نیست. و شاید بزرگترین خطری که هر انقلاب را تهدید میکند، نه دشمنان بیرونی، بلکه کاریکاتورهای درونی آن باشد.
مشکل از آنجا آغاز میشود که انقلابیگری از یک منظومه فکری، اخلاقی و تمدنی به یک نمایش هویتی فروکاسته میشود؛ آنجا که فریاد جای استدلال را میگیرد، هیجان جای آگاهی را و نفرت جای گفتوگو را.
زندهیاد جلال آلاحمد از غربزدگی سخن میگفت، اما مسئله عمیقتر او ازخودبیگانگی بود. انسانی که خویشتن خویش را گم میکند، به نمایش هویت پناه میبرد. امروز نیز با گونهای از «انقلابیزدگی» مواجهیم؛ وضعیتی که در آن فرد آنقدر از انقلاب سخن میگوید که دیگر صدای انقلاب را نمیشنود.
دکتر شریعتی این بیماری را «استحمار» مینامید؛ آن لحظه خطرناک که شعار بر شعور غلبه میکند و هیجان جای آگاهی را میگیرد. از نگاه او، خطرناکترین جهل، جهل مقدس است؛ جهلی که خود را عین حقیقت میپندارد و هر مخالفی را دشمن.
شهید مطهری همین پدیده را «تحجر» میدید؛ آنجا که پوسته جای مغز را میگیرد و مقدسمآبی جانشین عقلانیت میشود. تحجر، فقط یک انحراف فکری نیست؛ بیماریای اجتماعی است که توان گفتوگو را میگیرد و اختلاف را به دشمنی تبدیل میکند.
شهید بهشتی یک گام جلوتر رفت و خطر فروپاشی مرجعیت قانون را دید. او میدانست که انقلاب بدون نهاد، بدون قانون و بدون تحمل مخالف، به آسانی به اسارت هیجان درمیآید. بهشتی پیش از آنکه قربانی ترور فیزیکی شود، قربانی ترور شخصیت شد؛ زیرا حاضر نبود قانون را فدای غوغا و عقلانیت را قربانی هیجان کند. او نماد انقلابیگری نهادساز بود، نه انقلابیگری هیاهوساز.
رهبر شهید انقلاب نیز طی سالهای متمادی نسبت به همین آفت هشدار دادهاند؛ از افراطیگری، دوقطبیسازی، بیاخلاقی سیاسی و تبدیل اختلاف نخبگانی به شکاف اجتماعی. در منظومه فکری ایشان، انقلابیگری هرگز مترادف با توهین، تهدید، قانونگریزی و آشوب ذهنی جامعه نبوده است. انقلابیگری بدون عقلانیت به افراط تبدیل میشود، بدون اخلاق به خشونت و بدون مردم به فرقهگرایی.
اگر این پنج هشدار را کنار هم بگذاریم، به یک حقیقت میرسیم:
انقلاب را نباید به کاریکاتور خودش تبدیل کرد.
مسئله فقط چند رفتار پراکنده نیست. مسئله ظهور یک تیپ اجتماعی است؛ «انقلابینمای کاریکاتوری».
او خود را از قانون بالاتر میداند.
خود را از نهادها انقلابیتر میداند.
خود را از مردم آگاهتر میداند.
و خود را معیار تشخیص حق و باطل میپندارد.
اگر رئیسجمهور مطابق نظرش عمل کند، مشروع است؛ اگر نکند، خائن.
اگر رأی مردم مطابق میل او باشد، مردمسالاری است؛ اگر نباشد، نفوذ و فریب.
اگر رسانه در اختیارش باشد، آزادی است؛ اگر نباشد، انحراف.
در جامعهشناسی سیاسی، این وضعیت نشانه فرسایش مرجعیتهای قانونی و گسترش «خودمرجعپنداری ایدئولوژیک» است؛ وضعیتی که در آن افراد و گروهها خود را جای نهاد مینشانند و سلیقه خویش را به جای قانون عرضه میکنند.
اینجاست که کاسبان خشم متولد میشوند؛ آنان که سرمایه سیاسی خود را نه از حل مسئله، بلکه از تولید بحران به دست میآورند. نه از امید، بلکه از اضطراب. نه از انسجام، بلکه از شکاف. نه از آگاهی، بلکه از هیجان.
برای آنان، آرامش اجتماعی یک تهدید است؛ زیرا بازارشان در روزگار التهاب رونق میگیرد.
حال آنکه انقلاب اسلامی با این منطق پیروز نشد.
انقلاب اسلامی پروژه نفرت نبود؛ پروژه آگاهی بود.
پروژه حذف نبود؛ پروژه ساختن بود.
پروژه قبیلهسازی نبود؛ پروژه ملتسازی بود.
بزرگترین خطر برای انقلاب اسلامی، دشمنانی نیستند که بیرون مرزها ایستادهاند؛ خطر بزرگتر، کاریکاتورهای انقلاباند؛ آنان که چهرهای خشن از رحمت، تصویری تنگ از اندیشهای بزرگ و برداشتی قبیلهای از یک نهضت مردمی ارائه میکنند.
انقلاب، بیش از آنکه از دشمنانش آسیب ببیند، از کاریکاتورهایش زخم میخورد.
http://foumani.ir/post/156
https://eitaa.com/foumani
حجتیه پیاده نظام لندن
محمد پور خوش سعادت
در هر جنگی بین همپیمانان تقسیم کار وجود دارد.
یکی بمب میاندازد، یکی تحریم میکند، یکی دروغ میسازد و یکی مأمور میشود ملت هدف را به جان خودش بیندازد.
اگر آمریکا و رژیم صهیونیستی، بازوی آتش این جنگ بودند، مدیریت شکافها و بهرهبرداری از اختلافات، مأموریتی بود که بیش از همه با سنت تاریخی سیاست انگلیسی سازگار بود؛ همان سیاست پیر و مکار که قرنهاست از شکافها نردبان میسازد و از اختلافها پل.
انگلیس خوب میداند که ایران را نمیتوان با موشک شکست داد.
این ملت از هشت سال جنگ عبور کرده است. از تحریم عبور کرده است. از ترور عبور کرده است. اما اگر روزی شکست بخورد، از شکاف خواهد شکست؛ از شکافی که میان مردم و مردم، میان مردم و مسئولان و میان نیروهای انقلاب ایجاد شود.
از همین رو، همزمان با شلیک موشکها، پروژه دیگری نیز فعال شد؛ پروژه تولید نفرت، بدبینی، حذف و دوقطبیسازی.
در این میدان، چه کسانی به کار آمدند؟
پاسخ را باید در میان همان جماعتی جستوجو کرد که سالهاست از وحدت میترسند و از اختلاف نان میخورند.
همان تفکری که امام راحل بارها نسبت به آن هشدار داد.
همان جریانی که هرگز نتوانست با مفهوم « ملت » کنار بیاید و همیشه در پی ساختن جزیرههای کوچک خود بود.
نامش را هرچه میخواهید بگذارید؛ اما بسیاری آن را با عنوان تفکر انجمن حجتیه میشناسند.
تفکری که دشمن را آنسوی مرزها نمیبیند، بلکه روبهروی خود میجوید.
تفکری که هنگام حمله دشمن خارجی، همچنان سرگرم تسویه حساب با نیروهای داخلی است. تفکری که در اوج نیاز کشور به همبستگی، متر به دست میگیرد تا میزان خلوص این و آن را اندازه بگیرد.
عجیب نیست؟
دشمن به خاک ایران حمله کرده است اما این جماعت هنوز مشغول پروندهسازی برای فرزندان ایراناند!
دشمن به دنبال شکستن جبهه مقاومت است اما اینان همچنان به دنبال شکستن استخوانهای وحدت ملیاند!
دشمن میخواهد پرچم ایران را پایین بکشد اما اینان نگراناند که مبادا رقیب سیاسیشان قدری محبوبتر شود!
این یک الگوی تاریخی است.
هرگاه ایران به وحدت نیاز داشته، این تفکر از راه رسیده تا مرزی تازه بکشد.
هرگاه ملت به هم نزدیک شدهاند، این جریان کوشیده است دیواری تازه بنا کند.
هرگاه دشمن بیرونی فعال شده، اینان نیز دشمن درونی تراشیدهاند.
و مگر نه اینکه بزرگترین آرزوی لندن همین است؟
انگلیس هیچگاه عاشق یک ایران ضعیف نظامی نبوده است؛ عاشق یک ایران چندپاره بوده است.
ایرانی که نیروهایش به جای تمرکز بر دشمن، مشغول جنگ با یکدیگر باشند.
ایرانی که سرمایه اجتماعیاش فرسوده شود.
ایرانی که به جای وحدت، گرفتار قبیلهگرایی سیاسی شود.
جنگ رمضان یک حقیقت را عریان کرد؛ تکنولوژی نظامی دشمن خطرناکاست ، اما خطرناکتر از بمب و موشک، تریبونهایی هستند که در بحبوحه جنگ، بذر تفرقه میکارند.
تاریخ خواهد نوشت که در روزگار آتش و خون، عدهای در سنگر دفاع از ایران ایستادند و عدهای دیگر در سنگر دفاع از اختلاف.
اولیها ایران را ساختند.
دومیها، خواسته یا ناخواسته، در زمینی بازی کردند که نقشهاش جای دیگری طراحی شده بود.
و ملت ایران، دیر یا زود، میان این دو تفاوت خواهد گذاشت.(شب تاسوعای ۱۴۰۵)
http://foumani.ir/post/157
https://eitaa.com/foumani
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
کانون های فرقانساز
محمد پور خوش سعادت
گاهی از بعضی صحنهها نگران میشوم؛ نه از دشمنی دشمن، که دشمن کار خودش را میکند؛ از دوستانی نگران میشودم که ناخواسته یا آگاهانه در زمین دشمن بازی میکنند.
تجربه این چهل و چند سال یک درس بزرگ دارد: هرگاه کشور در برابر یک تهدید خارجی به وحدت ملی نزدیک شده، ناگهان کسانی پیدا شدهاند که تلاش کردهاند آتش خشم ملت را از بیرون مرزها به درون خانه منتقل کنند. انگار مأموریت دارند دشمن را از پشت سیمهای خاردار بردارند و روی دوش هموطن بنشانند.
امروز نیز در حالی که خون رهبر شهید و فرماندهان و فرزندان رشید این سرزمین هنوز تازه است، نگران یک خطر دیگر هستیم ؛ خطر ظهور «کانونهای فرقانساز».
فرقان فقط یک گروه تروریستی نبود؛ یک منطق بود.
منطقی که از خودحقپنداری آغاز میشود، از مطلقانگاری تغذیه میکند، با برچسبزنی رشد میکند و سرانجام به حذف میرسد. فرقان قبل از آنکه اسلحه به دست بگیرد، دادگاه تشکیل داده بود؛ قبل از آنکه ماشه بکشد، حکم صادر کرده بود؛ قبل از آنکه ترور کند، شخصیتها را در افکار عمومی ترور کرده بود.
امروز نیز باید مراقب بود کسانی با سوءاستفاده از خون شهدا، مفهوم مقدس انتقام را مصادره نکنند.
انتقام از دشمن یک چیز است؛ تبدیل انتقام به پروژه تسویهحساب داخلی چیز دیگری است.
اولین نشانه فرقانسازان جدید آن است که اختلاف نظر را به خیانت تبدیل میکنند. در قاموس آنان، هرکس تحلیل متفاوتی داشته باشد نفوذی است، هرکس پرسشی بپرسد مشکوک است، هرکس نقدی داشته باشد عامل دشمن است و هرکس از عقلانیت، تدبیر و محاسبه سخن بگوید، سازشکار معرفی میشود.
آدم عاقل میداند که نفوذ وجود دارد؛ اما میداند هر مخالفی نفوذی نیست. خیانت وجود دارد؛ اما هر منتقدی خائن نیست. جاسوس وجود دارد؛ اما هر صاحبنظر مستقلی جاسوس نیست. اگر بنا باشد دایره خیانت آنقدر بزرگ شود که نیمی از جامعه را در بر بگیرد، دیگر چیزی از وحدت ملی باقی نخواهد ماند.
نشانه دوم، تولید ادبیات نفرت است. ادبیاتی که به جای استدلال، برچسب تولید میکند؛ به جای اقناع، پرونده میسازد؛ به جای گفتوگو، حکم صادر میکند. این جریانها معمولاً خود را انقلابیتر از انقلاب، ولاییتر از ولایت و دلسوزتر از نظام معرفی میکنند، اما حاصل کارشان چیزی جز فرسایش سرمایه اجتماعی جمهوری اسلامی نیست.
نشانه سوم، ساختن دوگانههای جعلی است. انقلابی و خائن. مومن و نفوذی. انگار جامعه پیچیده ایران را میتوان با چند برچسب کودکانه مدیریت کرد. حال آنکه هنر حکمرانی، مدیریت تفاوتهاست نه حذف تفاوتها.
تجربه تاریخی نیز هشدار میدهد که جریانهای تندرو معمولاً از نقطهای آغاز میکنند که ظاهراً دفاع از نظام است، اما آرامآرام به جایی میرسند که خود را معیار نظام میدانند. آن روز که فرد یا گروهی تصور کند فهم او معیار حق و باطل است، بذر فرقان کاشته شده است؛ حتی اگر هنوز نام فرقان بر خود نگذاشته باشد.
امروز دشمن بیش از هر زمان دیگری نیازمند انتقال خشم ایرانیان از دشمن خارجی به دشمن داخلی است. او میخواهد جامعه به جای تمرکز بر تهدید اصلی، سرگرم یافتن خائنان خیالی شود. او میخواهد به جای انسجام ملی، میدان کشور به عرصه اتهامزنی و تسویهحساب تبدیل شود. او میخواهد به جای آنکه انرژی ملت صرف پیشرفت، امنیت و اقتدار شود، در جنگهای فرسایشی داخلی هدر رود.
آدم عاقل میان عدالت و انتقام تفاوت قائل است. میان بصیرت و هیجان تفاوت قائل است. میان مبارزه با نفوذ و نفوذیتراشی تفاوت قائل است. میان حفظ وحدت ملی و تولید شکاف اجتماعی تفاوت قائل است.
فرقانهای جدید اگر روزی متولد شوند، الزاماً نام فرقان نخواهند داشت؛ اما همان منطق را بازتولید خواهند کرد: منطق تکفیر سیاسی، حذف رقیب، مصادره حقیقت و تبدیل هر اختلافی به دشمنی.
وظیفه نخبگان، رسانهها و دلسوزان کشور آن است که پیش از آنکه این منطق به سازمان تبدیل شود، آن را در سطح گفتمان شناسایی کنند. زیرا تاریخ نشان داده است که ترور فیزیکی، معمولاً آخرین مرحله است؛ نخست ترور عقلانیت آغاز میشود، سپس ترور اخلاق و آنگاه نوبت به ترور انسانها میرسد.
و آدم عاقل میداند که هیچ خدمتی به دشمن بزرگتر از آن نیست که خون شهیدان را نردبان یک جنگ داخلی کنیم.
(غروب عاشورای ۱۴۰۵)
http://foumani.ir/post/158
https://eitaa.com/foumani
21.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟢 ابن ملجم مرادی (خوارجی):
علی سازشکار است
شما سخنان رهبر شهید را میشنوید
https://eitaa.com/foumani
خوارجِ مدرن
محمد پورخوش سعادت
تاریخ را اگر صرفاً روایت کنیم، به موزه سپردهایم؛ اما اگر آن را به قاعدهای برای فهم امروز تبدیل کنیم، به حکمت رسیدهایم. خوارج، نام یک فرقه در قرن نخست هجری نیست؛ نام یک «منطق» است؛ منطقی که هرگاه بر عقلانیت غلبه کند، دین را از مسیر هدایت به ابزار حذف، و غیرت را به سلاحی علیه جبهه خودی تبدیل میکند.
راز ماندگاری خوارج نیز همین است؛ آنان هرگز با پرچم دشمن وارد میدان نشدند. قرآن بر سر نیزه نداشتند؛ قرآن بر زبان داشتند. فریاد «لا حکم إلا لله» سر میدادند، اما تیغشان بر فرق امیر عدالت فرود آمد. تراژدی تاریخ از همینجا آغاز شد؛ آنجا که شعار، جای شعور را گرفت و هیجان، بر کرسی عقل نشست.
از همین رو، خوارج را باید یک الگوی ماندگار در جنگ شناختی دانست. هرگاه حقیقت در انحصار گروهی قرار گیرد، هرگاه هر مخالفی به خیانت متهم شود و هرگاه سرمایههای جبهه خودی، پیش از دشمن، هدف تخریب قرار گیرند، باید دریافت که منطق خوارج بار دیگر در حال بازتولید است؛ هرچند نام و لباس آن تغییر کرده باشد.
استعمار نیز این قاعده را زودتر از بسیاری از نخبگان فهمید. تجربه تاریخی بریتانیا نشان میدهد که این قدرت، بیش از آنکه بر اشغال سرزمینها تکیه کند، بر مدیریت شکافها سرمایهگذاری کرده است. سیاست مشهور «تفرقه بینداز و حکومت کن»، صرفاً یک تاکتیک سیاسی نبود؛ یک مکتب حکمرانی استعماری بود؛ مکتبی که دریافت شکستن یک ملت از درون، بسیار کمهزینهتر از شکست دادن آن در میدان نبرد است.
به همین دلیل، هر جا شکافی مذهبی، قومی یا فکری وجود داشت، استعمار کوشید آن را از یک اختلاف به یک بحران تبدیل کند. درباره نقش بریتانیا در بهرهبرداری از برخی جریانهای فرقهای و مذهبی در تاریخ معاصر، دیدگاههای متعددی مطرح شده است؛ اما آنچه کمتر محل تردید است، اصل این راهبرد است که استعمار، برای تضعیف ملتها، بیش از آنکه به ارتش نیاز داشته باشد، به افراط نیاز دارد.
اگر استعمار کلاسیک، فرقه میآفرید، استعمار نوین، «ذهنیت خوارجی» تولید میکند؛ ذهنیتی که خود را یگانه معیار حق میداند، پیچیدگیهای سیاست را به دوگانههای مطلق فرو میکاهد، و به جای تمرکز بر دشمن، شمشیر را متوجه نزدیکترین نیروهای همسو میکند.
داعش، آشکارترین تجلی این منطق در روزگار ما بود. پیش از آنکه یک سازمان تروریستی باشد، بازآفرینی همان عقل خوارجی بود؛ عقلی که خشونت را تقدیس میکند، حذف را فضیلت میشمارد و از دین، ابزاری برای نابودی جامعه دینی میسازد. حاصل این منطق نیز روشن بود؛ بیشترین قربانیان آن، نه دشمنان اسلام، بلکه خود مسلمانان بودند.
اشتباه راهبردی آن است که خوارج را تنها در هیئت داعش یا گروههای مسلح جستوجو کنیم. خوارجِ مدرن، پیش از آنکه در میدان نبرد متولد شوند، در میدان روایت زاده میشوند؛ آنجا که افراط، فضیلت معرفی میشود؛ میانهروی، سازش خوانده میشود؛ و هر صدای متفاوت، نه رقیب، که دشمن تلقی میشود.
خوارج، پیش از آنکه یک سازمان باشند، یک شیوه اندیشیدن هستند؛ شیوهای که عقل را قربانی هیجان، عدالت را قربانی قضاوتهای مطلق و وحدت را قربانی توهم خلوص میکند.
تاریخ، بیش از آنکه از هجوم دشمنان آسیب دیده باشد، از ظهور خوارجیانی آسیب دیده است که با زبان خودی سخن گفتهاند، اما در زمین دشمن بازی کردهاند. از همین رو، خطرناکترین پروژههای براندازانه، الزاماً با پرچم بیگانه آغاز نمیشوند؛ گاه با پرچم دین، با شعار انقلابیگری و با ادعای دفاع از حقیقت آغاز میشوند، اما مقصد نهایی آنها چیزی جز فرسایش قدرت ملی و گشودن راه برای تحقق اهداف دشمن نیست.
خوارج، خاطرهای از گذشته نیستند؛ امکانِ همیشگیِ تاریخاند. هر زمان که عقلانیت مغلوب افراط شود، حقیقت در انحصار یک گروه قرار گیرد و دشمن اصلی فراموش شود، خوارج، با نامی تازه و لباسی نو، دوباره متولد خواهند شد.
۱۴۰۵-۴-۵
http://foumani.ir/post/159
https://eitaa.com/foumani
در جنگ رمضان ، بردیم یا باختیم؟
محمد پور خوش سعادت
آدم عاقل، نتیجه جنگ را با هیجان نمیسنجد؛
با میزان تحقق اهداف طرفین میسنجد.
اگر هدف دشمن، فروپاشی نظام، تجزیه ایران، خلع سلاح کشور و شکستن اراده ملی بود، آیا به اهداف خود رسید؟
پاسخ روشن است؛ خیر.
در جنگ رمضان، ایران موفق شد موازنه جدیدی از بازدارندگی ایجاد کند؛ موازنهای که دشمن را با واقعیت «وحشت متقابل» روبهرو ساخت. دفاع موزاییکی جمهوری اسلامی نشان داد که قدرت ایران متکی به یک نقطه یا یک فرمانده نیست، بلکه شبکهای از توانمندیهای ملی است که در سختترین شرایط نیز قابلیت پاسخگویی دارد. همین تغییر محاسبات، مهمترین دستاورد این نبرد بود و دشمن را به این جمعبندی رساند که هرگونه تجاوز، هزینهای سنگین و غیرقابل پیشبینی خواهد داشت.
آیا هزینه ندادیم؟ چرا.
جنگ، میدان هزینههاست، نه آرزوها. رهبرمان و فرماندهان بزرگی را از دست دادیم، خسارت دیدیم و داغهای سنگینی بر دل ملت نشست. اما هزینه دادن با شکست خوردن، دو مفهوم متفاوت است. اگر معیار پیروزی، تحقق اهداف اعلامی طرفین باشد، ایران شکست نخورده است.
نکته مهمتر آن است که دست برتر ایران، هم در میدان بود و هم در مذاکره. دیپلماسی زمانی موفق است که بر پشتوانه قدرت ملی تکیه داشته باشد و قدرت ملی نیز زمانی ماندگار است که بتواند دستاوردهای خود را در عرصه سیاست تثبیت کند. این دو، نه در تعارض با یکدیگر، بلکه مکمل یکدیگرند.
اما درست پس از تفاهم، بخشی از جریانات سیاسی، به جای تقویت این سرمایه ملی، در پی صید سیاسی خود برآمدند. چنان روایت کردند که گویی همه دستاوردهای میدان، پشت میز مذاکره از دست رفته و سربازان دیپلماسی، مغلوب شدهاند. این روایت، بیش از آنکه با واقعیتهای راهبردی سازگار باشد، بازتاب رقابتهای سیاسی داخلی بود.
آدم عاقل میداند که وقتی دشمن نتوانسته در میدان به اهداف خود برسد، طبیعی است که امیدش را به جنگ روایتها ببندد. خطر آنجاست که ما نیز، خواسته یا ناخواسته، همان روایت را تکرار کنیم.
خروجی چنین ادبیاتی، چیزی جز القای یأس، تضعیف امید عمومی، خلوت شدن خیابانهای ایران و فرسایش سرمایه اجتماعی نیست؛ همان سرمایهای که در روزهای سخت جنگ، بزرگترین پشتوانه کشور بود. دشمن اگر نتواند سرزمین را فتح کند، میکوشد ذهنها را فتح کند و اگر نتواند اراده نظام را بشکند، به دنبال شکستن روحیه مردم خواهد رفت.
آدم عاقل، هم ضعفها را میبیند و هم پیروزیها را. نقد میکند، اما روایت شکست نمیسازد. اصلاح میخواهد، اما امید را قربانی رقابتهای سیاسی نمیکند. زیرا میداند در جنگ شناختی، گاهی خطرناکترین گلوله، سخنی است که از درون شلیک میشود و اعتماد مردم را هدف میگیرد.
بردیم یا باختیم؟
اگر معیار، تحقق اهداف دشمن باشد، ایران شکست نخورد.
اگر معیار، تغییر موازنه قدرت و ایجاد بازدارندگی باشد، ایران دست برتر را به دست آورد.
و اگر معیار، حفظ این دستاوردها باشد، امروز بزرگترین وظیفه نخبگان آن است که اجازه ندهند پیروزی ملی، قربانی روایتهای جناحی شود.
روایت درست این است که ایران هم در میدان دست برتر داشت و هم در مذاکره؛ و این دو، دو روی یک قدرت ملیاند، نه دو روایت متعارض.
6-4-1405
http://foumani.ir/post/160
https://eitaa.com/foumani
دو مظلوم انقلاب
محمدپور خوشسعادت
هفتم تیر، روز یادآوری یک حقیقت تلخ در تاریخ انقلاب است؛ اینکه گاهی مظلومیت، پیش از آنکه از گلوله دشمن آغاز شود، از زبان دوستان شروع میشود.
شهید بهشتی را منافقین به شهادت رساندند، اما پیش از آن، ماهها با تهمت، شایعه، تخریب و سوءظن، او را آماج حمله قرار داده بودند. پس از شهادتش، امام خمینی(ره) جملهای فرمودند که برای همیشه در حافظه انقلاب ماند: «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد.»
این جمله، فقط روایت زندگی بهشتی نبود؛ هشداری برای همه نسلهای انقلاب بود که مبادا انقلابینمایی، جای انصاف را بگیرد و تندروی، لباس ولایتمداری بپوشد.
سالها بعد، تاریخ، صحنهای دیگر را به چشم دید. شهید علی لاریجانی نیز پیش از آنکه آماج دشمن شود، سالها هدف برچسب، تخریب، تهمت و حذف سیاسی از سوی برخی مدعیان انقلابیگری قرار گرفت؛ گویی دههها خدمت در عالیترین مسئولیتهای نظام، در برابر اختلاف سلیقه سیاسی، هیچ ارزشی نداشت.
نقد، حق است؛ اما تخریب، ظلم است.
اختلاف نظر، طبیعی است؛ اما متهم کردن خادمان انقلاب، بدون انصاف و بدون حجت، نه انقلابیگری است و نه ولایتمداری.
تاریخ با کسی تعارف ندارد.
همانگونه که درباره شهید بهشتی قضاوت کرد، درباره رفتار امروز ما نیز قضاوت خواهد کرد. اگر از هفتم تیر فقط عزاداری کنیم و از پیام آن درس نگیریم، ممکن است فردا باز هم دیر بفهمیم که برخی از مظلومترین فرزندان انقلاب را، پیش از دشمن، خودمان تنها گذاشته بودیم.
شاید بزرگترین درس هفتم تیر این باشد که انقلاب، بیش از هر چیز، به انصاف نیاز دارد؛ چرا که دشمن، جسم شهید بهشتی و شهید علی لاریجانی را هدف گرفت، اما پیش از آن، بیانصافی، آبروی آنان را نشانه رفته بود.
دو مظلوم، دو مقطع از تاریخ، اما یک پیام مشترک:
انقلاب را فقط با ایستادگی در برابر دشمن حفظ نمیکنند؛ با عدالت در برابر دوستان نیز حفظ میکنند.
هفتم تیر 1405
http://foumani.ir/post/161
https://eitaa.com/foumani