کاریکاتور انقلابیگری
محمد پور خوش سعادت
مداحی به خود حق میدهد از «تیغ بر گلوی رئیسجمهور» سخن بگوید و تهدید کند که اگر مطابق خواست ما عمل نکند «پدرش را درمیآوریم». واعظی مردم را به مقابله با تصمیمات نهادهای رسمی کشور فرامیخواند. نمایندهای اسناد محرمانه را به صحنه رسانه میآورد. مجریای آنتن رسانه ملی را ملک شخصی خود میپندارد و هر که را نپسندد آماج اتهام میکند. روزنامهنگاری نیز هر مخالفی را عامل آمریکا و اسرائیل میخواند و هر صدای متفاوتی را در صف بیگانگان مینشاند.
و در کمال تعجب، نام همه اینها را میگذارند: انقلابیگری!
اما آیا واقعاً این انقلابیگری است؟
کاریکاتور، حقیقت را انکار نمیکند؛ تحریف میکند. چهره را نگه میدارد اما هویت را میگیرد. شبیه اصل است، اما اصل نیست. و شاید بزرگترین خطری که هر انقلاب را تهدید میکند، نه دشمنان بیرونی، بلکه کاریکاتورهای درونی آن باشد.
مشکل از آنجا آغاز میشود که انقلابیگری از یک منظومه فکری، اخلاقی و تمدنی به یک نمایش هویتی فروکاسته میشود؛ آنجا که فریاد جای استدلال را میگیرد، هیجان جای آگاهی را و نفرت جای گفتوگو را.
زندهیاد جلال آلاحمد از غربزدگی سخن میگفت، اما مسئله عمیقتر او ازخودبیگانگی بود. انسانی که خویشتن خویش را گم میکند، به نمایش هویت پناه میبرد. امروز نیز با گونهای از «انقلابیزدگی» مواجهیم؛ وضعیتی که در آن فرد آنقدر از انقلاب سخن میگوید که دیگر صدای انقلاب را نمیشنود.
دکتر شریعتی این بیماری را «استحمار» مینامید؛ آن لحظه خطرناک که شعار بر شعور غلبه میکند و هیجان جای آگاهی را میگیرد. از نگاه او، خطرناکترین جهل، جهل مقدس است؛ جهلی که خود را عین حقیقت میپندارد و هر مخالفی را دشمن.
شهید مطهری همین پدیده را «تحجر» میدید؛ آنجا که پوسته جای مغز را میگیرد و مقدسمآبی جانشین عقلانیت میشود. تحجر، فقط یک انحراف فکری نیست؛ بیماریای اجتماعی است که توان گفتوگو را میگیرد و اختلاف را به دشمنی تبدیل میکند.
شهید بهشتی یک گام جلوتر رفت و خطر فروپاشی مرجعیت قانون را دید. او میدانست که انقلاب بدون نهاد، بدون قانون و بدون تحمل مخالف، به آسانی به اسارت هیجان درمیآید. بهشتی پیش از آنکه قربانی ترور فیزیکی شود، قربانی ترور شخصیت شد؛ زیرا حاضر نبود قانون را فدای غوغا و عقلانیت را قربانی هیجان کند. او نماد انقلابیگری نهادساز بود، نه انقلابیگری هیاهوساز.
رهبر شهید انقلاب نیز طی سالهای متمادی نسبت به همین آفت هشدار دادهاند؛ از افراطیگری، دوقطبیسازی، بیاخلاقی سیاسی و تبدیل اختلاف نخبگانی به شکاف اجتماعی. در منظومه فکری ایشان، انقلابیگری هرگز مترادف با توهین، تهدید، قانونگریزی و آشوب ذهنی جامعه نبوده است. انقلابیگری بدون عقلانیت به افراط تبدیل میشود، بدون اخلاق به خشونت و بدون مردم به فرقهگرایی.
اگر این پنج هشدار را کنار هم بگذاریم، به یک حقیقت میرسیم:
انقلاب را نباید به کاریکاتور خودش تبدیل کرد.
مسئله فقط چند رفتار پراکنده نیست. مسئله ظهور یک تیپ اجتماعی است؛ «انقلابینمای کاریکاتوری».
او خود را از قانون بالاتر میداند.
خود را از نهادها انقلابیتر میداند.
خود را از مردم آگاهتر میداند.
و خود را معیار تشخیص حق و باطل میپندارد.
اگر رئیسجمهور مطابق نظرش عمل کند، مشروع است؛ اگر نکند، خائن.
اگر رأی مردم مطابق میل او باشد، مردمسالاری است؛ اگر نباشد، نفوذ و فریب.
اگر رسانه در اختیارش باشد، آزادی است؛ اگر نباشد، انحراف.
در جامعهشناسی سیاسی، این وضعیت نشانه فرسایش مرجعیتهای قانونی و گسترش «خودمرجعپنداری ایدئولوژیک» است؛ وضعیتی که در آن افراد و گروهها خود را جای نهاد مینشانند و سلیقه خویش را به جای قانون عرضه میکنند.
اینجاست که کاسبان خشم متولد میشوند؛ آنان که سرمایه سیاسی خود را نه از حل مسئله، بلکه از تولید بحران به دست میآورند. نه از امید، بلکه از اضطراب. نه از انسجام، بلکه از شکاف. نه از آگاهی، بلکه از هیجان.
برای آنان، آرامش اجتماعی یک تهدید است؛ زیرا بازارشان در روزگار التهاب رونق میگیرد.
حال آنکه انقلاب اسلامی با این منطق پیروز نشد.
انقلاب اسلامی پروژه نفرت نبود؛ پروژه آگاهی بود.
پروژه حذف نبود؛ پروژه ساختن بود.
پروژه قبیلهسازی نبود؛ پروژه ملتسازی بود.
بزرگترین خطر برای انقلاب اسلامی، دشمنانی نیستند که بیرون مرزها ایستادهاند؛ خطر بزرگتر، کاریکاتورهای انقلاباند؛ آنان که چهرهای خشن از رحمت، تصویری تنگ از اندیشهای بزرگ و برداشتی قبیلهای از یک نهضت مردمی ارائه میکنند.
انقلاب، بیش از آنکه از دشمنانش آسیب ببیند، از کاریکاتورهایش زخم میخورد.
http://foumani.ir/post/156
https://eitaa.com/foumani
حجتیه پیاده نظام لندن
محمد پور خوش سعادت
در هر جنگی بین همپیمانان تقسیم کار وجود دارد.
یکی بمب میاندازد، یکی تحریم میکند، یکی دروغ میسازد و یکی مأمور میشود ملت هدف را به جان خودش بیندازد.
اگر آمریکا و رژیم صهیونیستی، بازوی آتش این جنگ بودند، مدیریت شکافها و بهرهبرداری از اختلافات، مأموریتی بود که بیش از همه با سنت تاریخی سیاست انگلیسی سازگار بود؛ همان سیاست پیر و مکار که قرنهاست از شکافها نردبان میسازد و از اختلافها پل.
انگلیس خوب میداند که ایران را نمیتوان با موشک شکست داد.
این ملت از هشت سال جنگ عبور کرده است. از تحریم عبور کرده است. از ترور عبور کرده است. اما اگر روزی شکست بخورد، از شکاف خواهد شکست؛ از شکافی که میان مردم و مردم، میان مردم و مسئولان و میان نیروهای انقلاب ایجاد شود.
از همین رو، همزمان با شلیک موشکها، پروژه دیگری نیز فعال شد؛ پروژه تولید نفرت، بدبینی، حذف و دوقطبیسازی.
در این میدان، چه کسانی به کار آمدند؟
پاسخ را باید در میان همان جماعتی جستوجو کرد که سالهاست از وحدت میترسند و از اختلاف نان میخورند.
همان تفکری که امام راحل بارها نسبت به آن هشدار داد.
همان جریانی که هرگز نتوانست با مفهوم « ملت » کنار بیاید و همیشه در پی ساختن جزیرههای کوچک خود بود.
نامش را هرچه میخواهید بگذارید؛ اما بسیاری آن را با عنوان تفکر انجمن حجتیه میشناسند.
تفکری که دشمن را آنسوی مرزها نمیبیند، بلکه روبهروی خود میجوید.
تفکری که هنگام حمله دشمن خارجی، همچنان سرگرم تسویه حساب با نیروهای داخلی است. تفکری که در اوج نیاز کشور به همبستگی، متر به دست میگیرد تا میزان خلوص این و آن را اندازه بگیرد.
عجیب نیست؟
دشمن به خاک ایران حمله کرده است اما این جماعت هنوز مشغول پروندهسازی برای فرزندان ایراناند!
دشمن به دنبال شکستن جبهه مقاومت است اما اینان همچنان به دنبال شکستن استخوانهای وحدت ملیاند!
دشمن میخواهد پرچم ایران را پایین بکشد اما اینان نگراناند که مبادا رقیب سیاسیشان قدری محبوبتر شود!
این یک الگوی تاریخی است.
هرگاه ایران به وحدت نیاز داشته، این تفکر از راه رسیده تا مرزی تازه بکشد.
هرگاه ملت به هم نزدیک شدهاند، این جریان کوشیده است دیواری تازه بنا کند.
هرگاه دشمن بیرونی فعال شده، اینان نیز دشمن درونی تراشیدهاند.
و مگر نه اینکه بزرگترین آرزوی لندن همین است؟
انگلیس هیچگاه عاشق یک ایران ضعیف نظامی نبوده است؛ عاشق یک ایران چندپاره بوده است.
ایرانی که نیروهایش به جای تمرکز بر دشمن، مشغول جنگ با یکدیگر باشند.
ایرانی که سرمایه اجتماعیاش فرسوده شود.
ایرانی که به جای وحدت، گرفتار قبیلهگرایی سیاسی شود.
جنگ رمضان یک حقیقت را عریان کرد؛ تکنولوژی نظامی دشمن خطرناکاست ، اما خطرناکتر از بمب و موشک، تریبونهایی هستند که در بحبوحه جنگ، بذر تفرقه میکارند.
تاریخ خواهد نوشت که در روزگار آتش و خون، عدهای در سنگر دفاع از ایران ایستادند و عدهای دیگر در سنگر دفاع از اختلاف.
اولیها ایران را ساختند.
دومیها، خواسته یا ناخواسته، در زمینی بازی کردند که نقشهاش جای دیگری طراحی شده بود.
و ملت ایران، دیر یا زود، میان این دو تفاوت خواهد گذاشت.(شب تاسوعای ۱۴۰۵)
http://foumani.ir/post/157
https://eitaa.com/foumani
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ
کانون های فرقانساز
محمد پور خوش سعادت
گاهی از بعضی صحنهها نگران میشوم؛ نه از دشمنی دشمن، که دشمن کار خودش را میکند؛ از دوستانی نگران میشودم که ناخواسته یا آگاهانه در زمین دشمن بازی میکنند.
تجربه این چهل و چند سال یک درس بزرگ دارد: هرگاه کشور در برابر یک تهدید خارجی به وحدت ملی نزدیک شده، ناگهان کسانی پیدا شدهاند که تلاش کردهاند آتش خشم ملت را از بیرون مرزها به درون خانه منتقل کنند. انگار مأموریت دارند دشمن را از پشت سیمهای خاردار بردارند و روی دوش هموطن بنشانند.
امروز نیز در حالی که خون رهبر شهید و فرماندهان و فرزندان رشید این سرزمین هنوز تازه است، نگران یک خطر دیگر هستیم ؛ خطر ظهور «کانونهای فرقانساز».
فرقان فقط یک گروه تروریستی نبود؛ یک منطق بود.
منطقی که از خودحقپنداری آغاز میشود، از مطلقانگاری تغذیه میکند، با برچسبزنی رشد میکند و سرانجام به حذف میرسد. فرقان قبل از آنکه اسلحه به دست بگیرد، دادگاه تشکیل داده بود؛ قبل از آنکه ماشه بکشد، حکم صادر کرده بود؛ قبل از آنکه ترور کند، شخصیتها را در افکار عمومی ترور کرده بود.
امروز نیز باید مراقب بود کسانی با سوءاستفاده از خون شهدا، مفهوم مقدس انتقام را مصادره نکنند.
انتقام از دشمن یک چیز است؛ تبدیل انتقام به پروژه تسویهحساب داخلی چیز دیگری است.
اولین نشانه فرقانسازان جدید آن است که اختلاف نظر را به خیانت تبدیل میکنند. در قاموس آنان، هرکس تحلیل متفاوتی داشته باشد نفوذی است، هرکس پرسشی بپرسد مشکوک است، هرکس نقدی داشته باشد عامل دشمن است و هرکس از عقلانیت، تدبیر و محاسبه سخن بگوید، سازشکار معرفی میشود.
آدم عاقل میداند که نفوذ وجود دارد؛ اما میداند هر مخالفی نفوذی نیست. خیانت وجود دارد؛ اما هر منتقدی خائن نیست. جاسوس وجود دارد؛ اما هر صاحبنظر مستقلی جاسوس نیست. اگر بنا باشد دایره خیانت آنقدر بزرگ شود که نیمی از جامعه را در بر بگیرد، دیگر چیزی از وحدت ملی باقی نخواهد ماند.
نشانه دوم، تولید ادبیات نفرت است. ادبیاتی که به جای استدلال، برچسب تولید میکند؛ به جای اقناع، پرونده میسازد؛ به جای گفتوگو، حکم صادر میکند. این جریانها معمولاً خود را انقلابیتر از انقلاب، ولاییتر از ولایت و دلسوزتر از نظام معرفی میکنند، اما حاصل کارشان چیزی جز فرسایش سرمایه اجتماعی جمهوری اسلامی نیست.
نشانه سوم، ساختن دوگانههای جعلی است. انقلابی و خائن. مومن و نفوذی. انگار جامعه پیچیده ایران را میتوان با چند برچسب کودکانه مدیریت کرد. حال آنکه هنر حکمرانی، مدیریت تفاوتهاست نه حذف تفاوتها.
تجربه تاریخی نیز هشدار میدهد که جریانهای تندرو معمولاً از نقطهای آغاز میکنند که ظاهراً دفاع از نظام است، اما آرامآرام به جایی میرسند که خود را معیار نظام میدانند. آن روز که فرد یا گروهی تصور کند فهم او معیار حق و باطل است، بذر فرقان کاشته شده است؛ حتی اگر هنوز نام فرقان بر خود نگذاشته باشد.
امروز دشمن بیش از هر زمان دیگری نیازمند انتقال خشم ایرانیان از دشمن خارجی به دشمن داخلی است. او میخواهد جامعه به جای تمرکز بر تهدید اصلی، سرگرم یافتن خائنان خیالی شود. او میخواهد به جای انسجام ملی، میدان کشور به عرصه اتهامزنی و تسویهحساب تبدیل شود. او میخواهد به جای آنکه انرژی ملت صرف پیشرفت، امنیت و اقتدار شود، در جنگهای فرسایشی داخلی هدر رود.
آدم عاقل میان عدالت و انتقام تفاوت قائل است. میان بصیرت و هیجان تفاوت قائل است. میان مبارزه با نفوذ و نفوذیتراشی تفاوت قائل است. میان حفظ وحدت ملی و تولید شکاف اجتماعی تفاوت قائل است.
فرقانهای جدید اگر روزی متولد شوند، الزاماً نام فرقان نخواهند داشت؛ اما همان منطق را بازتولید خواهند کرد: منطق تکفیر سیاسی، حذف رقیب، مصادره حقیقت و تبدیل هر اختلافی به دشمنی.
وظیفه نخبگان، رسانهها و دلسوزان کشور آن است که پیش از آنکه این منطق به سازمان تبدیل شود، آن را در سطح گفتمان شناسایی کنند. زیرا تاریخ نشان داده است که ترور فیزیکی، معمولاً آخرین مرحله است؛ نخست ترور عقلانیت آغاز میشود، سپس ترور اخلاق و آنگاه نوبت به ترور انسانها میرسد.
و آدم عاقل میداند که هیچ خدمتی به دشمن بزرگتر از آن نیست که خون شهیدان را نردبان یک جنگ داخلی کنیم.
(غروب عاشورای ۱۴۰۵)
http://foumani.ir/post/158
https://eitaa.com/foumani
21.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟢 ابن ملجم مرادی (خوارجی):
علی سازشکار است
شما سخنان رهبر شهید را میشنوید
https://eitaa.com/foumani
خوارجِ مدرن
محمد پورخوش سعادت
تاریخ را اگر صرفاً روایت کنیم، به موزه سپردهایم؛ اما اگر آن را به قاعدهای برای فهم امروز تبدیل کنیم، به حکمت رسیدهایم. خوارج، نام یک فرقه در قرن نخست هجری نیست؛ نام یک «منطق» است؛ منطقی که هرگاه بر عقلانیت غلبه کند، دین را از مسیر هدایت به ابزار حذف، و غیرت را به سلاحی علیه جبهه خودی تبدیل میکند.
راز ماندگاری خوارج نیز همین است؛ آنان هرگز با پرچم دشمن وارد میدان نشدند. قرآن بر سر نیزه نداشتند؛ قرآن بر زبان داشتند. فریاد «لا حکم إلا لله» سر میدادند، اما تیغشان بر فرق امیر عدالت فرود آمد. تراژدی تاریخ از همینجا آغاز شد؛ آنجا که شعار، جای شعور را گرفت و هیجان، بر کرسی عقل نشست.
از همین رو، خوارج را باید یک الگوی ماندگار در جنگ شناختی دانست. هرگاه حقیقت در انحصار گروهی قرار گیرد، هرگاه هر مخالفی به خیانت متهم شود و هرگاه سرمایههای جبهه خودی، پیش از دشمن، هدف تخریب قرار گیرند، باید دریافت که منطق خوارج بار دیگر در حال بازتولید است؛ هرچند نام و لباس آن تغییر کرده باشد.
استعمار نیز این قاعده را زودتر از بسیاری از نخبگان فهمید. تجربه تاریخی بریتانیا نشان میدهد که این قدرت، بیش از آنکه بر اشغال سرزمینها تکیه کند، بر مدیریت شکافها سرمایهگذاری کرده است. سیاست مشهور «تفرقه بینداز و حکومت کن»، صرفاً یک تاکتیک سیاسی نبود؛ یک مکتب حکمرانی استعماری بود؛ مکتبی که دریافت شکستن یک ملت از درون، بسیار کمهزینهتر از شکست دادن آن در میدان نبرد است.
به همین دلیل، هر جا شکافی مذهبی، قومی یا فکری وجود داشت، استعمار کوشید آن را از یک اختلاف به یک بحران تبدیل کند. درباره نقش بریتانیا در بهرهبرداری از برخی جریانهای فرقهای و مذهبی در تاریخ معاصر، دیدگاههای متعددی مطرح شده است؛ اما آنچه کمتر محل تردید است، اصل این راهبرد است که استعمار، برای تضعیف ملتها، بیش از آنکه به ارتش نیاز داشته باشد، به افراط نیاز دارد.
اگر استعمار کلاسیک، فرقه میآفرید، استعمار نوین، «ذهنیت خوارجی» تولید میکند؛ ذهنیتی که خود را یگانه معیار حق میداند، پیچیدگیهای سیاست را به دوگانههای مطلق فرو میکاهد، و به جای تمرکز بر دشمن، شمشیر را متوجه نزدیکترین نیروهای همسو میکند.
داعش، آشکارترین تجلی این منطق در روزگار ما بود. پیش از آنکه یک سازمان تروریستی باشد، بازآفرینی همان عقل خوارجی بود؛ عقلی که خشونت را تقدیس میکند، حذف را فضیلت میشمارد و از دین، ابزاری برای نابودی جامعه دینی میسازد. حاصل این منطق نیز روشن بود؛ بیشترین قربانیان آن، نه دشمنان اسلام، بلکه خود مسلمانان بودند.
اشتباه راهبردی آن است که خوارج را تنها در هیئت داعش یا گروههای مسلح جستوجو کنیم. خوارجِ مدرن، پیش از آنکه در میدان نبرد متولد شوند، در میدان روایت زاده میشوند؛ آنجا که افراط، فضیلت معرفی میشود؛ میانهروی، سازش خوانده میشود؛ و هر صدای متفاوت، نه رقیب، که دشمن تلقی میشود.
خوارج، پیش از آنکه یک سازمان باشند، یک شیوه اندیشیدن هستند؛ شیوهای که عقل را قربانی هیجان، عدالت را قربانی قضاوتهای مطلق و وحدت را قربانی توهم خلوص میکند.
تاریخ، بیش از آنکه از هجوم دشمنان آسیب دیده باشد، از ظهور خوارجیانی آسیب دیده است که با زبان خودی سخن گفتهاند، اما در زمین دشمن بازی کردهاند. از همین رو، خطرناکترین پروژههای براندازانه، الزاماً با پرچم بیگانه آغاز نمیشوند؛ گاه با پرچم دین، با شعار انقلابیگری و با ادعای دفاع از حقیقت آغاز میشوند، اما مقصد نهایی آنها چیزی جز فرسایش قدرت ملی و گشودن راه برای تحقق اهداف دشمن نیست.
خوارج، خاطرهای از گذشته نیستند؛ امکانِ همیشگیِ تاریخاند. هر زمان که عقلانیت مغلوب افراط شود، حقیقت در انحصار یک گروه قرار گیرد و دشمن اصلی فراموش شود، خوارج، با نامی تازه و لباسی نو، دوباره متولد خواهند شد.
۱۴۰۵-۴-۵
http://foumani.ir/post/159
https://eitaa.com/foumani
در جنگ رمضان ، بردیم یا باختیم؟
محمد پور خوش سعادت
آدم عاقل، نتیجه جنگ را با هیجان نمیسنجد؛
با میزان تحقق اهداف طرفین میسنجد.
اگر هدف دشمن، فروپاشی نظام، تجزیه ایران، خلع سلاح کشور و شکستن اراده ملی بود، آیا به اهداف خود رسید؟
پاسخ روشن است؛ خیر.
در جنگ رمضان، ایران موفق شد موازنه جدیدی از بازدارندگی ایجاد کند؛ موازنهای که دشمن را با واقعیت «وحشت متقابل» روبهرو ساخت. دفاع موزاییکی جمهوری اسلامی نشان داد که قدرت ایران متکی به یک نقطه یا یک فرمانده نیست، بلکه شبکهای از توانمندیهای ملی است که در سختترین شرایط نیز قابلیت پاسخگویی دارد. همین تغییر محاسبات، مهمترین دستاورد این نبرد بود و دشمن را به این جمعبندی رساند که هرگونه تجاوز، هزینهای سنگین و غیرقابل پیشبینی خواهد داشت.
آیا هزینه ندادیم؟ چرا.
جنگ، میدان هزینههاست، نه آرزوها. رهبرمان و فرماندهان بزرگی را از دست دادیم، خسارت دیدیم و داغهای سنگینی بر دل ملت نشست. اما هزینه دادن با شکست خوردن، دو مفهوم متفاوت است. اگر معیار پیروزی، تحقق اهداف اعلامی طرفین باشد، ایران شکست نخورده است.
نکته مهمتر آن است که دست برتر ایران، هم در میدان بود و هم در مذاکره. دیپلماسی زمانی موفق است که بر پشتوانه قدرت ملی تکیه داشته باشد و قدرت ملی نیز زمانی ماندگار است که بتواند دستاوردهای خود را در عرصه سیاست تثبیت کند. این دو، نه در تعارض با یکدیگر، بلکه مکمل یکدیگرند.
اما درست پس از تفاهم، بخشی از جریانات سیاسی، به جای تقویت این سرمایه ملی، در پی صید سیاسی خود برآمدند. چنان روایت کردند که گویی همه دستاوردهای میدان، پشت میز مذاکره از دست رفته و سربازان دیپلماسی، مغلوب شدهاند. این روایت، بیش از آنکه با واقعیتهای راهبردی سازگار باشد، بازتاب رقابتهای سیاسی داخلی بود.
آدم عاقل میداند که وقتی دشمن نتوانسته در میدان به اهداف خود برسد، طبیعی است که امیدش را به جنگ روایتها ببندد. خطر آنجاست که ما نیز، خواسته یا ناخواسته، همان روایت را تکرار کنیم.
خروجی چنین ادبیاتی، چیزی جز القای یأس، تضعیف امید عمومی، خلوت شدن خیابانهای ایران و فرسایش سرمایه اجتماعی نیست؛ همان سرمایهای که در روزهای سخت جنگ، بزرگترین پشتوانه کشور بود. دشمن اگر نتواند سرزمین را فتح کند، میکوشد ذهنها را فتح کند و اگر نتواند اراده نظام را بشکند، به دنبال شکستن روحیه مردم خواهد رفت.
آدم عاقل، هم ضعفها را میبیند و هم پیروزیها را. نقد میکند، اما روایت شکست نمیسازد. اصلاح میخواهد، اما امید را قربانی رقابتهای سیاسی نمیکند. زیرا میداند در جنگ شناختی، گاهی خطرناکترین گلوله، سخنی است که از درون شلیک میشود و اعتماد مردم را هدف میگیرد.
بردیم یا باختیم؟
اگر معیار، تحقق اهداف دشمن باشد، ایران شکست نخورد.
اگر معیار، تغییر موازنه قدرت و ایجاد بازدارندگی باشد، ایران دست برتر را به دست آورد.
و اگر معیار، حفظ این دستاوردها باشد، امروز بزرگترین وظیفه نخبگان آن است که اجازه ندهند پیروزی ملی، قربانی روایتهای جناحی شود.
روایت درست این است که ایران هم در میدان دست برتر داشت و هم در مذاکره؛ و این دو، دو روی یک قدرت ملیاند، نه دو روایت متعارض.
6-4-1405
http://foumani.ir/post/160
https://eitaa.com/foumani
دو مظلوم انقلاب
محمدپور خوشسعادت
هفتم تیر، روز یادآوری یک حقیقت تلخ در تاریخ انقلاب است؛ اینکه گاهی مظلومیت، پیش از آنکه از گلوله دشمن آغاز شود، از زبان دوستان شروع میشود.
شهید بهشتی را منافقین به شهادت رساندند، اما پیش از آن، ماهها با تهمت، شایعه، تخریب و سوءظن، او را آماج حمله قرار داده بودند. پس از شهادتش، امام خمینی(ره) جملهای فرمودند که برای همیشه در حافظه انقلاب ماند: «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد.»
این جمله، فقط روایت زندگی بهشتی نبود؛ هشداری برای همه نسلهای انقلاب بود که مبادا انقلابینمایی، جای انصاف را بگیرد و تندروی، لباس ولایتمداری بپوشد.
سالها بعد، تاریخ، صحنهای دیگر را به چشم دید. شهید علی لاریجانی نیز پیش از آنکه آماج دشمن شود، سالها هدف برچسب، تخریب، تهمت و حذف سیاسی از سوی برخی مدعیان انقلابیگری قرار گرفت؛ گویی دههها خدمت در عالیترین مسئولیتهای نظام، در برابر اختلاف سلیقه سیاسی، هیچ ارزشی نداشت.
نقد، حق است؛ اما تخریب، ظلم است.
اختلاف نظر، طبیعی است؛ اما متهم کردن خادمان انقلاب، بدون انصاف و بدون حجت، نه انقلابیگری است و نه ولایتمداری.
تاریخ با کسی تعارف ندارد.
همانگونه که درباره شهید بهشتی قضاوت کرد، درباره رفتار امروز ما نیز قضاوت خواهد کرد. اگر از هفتم تیر فقط عزاداری کنیم و از پیام آن درس نگیریم، ممکن است فردا باز هم دیر بفهمیم که برخی از مظلومترین فرزندان انقلاب را، پیش از دشمن، خودمان تنها گذاشته بودیم.
شاید بزرگترین درس هفتم تیر این باشد که انقلاب، بیش از هر چیز، به انصاف نیاز دارد؛ چرا که دشمن، جسم شهید بهشتی و شهید علی لاریجانی را هدف گرفت، اما پیش از آن، بیانصافی، آبروی آنان را نشانه رفته بود.
دو مظلوم، دو مقطع از تاریخ، اما یک پیام مشترک:
انقلاب را فقط با ایستادگی در برابر دشمن حفظ نمیکنند؛ با عدالت در برابر دوستان نیز حفظ میکنند.
هفتم تیر 1405
http://foumani.ir/post/161
https://eitaa.com/foumani
تدبیر یا هیجان؟
محمد پور خوش سعادت
این روزها عدهای از صبح تا شب فقط یک نسخه برای ایران میپیچند؛ «بجنگید»، «بزنید»، «مذاکره نکنید»، «چرا پاسخ نمیدهید؟» و اگر پاسخی هم داده شود، میگویند کافی نیست.
اما یک سؤال ساده دارم.
آیا کشور مسئول ندارد؟
آیا فرمانده ندارد؟
آیا نهادهای تصمیمگیر ندارد؟
مگر نه اینکه در رأس نظام، رهبری قرار دارد که بارها تأکید کردهاند تصمیمات کلان باید بر پایه عزت، حکمت و مصلحت اتخاذ شود؟
اگر خود را ولایتمدار میدانیم، امروز وظیفه ما بیش از هر چیز، اعتماد به همین سازوکار و صبر بر تدبیر است؛ نه اینکه پیش از مسئولان تصمیم بگیریم و برای نظام نسخه بپیچیم.
آیا واقعاً از همه ابعاد ماجرا خبر داریم؟
از توان دفاعی کشور چه میدانیم؟
از ظرفیتهای نظامی، ذخایر راهبردی، وضعیت اقتصادی، ملاحظات امنیتی و پیچیدگیهای دیپلماسی چه اطلاعی داریم؟
اگر پاسخ منفی است، این همه قطعیت از کجا آمده است؟
ایران امروز نه منفعل است و نه ماجراجو.
هم میزند و هم ضربه میخورد.
هم پاسخ دشمن خارجی را میدهد و هم با جنگ شناختی و فشارهای داخلی مواجه است.
اما اداره یک کشور فقط شلیک موشک نیست.
اداره اقتصاد، تأمین دارو، حفظ اشتغال، کنترل معیشت مردم، حفظ سرمایه اجتماعی و امید جامعه نیز بخشی از دفاع از ایران است.
آیا جنگ، برای برخی به یک آرزو تبدیل شده است؟
آیا میدانیم جنگ، یا حتی وضعیت فرسایشی «نه جنگ و نه صلح»، چه هزینهای بر اقتصاد، تولید، سرمایهگذاری و زندگی مردم تحمیل میکند؟
امروز میلیونها ایرانی آمادهاند برای دفاع از وطن جان بدهند؛ اما میلیونها ایرانی دیگر نیز هر روز با دارو، بیکاری، تورم و مشکلات معیشتی دستوپنجه نرم میکنند.
نظام مسئول هر دو جبهه است؛ هم امنیت و هم زندگی مردم.
اگر ما از همه واقعیتها خبر نداریم، شاید عاقلانهترین کار آن باشد که اجازه دهیم مسئولان دلسوز، در چارچوب تدابیر رهبری، مسیر کشور را پیش ببرند و نتیجه را ببینیم.
این همه بیصبری، کنایه، لجاجت و مطالبه دائمی جنگ، چه راهحلی برای آینده ارائه میکند؟
غیر از «جنگ، جنگ، جنگ» چه برنامهای برای اقتصاد، معیشت، آینده جوانان و انسجام ملی دارید؟
نظام مقدس جمهوری اسلامی چه باید بکند تا برخی راضی شوند؟
به گمان من، مسئله اصلی این است که هنوز کشور را یکپارچه نمیبینیم.
هنوز با عینک جناحی نگاه میکنیم.
دولت را جدا از نظام میبینیم.
دیپلماسی را مقابل میدان قرار میدهیم.
سپاه را در برابر دستگاه سیاست خارجی مینشانیم.
در حالی که اگر سپاه عملیاتی انجام میدهد، تصمیم نظام است.
اگر دیپلماتی مذاکره میکند، آن هم تصمیم نظام است.
اگر پاسخ داده میشود، تصمیم نظام است.
اگر صبر راهبردی انتخاب میشود، آن هم تصمیم نظام است.
همه این اجزا، حلقههای یک زنجیرند؛ راهبردی واحد برای حفظ ایران، حفظ انقلاب و تأمین منافع ملی.
شاید امروز بیش از شجاعت جنگیدن، به شجاعت اعتماد کردن نیاز داشته باشیم.
هیجان، تصمیم را آسان میکند؛ اما این تدبیر است که کشور را از پیچهای تاریخی عبور میدهد.
هشتم تیر 1405
http://foumani.ir/post/162
https://eitaa.com/foumani
فتنه پیچیده امروز
محمد پور خوشسعادت
فتنههای بزرگ، گاهی در درون و با ادبیاتی آشنا و چهرههایی خودی شکل میگیرند.
پیچیدگی فتنه امروز در مرز حق و باطل است ، و البته نه در شعارها، بلکه در «برآیند رفتارها» قابل تشخیص است.
امروز هر جریان یا فردی که آگاهانه یا از سر غفلت به جای تقویت انسجام ملی، بر طبل دوقطبی بکوبد، به جای افزایش اعتماد عمومی، ناامیدی را تزریق کند و به جای کمک به حل مسائل، روایت ضعف و بنبست را بسازد، در مسیری گام برمیدارد که دشمن سالها برای آن سرمایهگذاری کرده است.
این جریان، الزاماً یک هویت سیاسی مشخص ندارد.
ممکن است در میان مدعیان انقلابیگری باشد، ممکن است در میان مدعیان اصلاحطلبی، یا حتی در میان مدیران و مسئولان دیروز و امروز. معیار، نامها نیست؛ معیار، نتیجه رفتارهاست.
ولایتمداری، نه به معنای پیشی گرفتن از تدبیر نظام است و نه عقب ماندن از آن.
نظام اسلامی بر پایه «عزت، حکمت و مصلحت» تصمیم میگیرد و وظیفه نیروهای مؤمن به انقلاب، تقویت این مسیر است، نه ساختن دوقطبیهای کاذب و فرسایش سرمایه اجتماعی.
فتنه امروز، فتنه تشخیص است. دشمن اگر بتواند نیروهای انقلاب را به جان یکدیگر بیندازد، اگر بتواند امید مردم را به تردید تبدیل کند و اگر بتواند اختلاف سلیقه را به اختلاف بر سر اصل نظام بکشاند، بدون شلیک یک گلوله، به بخشی از اهداف خود رسیده است.
در چنین شرایطی، بیش از آنکه به بلند بودن صداها نیاز داشته باشیم، به عمق بصیرت نیاز داریم. تاریخ انقلاب بارها نشان داده است که خسارت دوستان نادان، گاه از دشمنان دانا بیشتر بوده است.
خداوند همه ما را در شناخت مرز باریک میان نقد دلسوزانه و ناامیدسازی، میان مطالبهگری و التهابآفرینی، و میان انقلابیگری اصیل و انقلابینمایی، موفق بدارد.
نهم تیر 1405
http://foumani.ir/post/163
https://eitaa.com/foumani
آنکه زخمی شد، ایران بود
محمدپور خوشسعادت
گاهی یک صحنه، از هزار تحلیل رسواتر است.
در حرم سیدالشهدا(ع)، زائران عراقی از نماینده رسمی جمهوری اسلامی ایران استقبال میکنند؛ اما همزمان، عدهای از ایرانیان با شعارهای تند، تصویری از شکاف و بیتدبیری به نمایش میگذارند.
آنکه در این میان زخمی میشود، نه یک وزیر، که ایران است.
مسئله، دفاع از یک شخص نیست؛ دفاع از یک قاعده است.
وزیر امور خارجه، هر که باشد، بیرون از مرزهای کشور، نماینده جمهوری اسلامی ایران است.
اگر نقدی هست، جای آن رسانه، دانشگاه، مجلس و گفتوگوست؛ نه صحن حرم امام حسین و نه مقابل چشم ملتهایی که رفتار ما را به حساب ایران میگذارند.
انقلابیگری را با بلندی صدا نمیسنجند؛ با درستیِ تشخیص میسنجند.
هر فریادی، فریاد انقلاب نیست. گاهی هیجان، همان کاری را با اعتبار کشور میکند که دشمن آرزوی آن را دارد.
مرز میان مطالبهگری و خودزنی، تنها یک کلمه است: عقلانیت.
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به انقلابیگریِ عاقلانه نیاز دارد؛ به فهم، به خویشتنداری و به مسئولیتی که بداند هر رفتار، یا بر اقتدار ایران میافزاید یا زخمی تازه بر پیکر آن مینشاند.
و چه درست گفتهاند
دشمنِ دانا بلندت میکند،
بر زمینت میزند نادانِ دوست.
دهم تیر 1405
http://foumani.ir/post/164
https://eitaa.com/foumani
https://ble.ir/foomani
آغاز کودتا!!!
محمدپور خوشسعادت
چند روزی است که ادعای «کودتا» از سوی محمود نبویان، نماینده مجلس، به یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات فضای سیاسی کشور تبدیل شده است.
آقای نبویان!
«کودتا» واژه کوچکی نیست که بتوان آن را در گرمای رقابتهای سیاسی به زبان آورد و از کنار آثارش گذشت. اگر برای این ادعا سند و مدرکی وجود دارد، جای طرح آن دستگاه قضایی و نهادهای مسئول است، نه تریبون عمومی. اما اگر سندی در میان نیست، چگونه میتوان سنگینترین اتهام سیاسی را متوجه فرآیندی کرد که تصمیم نهایی آن با اذن ولیفقیه اجرا شده است؟
مسئله فقط یک کلمه نیست؛ مسئله، تبعات آن است.
هیچ نظام سیاسی بدون اعتماد عمومی دوام نمیآورد. اعتماد نیز زمانی شکل میگیرد که مردم به قانون و سازوکارهای رسمی تصمیمگیری اطمینان داشته باشند. وقتی تصمیمات رسمی «کودتا» نامیده میشود، پیش از آنکه فرد یا جریانی متهم شود، اصل این اعتماد آسیب میبیند.
امروز دشمن بیش از هر زمان دیگری بر شکافهای داخلی و فرسایش سرمایه اجتماعی حساب باز کرده است. در چنین شرایطی، ولایتمداری یعنی پذیرش و تمکین به تصمیم نهایی ولیفقیه؛ نه اینکه هر اختلاف نظر سیاسی با ادبیاتی بیان شود که مشروعیت نظام تصمیمگیری را زیر سؤال ببرد.
آقای نبویان!
یک سؤال همچنان باقی است؛ نکند آنچه امروز با عنوان «کودتا» به دیگران نسبت میدهید، بیش از آنکه روایت یک واقعیت باشد، بازتاب ذهنیتی است که در میان برخی همفکرانتان در حال شکل گرفتن است؟
کودتا گاهی از واژهها آغاز میشود. از روزی که قانون بیاعتبار معرفی شود، تصمیمات رسمی توطئه خوانده شوند و رقیب سیاسی، نه یک مخالف، بلکه «کودتاگر» نام بگیرد.
مراقب باشیم واژهها، راهی را هموار نکنند که خود مدعی مقابله با آن هستیم.
دهم تیر ۱۴۰۵
http://foumani.ir/post/165
https://eitaa.com/foumani
https://ble.ir/foomani