eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
107 دنبال‌کننده
19 عکس
13 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 𝗎𝖿𝗈.
این رو فوروارد کنید و اینجا جوین باشید تا چنل‌تون رو استاک کنم و طبق برداشتم براتون دوتا برد شبیه به عکس‌های بالا درست کنم. - Tag
نمی‌دونم،برای یه نوجوون زیادی نوستالژیک هستم انگار
در هرحال،هنوز هم می‌خوام که ادامه بدم
کی می‌دونه؟
شاید اینا همون تیکه‌ی آخر پازلی باشه که قراره بعد از تموم شدنش،بچسبونمش به دیوار و بعدا برای هرکسی که می‌بینتش از روند ساختنش بگم؟
اگه نه تا زندگی داشتم،اولیش رو احتمالا یه شناگر حرفه‌ای بودم و توی ساحل و نزدیک به دریا یه خونه‌ی کوچیک می‌ساختم،هرروز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می‌شدم،کتابم رو برمی‌داشتم و کنار دریا با صدای موجِ آب شروع می‌کردم به خوندنش،بعد از طلوع می‌رفتم روی اسکله،ماهیگیری می‌کردم،از میوه‌ها و سبزیجات باغ‌های اطراف می‌چیدم،عصر‌ها می‌رفتم جایی که ساحل شلوغ می‌شه و تفریح‌های مردم رو نگاه می‌کردم،شامم رو هم جلوی در خونه‌ام و زیر نور ماه می‌خوردم،بعدش هم یه روزی یه قایقی پیدا می‌کردم و شروع می‌کردم به پارو زدن و می‌رفتم تا هرجایی که بشه و وقتی به عمیق‌ترین جایی که ممکنه رسیدم،خودم رو مینداختم توی آب و می‌مردم. زندگی دومم رو دوست داشتم یه جهانگرد می‌بودم،یه روز،وسایلم رو جمع می‌کردم،ماشینم رو برمی‌داشتم و شروع می‌کردم به گشتن توی دور دنیا،نمی‌دونم از کجا شروع می‌کردم،فقط دوست دارم کل دنیا رو ببینم و بودن توی تک تک شهر و کشور‌های دنیا رو تجربه کنم،تفریح‌های مختلف رو انجام بدم،سبک غذا‌های جدید رو امتحان کنم،ببینم که مردم توی فرهنگ های مختلف چقدر رفتار و نوع برخوردشون متفاوته و زندگی کردن بدون اینکه مکان ثابتی داشته باشی چی حسی داره. سومین زندگیم رو دوست داشتم یه فضانورد می‌بودم،فرستاده می‌شدم فضا و تلاش می‌کردم که تا هرجایی که می‌شه جلو برم،زندگی کردن توی فضا رو تجربه کنم،قدم برداشتن توی سیاراتی که ممکنه رو حس کنم،ببینم واقعا چی وجود داره،واقعیت چیه و بعد از اینکه کارم تموم شد و جواب سوال‌هام رو گرفتم،برمی‌گشتم بالای زمین و خودم رو پرت می‌کردم پایین. چهارمین زندگیم رو دوست داشتم یه نویسنده توی فرانسه می‌بودم،یه خونه‌ی کوچیک با یه پنجره‌ی بزرگ به سمت برج ایفل داشتم،هرروز صبح می‌رفتم کافه‌ی کنار خونه‌ام و درحالی که آدم‌هایی که رد می‌شن رو نگاه می‌کردم قهوه‌ام رو می‌خوردم،موقع غروب خورشید کنار پنجره‌ی خونه‌ام می‌شستم،یه شمع روشن می‌کردم و شروع می‌کردن به نوشتن راجع به هرچیزی که توی اون لحظه در ذهنم دارم و فکر می‌کردم که می‌تونم چیز جالبی ازش دربیارم،در آخر دوست داشتم که به مرگ طبیعی توی این زندگی بمیرم. توی زندگی پنجمم دوست داشتم که همراه خانواده‌ام توی دور‌ترین نقطه‌ی ممکن در سوئد یه خونه داشته باشیم،هرروز صبح‌ام رو با نوری که از پنجره‌ی روی سقف‌ام روی چشمام می‌تابه شروع کنم،برم طبقه‌ی پایین و با خانواده‌ام صبحونه بخوریم،برم بیرون از خونه،طبیعت و کوه‌هایی که اطراف وجود دارن رو نگاه بکنم و ازشون توی دفترم به انواع سبک‌ها نقاشی بکشم و بعد روی چمن‌ها دراز بکشم و به آسمون و ابر‌ها نگاه کنم،نمی‌دونم دوست دارم چجوری این زندگی رو تموم کنم،پس می‌ذارم هرجوری که خودش می‌خواد اتفاق بیوفته. توی زندگی ششم،می‌خوام یه موزیسین باشم،فرقی نداره چه ساز موسیقی‌ای فقط می‌خوام یه موزیسینی باشم که روزش رو با ساختن یه موسیقی‌ای که نتش موقع مسواک زدن به ذهنش رسیده بود شروع می‌کنه و احتمالا دوست داشتم که یه گربه‌ی نارنجی هم داشته باشم،شاید یه روزی بابت همین رفتم توی یه بند و آدم معروفی شدم ولی اگه نشدم هم اهمیت چندانی نداره،دوست دارم نواختن موسیقی رو با دستام تجربه کنم و فکر می‌کنم دوست دارم وقتی سنم بالا رفت یه کلاس برگزار کنم و توی اون کلاس به بچه‌های کوچیک موسیقی رو یاد بدم و تجربیاتم رو بهشون منتقل کنم. توی زندگی هفتم دوست دارم که یه کاراگاه یا پلیس جنایی می‌بودم،در تمامی مورد های قتلی که توی شهر اتفاق میوفتاد شرکت می کردم،تلاش می‌کردم که قاتل رو پیدا کنم و سرنوشت افراد گمشده رو متوجه بشم،در آخر هم شاید وقتی که قاتل سریالی‌ای که سال‌ها بود دنبالش می‌گشتم رو پیدا کردم،توسطش کشته شدم. توی زندگی هشتم واقعا می‌خواستم که یه روانشناس بشم،دوست دارم که زندگی تمام افرادی که میان پیشم رو بشنوم،تجربیاتشون رو متوجه بشم،به اشتباهات و پشیمونی‌هاشون گوش بدم،صندلیم رو ببرم کنارشون و باهم غروبی که دارن می‌بینن رو تجربه کنیم و در آخر هیچوقت تصمیمی براشون نمی‌گیرم،دیدگاهی که به زندگی دارن رو گسترده‌تر می‌کنم و زاویه‌های مختلفی رو براشون توضیح می‌دم که بتونن ازش نگاه بکنن و بهترین تصمیمی که می‌تونن بگیرن رو،انتخاب کنن. و زندگی آخرم رو دوست دارم زندگی‌ای رو تجربه کنم که الان دارم،دوست دارم کسی که الان هستم باشم بدون هیچ تغییری،چیزهایی که می‌خوام رو به نتیجه برسونم و از تلاش کردن برای زندگیم دست نکشم،ما اینجاییم که زندگی کنیم و من می‌خوام زندگی آخرم رو واقعا زندگی کنم بدون اینکه هیچ پشیمونی‌ای برای خودم باقی بذارم و اگه راستش رو بخواید،فکر می‌کنم دوست دارم زندگی آخرم هیچوقت به پایان نرسه و ازبین نرم.
نمی‌دونم ولی فکر می‌کنم نه تا زندگی برای من خیلی کمه،کلی چیز‌های دیگه هست که دوست دارم تجربه‌شون کنم