میگویند استخوان وقتی میشکند و دوباره جوش میخورد، از همان محل شکستگی محکمتر میشود. آنها اما نمیبینند که من از کدام سمت شکستهام🙂
بیرون از این خانه، تکیهگاهِ خیلیها شدهام؛ ستونِ محکمی که در طوفان های تلاش و کار، خم به ابرو نمیآورد. اما وقتی پا به این خانه میگذارم، انگار تمامِ آن آهنهای سرد، تبدیل به شیشه میشوند. تفاوتِ من با دیگران در این است که آنها فقط خستگیِ کار را میبینند، اما نمیبینند که چگونه هر شب، تکههای خرد شدهی وجودم را از کفِ این اتاقها جمع میکنم و برای فردا، دوباره خودم را بند میزنم.
من از جنگیدن در بیرون نمیترسم، از باختن هم نمیترسم. ترسِ من از این است که اینجا، در جایی که باید امنترین نقطهی جهانم باشد، هر روز کمی بیشتر از پیش، در خود فرو میروم. من از خودی میمیرم، نه از دشمن. و این، تلخترین شکستی است که یک نفر میتواند در اوجِ پیروزیهایش تجربه کند.