به روحم گفتم
تو آزادی
هروقت که خواستی، برو
چرا که من
به نوشتن ادامه خواهم داد
به پاککردن خودم ادامه خواهم داد
مینویسم دریا، و ساحلش را دور میریزم
مینویسم درخت و آسمانش را قطع میکنم
مینویسم طنابی که از تاریکی آویزان است...
ادامه ی تمام چیز ها را اعدام خواهد کرد.
به کاغذی مچاله نگاه میکنم که آرام در باد میچرخد.
آیا کسی زمین را هم
نوشته است و دور انداخته؟
مینویسم زخم و آن را با زخمی دورتر میبندم.
ایدهای ندارم.
به روحم گفتم تو آزادی هروقت که خواستی، برو چرا که من به نوشتن ادامه خواهم داد به پاککردن خودم
چرا که دیده ام، وقتی آسمان را شکنجه میکنند
آبی تر میشود
و وقتی دریا را شکنجه میکنند
عمیق تر.
مینویسم در، تا وارد شوی
مینویسم هنوز تنهایی ات ترکت نکرده است که معنی تنهایی را بفهمی.
مینویسم زمان، و میخوانم هر آنچه پیر نمیشود ما را پیر کرده است
هدایت شده از ᥎ᥱᥣm᥆ᥙrᥒ پیام اخر چک
⏤Challenges
به ولمورن خوشاومدید اینجا جاییه که جنایتکارهای روانی زندانین
این پیام فور کنید تا بگم؛
– بیماری روانیتون چیه؟
–مال کدوم سطح هستی؟
–چند سال زندانی هستی؟
–با چه کسانی در یک سلول میوفتی .
–و در آخر، میمیری یا زنده میمونی؟
Tags | limit
هملت: ما همه اینگونه جانواران را پرورش میدهیم تا خود پروار شویم، و باز ما برای کرم هاست که خود را پروار میکنیم.
شاه فربه و گدای لاغر دو خورش متفاوت بیش نیستند، دو خورش بر سر یک میز. همین و بس.
شاه: افسوس! افسوس!
هملت: هرکس میتواند با کرمی که شاهی را خورده است ماهی بگیرد ، و باز از آن ماهی که کرم خورده است خود بخورد.
شاه:منظور از این سخن چیست؟
هملت : هیچ، جز آنکه به شما نشان دهم چگونه ممکن است گذار شاهی از روده های گدایی بیفتد.
روز ها چنان میگذارند که حضورم مانند مهی کمرنگ حس نمیشود، رنگ ها محو شده اند و ما در گردابی از نور گیر افتاده ایم.