پیتر هنوز مانند نوجوان ها دوستش دارد.
وقتی قلبت در سینه ات باد میکند و احساس میکنی نمیتوانی نفس بکشی، اما کرا اشتباه فکر میکرد.
پیتر نتوانست از خانواده اش محافظت کند؛ و حتی یک روز هم نیست که پیتر با خود فکر نکند چه کار دیگری میتوانست انجام دهد.
با خدا عهد ببندد؟
تمام استعدادش را فدا کند؟
تمام موفقیتش را ببخشد؟
زندگی خودش را؟
خدا در عوض به او چه میداد؟ میتوانست جایش را با پسر اولش در تابوت عوض کند؟
ایدهای ندارم.
پیتر هنوز مانند نوجوان ها دوستش دارد. وقتی قلبت در سینه ات باد میکند و احساس میکنی نمیتوانی نفس ب
در شب کرا هنوز در خانه میچرخد و بچه هایش را میشمارد.
یک، دو، سه