زنجیره ی امید واقعا کار سازه....
شما هم انجام بدید
شماهم ی گوشه ی این زنجیر و بگیرید...
خیلی وقت نمیگیره ازتون..
فقط کافیه یاد آور بشیم که خدا هست و داره ما رو میبینه...
تو طعم شیرین خدا جلد اول
عمو عباسی از زمانی میگه که یادمون میره خدایی داریم!
مگه میشه ادم یادش بره خدا داره؟!
و مثالی که میزنن خیلی جالبه
مَثَلِ آدمی که نشسته تو حرم امام رضا علیه السلام و سرگرم بازیه تو گوشیش شده..
انقدرررر سرش گرم شده که یادش رفته کجاست و در محضر چه کسیه...
عالم محضر خداست
و ما سرمون گرم شده..
برا همینه که می ترسیم
دلهره داریم
استرس و اضطراب میفته به جونمون و...
آدمی که بدونه خدا هست،
حتی اگه بترسه هم
ترسش موجب توقف نمیشه
بلکه به جلو هولش میده و میبرتش تو راه درست...
مثل آدمی که شجاعه...
#زنجیرهیامید
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- یا ابالحسن💚
به نشاط اولین لحظه ایی که امام مجتبی (ع) به شما گفت "بابا"
به آقازاده تون سفارش ما رو بکنید،
ما رو بسپرید به کریم اهل بیت:)
به ما توفیق بدید که بتونیم ی روزی حرمشون و زیارت کنیم، بابا جان...
#منحسینیشدهیدستامامحسنم
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای امام حسن(ع)
شما همون کریم ترین و غریب ترینی، اونقدر غریب که تو این شرایط هم غریبانه با دلی که از شور و عشق به شما می تپه، براتون پیام تبریک ولادت می فرستیم...
آقای امام حسن(ع)
وقتایی که ولادته بابا رضاست(ع) حرم غوغا میشه، خدام به همه شیرینی میدن، شهر و حرم چراغونی میشه، صدای مدح رواق ها و صحن ها رو پر میکنه و...
ادامه اش دیگه نیاز به نوشتن نداره...
میدونم الان بقیع خالی از حتی یک زائره،
چراغونی؟!
حتی یک شمع هم روشن نیست..
تبریک و مدح؟!
آه، اونا حتی اجازه نمی دادن من دووووره
دووور بایستم و زیارت نامه بخونم براتون...
شما
خیلی غریبی کریم اهل بیت...
تولدتون مبارک:)💚
https://eitaa.com/from_heart
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت اول:
منِ کله شقِ همیشه دنبال شر، از دستم در رفته تعداد دفعاتی که دلم میخواسته پسر باشم و پسرونه و مردونه قد علم کنم.. اما اون بار واقعاااا دلم میخواست مذکر بودن و...
فیلمی که میبینید صبحی هست که شبش و کامل توی مسجد النبی سپری کرده بودم، صبح بعد از نماز راه افتادم که برگردم به هتل، چشمام میسوخت، از بی خوابی بود، اما وقتی خواستم از کنار بقیع رد بشم و خیل مردانی رو دیدم که اجازه ی زیارت بقیع رو داشتند، دیگه چشمام از بی خوابی نمیسوخت...
چشمام از اشک
قلبم از حسرت
و گلوم از بغض
میسوخت...
https://eitaa.com/from_heart
قسمت دوم:
بعد از اینکه کلی ایستادم و حسرت زده نگاه دوختم به آدم ها و کلی ام با گِله و دل شکستگی غر زدم رو به گنبد خضراء پیامبر(ص)، راه افتادم به سمت هتل..
دل شکسته بودم
بغض جای خودش رو توی گلوم باز کرده بود و راحت فرمانروایی میکرد...
تو حال خودم بودم که یکهو چشمم آشِنا دید...
فکر کردم اشتباه کردم،
راه اومده رو کمی برگشتم و وسط خیابون
صداش زدم:
_انشراح!
خودش بود:)
آخرین باری که تو مشهد هم و دیدیم و اون کتاب خال سیاه عربی رو بهم امانت داد، حتی یک درصد هم فکر نمی کردیم دیدار بعدیمون تو خیابون های مدینه النبی باشه...
بغلش کردم، محکم، سفت...
شنیده بودم که میگن مدینه شهر غربته...
و من تو اون غربت، آشنا دیده بودم.
بغضم تو بغل انشراح سر باز کرد
وسط خیابون
تو بغل مامانِ کبوترای کاغذی
گریه کردم...
https://eitaa.com/from_heart
قسمت سوم:
داشت میرفت حرم، بار اولش بود و کمی ناآشنا با محیط، ازم خواست همراهیش کنم..
دو دل شدم، خستگی ۲۴ ساعت گذشته و بی خوابی امونم و بریده بود، اما نمیشد که انشراح و تنها بزارم...
دست در دست هم، دوباره برگشتم به مسجد...
دم بقیع ایستادیم
گفتم ببین چقدر کبوتر اینجاست،
بگو که کبوتر ها تو آوردی...
از تو کیفش دوتا کبوتر در آورد
انشراح مامانِ کبوترای کاغذی ایی هست که هر کدوم داستان خودشون و دارن و یک جور عاقبت بخیر شدن...
یکیش و داد به من...
براش از غمه رو دلم گفتم
از غم بقیع...
یکهو فکری از پس ذهنم رد شد...
من نمیتونستم برم بقیع
کبوترم که میتونست....
به انشراح گفتم فکرم و
استقبال کرد...
حالا با چشمام داشتم جمعیت و رصد میکردم و دنبال مردی میگشتم که کبوتر من و به بقیع برسونه...
هیچکس تو نظرم نمیومد...
جمعیت دیگه خیلی کم شده بود و ساعت بازدید تمام.
داشتم ناامید میشدم که یکهو ی آقای مسن با پیراهن آبی چهارخونه و قیافه ایی که یک کوچولو اخمو بود و معلوم بود عجله داره از جلوم رد شد.
سریع صداش کردم:
_ببخشید آقااا
برگشت، خیلی عجله داشت
یکم از اخمش ترسیدم
دو دل شدم که بهش بگم یا نهه...
دل و زدم به دریا و گفتم:
_ ببخشید شما دارید میرید بقیع؟ میشه، میشه لطف کنید این کبوتر کاغذی و به نیابت از من و دوستم ببرید اونجا...
تا جمله ام تموم شد، اخمش رفت، چنان لبخندی صورتش و پر کرد که انگار یک آدم دیگه بود...
در جوابم کبوتر و از دستم گرفت و گفت:
همینجوری بزارم اونجا؟ یا خاکش کنم؟ اخه ی موقع برش میدارن میندازن دور...
و من خوشحال گفتم:
هر طور صلاح میدونید...
https://eitaa.com/from_heart
قسمت آخر:
کبوترم رفت بقیع...
قسمت آخر برای اونه...
"کبوتر قشنگم 🕊
نمی دونم هنوز اونجایی یا نه...
من حساب میکنم رو اونجا بودنت و ازت میخوام بری پیش آقای امام حسن(ع) و پیام تبریک ما شیعیان و محبین رو به گوششون برسونی:)
خوشحالم که تو اونجایی و تو دل تاریکیِ بقیع، کمی از اون غربت و ظلمات رو با بال های سفیدت کم میکنی..
امیدوارم دعا هایی که تو هیئت کنیزان داشتیم برای ساخت بقیع به زودی محقق بشه.
و به دست امام زمانمون، بیایم و بقیع و از اون غربت در بیاریم و واسه ائمه، حرم بسازیم...
خوش به حالت که اونجا نفس میکشی...
امیدوارم خیلی زوود
برگردم..
به امید دیدار"
https://eitaa.com/from_heart
من به زهرا قول داده بودم از بقیع بگم...
بقیع حرف برای گفتن نداره
فقط باید اشک ریخت...
این نوشته ها
مانند همه ی نوشته های قبلی
برآمده از دل بود...
باشد که گوشه ایی از قول من به زهرا، ادا شده باشد :) ....
التماس دعا
https://eitaa.com/from_heart
برآمده از دل...
(سر ما و سرمد ما علی؛ نفس مجدد ما علی) «نَفَسی دمی گذری به گدای بیسر و پا... حسن!» #حسینیه_تأمل
💚💚💚💚💚💚💚💚
که تویی سلام خدا
حسن(ع)...
تا ابد، مدح فقط مدح های حاج محمود:)))
هدایت شده از ابوالاخبار
🔴 روابط عمومی سپاه پاسداران: موج ۱۸ عملیات وعده صادق ۴ با رمز «یا حسن بن علی (علیه السلام)» آغاز شد.
از #چت_نیوز بشنوید👇
https://eitaa.com/joinchat/113508352C724c2b2142