تا اینکه، حضرت(ص) تقاضای آب کردند...
سکوت بود که جمع را فرا گرفت،
شب است و تاریکی و بیابانی که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست...
آبی هم در بساط نیست...
انگار از میان آن همه پروانه
تنها یکی اهل سوختن بود...
این علی ابن ابی طالب (ع) بود که از جای برخواست، مشک را برداشت و در آن شب تار روانه شد...
حضرت رفتند و رفتند تا به چاه رسیدند...
گفته اند که اسم آن چاه هم بدر بود.
برای اینکه آب را از ته چاه به بیرون بیاورند ابزار و وسیله ایی نبود، پس خود به اندرون چاه رفتند...
مشک را پر از آب کردند، آن را به دوش گرفتند و از چاه بالا آمدند.
حضرت دو مرتبه به درون چاه رفتند، مشک را پر کردند و از چاه بالا آمدند و باز تا قصد حرکت کردند، تندبادی آمد و آب ها را ریخت...
برای بار سوم، مشک را آب کرده و بالا آمدند و باد شدید باز هم آب را بر سینه ی زمین روانه کرد...
حالا مرتبه ی چهارم بود که حضرت به درون چاه میرفت، مشک را آب میکرد، آن را به دوش میگرفت و از چاه بالا میرفت..
اینبار که پا بر زمین گذاشتند و عزم بازگشت کردند، دیگر از باد خبری نبود...
راه افتادند تا به مقصد رسیدند...
به محضر رسول الله(ص).
امیر المومنین علیه السلام داستان باد های شدید و ریختن آب ها بر زمین را بیان کردند.
حضرت (ص) فرمودند:
باد اول جبرائیل بود، با هزار ملک آمد و بر تو سلام کرد..
باد دوم میکائیل بود، با هزار ملک آمد و بر تو سلام کرد..
و باد سوم اسرافیل بود، او هم با هزار ملک آمد و بر تو سلام کرد..
آنها برای حفظ تو آمده بودند...