هدایت شده از سنـگــࢪ؏ـشﻕ𝟑𝟏𝟑
چشم ِمن خیره به عکس حرمت بند شده ؛
با چه حالی بنویسم ك دلم تنگ شده ؟
به نام خدایی که عشق آفرید ♡ ° ◆
از آنجا که بودی ...★☆
#پارت8
#فاطمه
ساعت نزدیکای ۱۰ بود و نه از آوا خبری بود و نه از امیر ! قرار بود امیر چند ساعته برگرده ولی از همون موقع که رفت از خونه بیرون گوشیِ جفتشون خاموشه...آوا هر جا میره معمولا با طنین میره ولی خب طنینم ازش خبر نداشت...همه نگران بودیم...هنوز شام نخورده بودیم یا بهتره بگم نتونستیم بخوریم کم کم داشتیم به این فکر میوفتادیم که بریم کلانتری که صدای در حیاط اومد و بعد یک دقیقه ام آوا و امیر اومدن تو هنوز اومدن لب باز کنن به سلام کردن ، حمیدرضا از کوره در رفت و شروع کرد...
به به....علیک سلام...کدوم جهنمی بودین شما دوتا؟... اون گوشیاتون برا چی خاموشه؟ اون بی صاحابو جواب بدین شاید این طرف یکی افتاده مُرده...نمیفهمم این همه پول دادی آوا به اون گوشی همیشه خاموشه...همیشه !
( حدس میزدم حمید رضا همچین واکنشی داشته باشه ، البته ما ام یادمون رفت گوشیارو روشن کنیم بعد از خرید ، بی توجه به حرفای امیر رفتم به سمت مامان )
خیله خب...حالا که هم تو زنده ای هم ما...یادم رفت روشن کنم...سلام همه کَس ام...اخیششش...خوش اومدی مامانم (:
ببخشید که از صبح نیومدم...رسیدنتون بخیر باشه...اینم خواهر زاده ی دُکی تون صحیح و سالم تحویل شما !
( اینو که گفتم یهو هادی زد زیر خنده و گفت حالا بزارید مهر دکتراش خشک بشه بعد بگید دکتر )
بدون کوچک ترین توجهی بهش رفتم خاله رو بغل کردم و مثل همیشه فشارش دادم
شما ام خوش اومدی....مگه اینکه برا آقا امیرتون بیاین تهران ها !... بابا ما ام دلمون براتون تنگ میشه بخدا ....من برم لباس عوض کنم و برگردم پیشتون
آها...راستی اصلا حواسم نبود😊...سلام حمید آقا...احوال شما ؟
منتظر جوابش واینستادم و رفتم به سمت اتاق که حمید دوباره صدا کرد
صبر کن آوا....کجا بودین ؟...چرا خاموش بودین...
+ میبینی که دستای امیرو ! کجا بودیم؟... رفتیم انقلاب برا پروژه من خرید ....به دایی گفته بودم...میدونی که خاموش میکنم میرم خرید...عه عه امیررر...دستت درد میگیره بیا اینارو بزار تو اتاق بی زحمت
(خودمم رفتم تو اتاق و بلند گفتم )
راستی الی کو ؟.... اومد خونه خاله رو ببینه...؟
که امیر با چشماش به آشپزخونه اشاره کرد رفتم تو آشپز خونه و یه سیب زمینی سرخ کرده گذاشتم دهنم
چخبر ؟ کشتی هات غرقه الی خانوم؟....کی غمِ آجی منو گین کرده ها ؟...با تو ام دیوونه مامانت اومده بعد این همه مدت چته دیگه ؟
که یهو هادی وارد اشپزخونه شد و بحثو سریع عوض کردم ...
آره داشتم میگفتم الی...ازون رنگای اونسری...
(که پرید وسط حرفم )
خب دخترا کمکی اگر هست بدین من سفره رو ببرم ...
سفره نمیبریم اقا هادی رو میز میچینم شما ام بی زحمت سبزیارو ببرید
(تقریبا همه اومدن دور سفره)
+ تا شام بخورید منم یه تلفن دارم بزنم و میام پیشتون
که صدای دایی مهدی در اومد
کجا ؟...بیا بشین شامتو بخور ....
+ من شام خوردم
مگه با امیر نبودین .....چه شامی بوده که تو خوردی و امیر نه....تنهایی خوردی؟
+ نه....این خواهر زاده ی از اون ور آب برگشته تون یکم معدشون نازه سیرابی نمیتونن بخورن
که یهو هادی زد زیر خنده
چیز خنده داری گفتم خودم نمیدونم ؟
(خندش رو لبش خشک شد البته چشم غره ی خاله ام از چشمم دور نموند که با صدای محکم و جدی دایی نشستم )
آوا ... شام !....بشین همه دور همیم شامتو بخور...
......
حدودای دوازده بود که دیگه هادی کمکم داشت میرفت دونه دونه خدافظی کرد و رسید به من دستشو دراز کرد سمتم منم با یک کلمه گفتم
نامحرم...
◇ ولی من بار ها دیدم که با امیر دست دادی ایشون محرمه ؟
(خیلی خوب لحن تیکه اش پیدا بود )
بله چون امیر داداشمه ! برادر محرمه! نیست ؟...
◇ خب اگه اونجوریه که منم بابا...
پریدم وسط حرفش نزاشتم کلمه شو کامل کنه
شما ام همسرِ مادرمی...😊...خوشحال شدم دیدمت...بسلامت برسی...فعلا !
بعد ام رفتم به سمت اتاقم و شماره طنینو گرفتم...
به به طن طن خانوم سلام...
○ سلام و هناق...کجا بودی؟...با کی بودی... داییت گفت بازار بودی...به به ما که بخیل نیستیم همیشه به شادی دوستای جدید مبارک... الانم جوابتو دادم ببینم تحفه خانم سالم رسیده یا نه...شانس آوردم گردن نگرفتم که با منی...
( به حسادتش خندم گرفت )
طن طن مگه بچه ۵ ساله ای حسودی میکنی آخه...با امیر بودم یهویی شد ! برا همون زنگ نزدم بهت
○ یه بار دیگه بگی طن طن قطع میکنما...
خیله خب حالا...طنین بانو خوبه ؟ اینو گوش کن طنین...امروز خاله و مامان با اون هادی ِ رو مخ اومدن تهران البته الان هادی رفتا ولی خب...
○ از صبح چی میگف؟...دوباره بحث خواهر زادشو مطرح نکرد ؟
نمیدونم من که نبودم بزار الی رو تخلیه اطلاعاتی کنم میزنگَمِت...یا نه طنین بزار همه که خوابیدن ما میریم زیر زمین به تو ام زنگ میزنم پشت خط باشی ۳ تایی غیبت کنیم...اوکی؟ طن طن بچه مثبت بازی در نیاری ۱۲ بخوابی
میگیرمت پس...فعلا
♡♡♡
به نام خدایی که عشق آفرید ♡ ° ◆
از آنجا که بودی ...★☆
#پارت9
ساعت حدودای ۲ و نیم بود که بالاخره بقیه خوابیدن و من و الهه رفتیم تو زیر زمین خداروشکر هم نورش خوب بود هم صندلی و یخچال و خوردنی بود
با الی نشستم و تصویری طنینو گرفتم سرگرم صحبت شدیم و اصلا نفهمیدیم ساعت کی رفت بیچاره طنین همینجوری چرت میزد پشت گوشی تا بحث و صحبتای هادی رو جمع کردیم نزدیکای ۴ بود الی رفت بخوابه و منم رفتم سراغ طراحی و برنامه اولیه ی پروژه درگیر نوشتن بودم که کم کم صدای ظرف جا به جا کردن و صحبت میومد بوی املت دایی تو خونه پیچیده بود بیشتر از این خودمو نگه نداشتم و رفتم بیرون
سلامممم...صبح بخیر...آخ آخ دایی چه کردی 🤌...جونِ آوا یه بار این فرمول املت هاتو به ما ام بگو
( دایی اومد جواب بده که خاله فاطمه شروع کرد )
اینارو ولش کن...چه رفتاری بود دیشب داشتی؟
□ چه رفتاری داشتم؟
خودتو نزن به کوچه علی چپ آوا ...با هادی منظورمه
□ راستش من کوچه علی چپ بلد نیستم یه علی آقا میشناسم که الان داره برامون املت درست میکنه همیشه ام راهش راست بوده ولی چشم هرچی شما بگی...هادی ام که تقصیر خودش بود دیدی که میخواست دست بده...
( یهو صدای خواب آلود حمید از پشت سرمون اومد)
تو این یه مورد من با این جوجه رنگی موافقم
( اومدم جواب حمیدو بدم که دوباره خاله شروع کرد )
آوا خودت یه لحظه هادی رو با ، بابای خودت مقایسه کن !
( اسم بابا که اومد دوباره در لحظه تپش قلب گرفتم ، انگار قلبم تو گلوم نبض میزد، چرا خاله یاد آوری میکرد وقتی میدونست جلوی اسم این آدم ضعیف ترینم )
کم خوبی میکنه به ما ؟ کم هوای مامانتو داره؟ خدایی چیزی برا مامانت کم گذاشته؟ چه مالی چه جانی ...برات مثل پدر نبوده ؟
تا حالا شده به خانواده ی ما بی احترامی بکنه ؟
◇ اولا که خاله جانم من معذرت میخوام اینطوری صحبت میکنم ولی وظیفشه نه تنها اون هر وظیفه هر همسریه دوما خیر نمیخوام پدر باشه من از پدر خودم چه خیری دیدم که از این ببینم...خداروشکر میکنم همیشه که میونه شون باهم خوبه الحمدلله که مامانم خوشبخته...ولی من نمیتونم هادی رو به چشم پدرم ببینم دو سه بار که اینطوری باهاش حرف بزنم اونم دیگه منو به چشم دخترش... خیلی ممنون که ذوقمو هم برا املت هم برا اولین روزی که اینجا این با آوردن اسم بابا کور کردین...بعد یه ماه میخواستم صبحونه بخورم که....فدای سرتون من میرم دانشگاه...فعلا خدافظ
بعدم از خونه زدم بیرون و بالاخره بعد از ۴ سال رفتم جایی که باهاش قهر بودم حالا بعد از ۴ سال این طلسمو شکستم ...شاید اینجا به موقع ترین وقت ممکن بود ....
♡♡♡
تقدیم نگاه زیباتون
@setayesh_sarayani
حرفی ، سخنی ، نظری اگر بود ...♥︎
امشب از خواب خوش گریزانم ...
که خیال تو خوش تر از خواب است (:
♥︎✨
_ فروغ فرخ زاد
هدایت شده از وَقفـه دَر واقِعـیَت؛🕊
- نازِ چشمانِ تو را قاب کنم در دلِ شب،
تا که مهتاب ننازد به جمالش هر شب:))🙃
#صوتِدل؛
یه شیشه وقتی میشکنه لبه اش تیز میشه ...
اونوقت توقع داری آدمی که دلش شکسته مثل قبل بشه ؟! 💔
#دلی
بدردش خوردی ...
بدردت نخورد...
بدردش بخوری...
بدرد نخوری !
دوبار بخون 👌
به نام خدایی که عشق آفرید ♡ ° ◆
از آنجا که بودی ...★☆
#پارت10
#امیر
بعد از فوت و مامان و بابا خاله ها برام مادر شدن و دایی ام پدر ....از حق نمیتونیم بگذریم هیچوقت جای پدر و مادرو نتونستن بگیرن... ولی برام کم نزاشتن ، دفعه ی اول نبود که خاله فاطمه و آوا سرِ باباش بحثشون میشه یادمه اون اولا خاله با آوا دعوا میکرد که چرا بعد از باباش خوشحاله (: چرا بهتر از قبلشه هیچوقت جرعت نکردم با آوا راجب این موضوع صحبت کنم...میدونستم کوچک ترین حرفِ اشتباهی راجب این مسئله میتونه اون آدمو برای همیشه از چشم آوا بندازه ...فکر میکردم بالاخره یه روزی خودش میاد و تعریف میکنه برام... ولی داره همه ی سعیشو میکنه که فراموش کنه و خودشو گول بزنه، نمیدونه که هر روزی که میگذره بیشتر بهش حساس میشه...اینکه این مسئله داره اذیتش میکنه رو مخمه ولی هیچکس نمیفهمه آوا واقعا چی میخواد ...چرا از روز اول گفت اسم بابا رو نیاری
بعد از اینکه صبحونه رو خوردیم من زدم بیرون از خونه بعد مدت ها برم تهرانو ببینم... یه سر به هم دانشگاهی های سابق بزنم...شایدم بهتره بگم خاطره هایی که هنوز بوی تازگی میده
.......
#حمید_رضا
اون معامله ای که ماه هاست بخاطرش درگیریم حالا درست شده بود...شاید اتفاق دیشب ام بخاطر آشفتگی من بود...ولی الان فقط مهم این بود که این قرارداد به خوبی و خوشی تموم بشه... ۳ ماه خواب و خوراک از من و بچه های نمایندگی گرفته شده ... فکر نمیکردیم طرفِ قرار داد چینی انقدر بخواد طول بده و بالا و پایین کنه....تو اتاق جلسه منتظرِ وکیلشون بودیم که گوشیم زنگ خورد... آوا بود !
صفحه ی گوشیم روشن شد و صداشم توجه همه ی افراد دورِ میزو جمع کرد دستمو بردم سمت گوشی و بی صدا کردم ولی همینطور پشت هم میگرفت از هر دوتا خطش !
پارسا خودشو بهم نزدیک کرد
پارسا: مگه این میز چقدر بزرگه که گذاشتی اون رو گوشیتو ، بردارش زشته هی مینویسه جوجه رنگی....خیر سرمون برا معامله اومدیم ها جمعش کن !
گوشی رو برداشتم و اومدم بیرون تماسو وصل کردم
حمید رضا : چی میگی...سوراخ کردی گوشیو؟...با تو ام...ازون موقع یه ریز داری زنگ میزنی که حرف نزنی ؟....آوا...
آوا: علیک سلام ...
حمیدرضا : زنگ زدی سلام بدی ؟ تو که میدونی امروز کجام و چخبره...میدونی چقدر مهمه کارتو بگو...
آوا : اتفاقا چون میدونم کجایی و چقدر مهمه زنگ زدم
حمید رضا : الان چیکار کنم بگی ؟
آوا : هیچی نکشی خودتو...الان زنگ زدم که بفهمی یه چیزایی ام هست که حتی از اونم مهم تره...
حمیدرضا: مثلا ؟
آوا : الی ! نه تنها اون ....خانواده...فهمیدم دیشب با تو بحثش شده ...مگه باباشی سرِ درس و نمره بهش گیر میدی ؟ اون مرتیکه نیست حالا نوبت تو شده ؟ این همه روز تو سال خونده حالا یه هفته ام حوصله اش نکشیده اصلا تو فکر کن امسالم قبول نشه...
حمیدرضا: الان با نیم وجب قد داری امر و نهی میکنی ؟
آوا : آره... دوباره نبینم با الی اینطوری کردی ها...شما دوتا چرا اینجوری این ؟! جونتون برا هم در میره ولی مثل سگ و گربه این مدام
حمیدرضا : الان من گربه ام دیگه ؟
آوا : نه اتفاقا برعکس تو اون یکی ای
حمیدرضا : بچه پرو ! خیله خب من شب معذرت خواهی کنم حله ؟
آوا : خیر! شما فعلا شب با پارسا یا رفیقاش یا هرکسی یه کورس بزار که بدجوری لازمش دارم...
حمیدرضا: علی ام در جریانه ؟ اگه انقدر نَسَخی که باشه...
آوا : نسخی و کوفت ...مگه من معتادم حمیدددد...منتظرم ها...آها با ماشین بزاریا...برا موتور اوکی نیستم
حمیدرضا: وا باز چته تو ؟ چه فرقی داره ؟
آوا : یکم شعور داشته باش سخته برام فعلا بشینم رو موتور چه برسه به کورس ...باشه برا هفته ی دیگه....فهمیدی یا واضح تر بگم😑
حمیدرضا: نخیر کاملا متوجه شدم🦦
آوا : آفرین... به اون پارسا ام بگو وقتی شماره من میوفته رو گوشیت قیافه شو اونجوری نکنه....در ضمن انقدرم با اون خودکار رو میز ور نرو ...یدونه ازون آبمیوه هایی که برا مهموناتونه ام کش میری برام میاری ها...شب بدون اون بیای من میدونم و تو...آها ...آها چقدر حرف میزنی تو حمید! نمیزاری بگم که یادت نره من به تو ایمان دارم مطمئنم میترکونی...قرارداد امروز ام عالی میبندی...شک ندارم...و یه چیز دیگه شب هم خشک میگیری هم تر ها دستاتو خالی نبینم...حالا ام برو دیگه وقتمو زیادی گرفتی...خدافظ
همه ی اینارو پشت سر هم قطار کرد گفت و بعدم قطع کرد حتی منتظر جواب منم واینستاد ....هنوز داشتم به صفحه ی گوشی نگا میکردم و میخندیدم که دیدم مهمونا رسیدن .... گوشیو گذاشتم تو جیب کت ام و رفتم داخل استرسمو با یه لیوان آب دادم پایین و شروع کردم....
♡♡♡
تقدیمی نگاه قشنگتون ♥︎
به نام خدایی که عشق آفرید ♡ ° ◆
از آنجا که بودی ...★☆
#پارت11
#طنین
آوا بهم زنگ زد و گفت شب برنامه چیده پارسا ام هست ... خیلی وقت بود به بابا قول داده بود دیگه نکنه ... ولی خبرِ کاراش از طریق آوا به من میرسید و من چیزی نمیتونستم بگم چون خودمم تو همش بودم ...
آوا با الهه و امیر همون پسر خالش که گفته بود تازه برگشته اومدن دنبالم ...مثل همیشه و قانونای آوا ، الی که خانوم بود جلو نشسته بود و پسر خالش ام عقب ...ولی خب منکه رفتم الی اومد عقب که من معذب نشم ...
بعد از سلام و احوال پرسی دیگه ماشین تو سکوت خودش بود که این اذیتم میکرد کلا با جاهای آروم و ساکت مشکل داشتم
طنین : حالا نمیخواد الان دست گرمی بری ... آروم برو !
آوا : اوووو ...چیشده طنین خانوم میگه آروم برو...
امیر : میگم آوا ...حالا این کاری که میخواین بکنین خطرناک نیس؟
الهه : تو اینو نمیشناسی ؟ کلا هرجا خطر هست آوا اول اونجاس...
امیر : آوا خطر داره عزیزِ من ...ول کن نمیشه بیخیال شی؟
آوا : امیر نصیحت بخوای بکنی ازین به بعد بهت نمیگم ها...خطر چیه ...دو روز زندگیه بزار حالشو ببریم ...بعدم مگه بار اولمه ؟ ...کارِ هر هفته مونه ، تو بار اوله میبینی برا اون اینجوری ای !
امیر : ای کاش حداقل به دایی میگفتید
آوا : امیررر ! بخدا بفهمم دایی چیزی فهمیده من میدونم و تو ها ....دِ آخه اگه بفهمه که نمیزاره...ما اومدیم یه سر باهم بریم یه کافه بشینیم حرف بزنیم ....مگه نه ؟ چیزی ام غیر این نیست
طنین : آقا امیر ...شما الان اینجوری ای وسطش چی میگه ...هفته پیش دو دقیقه غافل شدیم خانوم ۱۷۰ تا میرفت ...
.........
تو ماشین به همین بحث گذشت و رسیدیم اون کافه ای که قرار بود با دوستای پارسا جمع بشیم و شروع کنیم ، طبق معمول نیم ساعتی زودتر رسیدیم و نشستیم تا برسن پارسا و طنین یه گوشه بودن و باهم حرف میزدن ، حمید رضا ام داشت یه چیزایی مینوشت اون طرف .... من و امیر و الی ام سرِ این میز بودیم ...از پیششون پا شدم و رفتم پیش حمید
......
#الهه
(آوا که رفت قشنگ حال آشفته ی امیر مشخص بود )
الهه: چیشده؟ برزخی دکتر ؟
امیر : نگران امشبم ، حمید میگفت این یارو که میخواد بیاد کارش خیلی تمیزه ...نگران آوام...خطرناکه...
الهه: اونکه آره ولی ...آوا ی ما ام کارش درسته ها...شک نکن ...انقدرم پاتو تکون نده...
امیر : به دلم بد افتاده الی...دیدی انگار آدم از قبل حس میکنه یه چیزی میخواد بشه ؟... دقیقا اونجوری ام
الهه: عه عه ...زبونتو گاز بگیر دو ساله کارِ هر هفته اش همینه ...هیچی نمیشه ..... عه پاشو اومدن بقیه بلند شو بریم ....
..........
تقریبا همه جمع شدن...ولی من دلیل حضور آوا و بچه هارو تو همچین اکیپایی نمیفهمیدم همه لات...سیگاری...و...
بالاخره شروع شد هر کاری کردیم آوا اجازه نداد هیچ کدوم از ما همراهش تو ماشین بشینیم خیلی اسرار کردم بزاره من برم باهاش ولی گوشش بدهکار نبود که نبود ....
ولی بر عکس آوا ماشین مقابل پر از پسر بود و همه براش شاخ و شونه میکشیدن ولی آوا در خونسرد ترین حالت ممکن لبخند میزد...
شروع شد و اون دوتا یه مسافتی رو شروع کردن ! من و بچه ها ام با یه ماشین دیگه پشت سرشون بودیم ولی هرچی تند میرفتیم به آوا نمیرسیدیم من نمیفهمیدم یعنی الان داره بیشتر از ۱۶۰ تای من میره ؟...موقعیتی که توش بودیم واقعا ریسک بود یه اتوبان به این شلوغی و سرعت زیادی که ما داشتیم...
....
بچه ها مرتب پشت سر هم زنگ میزدن و من مطمئن بودم که بخاطر سرعت زیادم میخوان بگن و توجهی نمیکردم ....از طرفی ام با این سرعت نمیتونستم چشم از جلو و دست از فرمون بردارم و گوشیو بی صدا کنم بدون توجه بهش راه خودمو ادامه دادم ....تقریبا جفتمون تو یه اندازه بودیم و من یکوچولو جلوتر ، تو این دو سال هیچ کورسی نبوده که من بازنده ازش برم بیرون ....کلا عادت ندارم کم بیارم ...اونم جلو پسرای به این پرویی و بی ادبی ...الان هیچی مهم نبود فقط روی اینا باید کم میشد...
صدای گوشی مرتب تو مغزم بود خطرناک ترین کار ممکن بود که الان گوشی جواب بدم ولی چاره ای نبود...ول کن نبودن که...بدون اینکه از جلوم چشم بردارم گوشیو جواب دادم ....نمیبینی سرعتم چقد زیاده ؟چی میگین هی ؟ وقتی جواب نمیدم یعنی نمیتونم دیگه...زنگ نزنین...
( اومدم قطع کنم که صدای دایی پیچید تو گوشم ولی نه مثل همیشه آروم و مهربون !)
چرا اتفاقا دارم میبینم...گاف دادی آوا خانوم گاف...قبلنا گوشیتو خاموش میکردی من نتونم با لایو لوکیشن داشته باشمت...با تو امممممم...بیار پایین سرعتوو...آوا...
با شنیدن صدای دایی جا خوردم ، بدنم یخ کرد و کف دستام عرق...با این سرعت بین این همه ماشین این بدترین اتفاق ممکن بود اومدم جواب دایی رو بدم که حواسم پرت شد و یه لحظه کنترل ماشین از دستم خارج و ماشین رفت تو یه لاین دیگه...چیزی نفهمیدم و فقط یه لحظه چشمامو بستم..
♡♡♡
تقدیم نگاه زیباتون
@setayesh_sarayani
تا حالا شده به خودتون بگید
من واقعا چجوری بعد این همه غصه و رنج زندم ؟ ولی امکان نداره یه انسان انقدر درد تحمل کنه و همچنان ادامه بده ها (:
عجیبه ! ❤️🩹