پارت ۷ | یک تماس عجیب
نیمهشب، رها تماسی دریافت کرد.
صدای مرد: بهتره از آراد دور بمونی.
رها: شما کی هستین؟
مرد: اگه دوستت رو دوست داری، به حرفم گوش کن.
تماس قطع شد.
رها ترسیده بود.
نمیدانست چه کسی از آراد متنفر است و چرا پای او را وسط کشیده.
پارت ۸ | نگرانی
صبح، رها بیحال وارد شرکت شد.
آراد: چی شده؟
رها: هیچی.
آراد: دروغ نگو.
رها: به شما ربطی نداره.
آراد برای اولین بار عصبانی نشد.
آرام گفت:
«هر اتفاقی افتاده، میتونی بهم بگی.»
رها برای لحظهای دلش لرزید.
•.¸♡ عاشق دشمنم شدم ♡¸.•
اینقدر از بدی ادما نگذرید!
که بعدش فکر کنن حق با اونا بوده!
چشم باز میکنی و میبینی، هم بدی دیدی، هم بده شدی.
پارت ۱۰ | اعتراف نصفه
آراد: رها؟
رها: رها خانوم هستم،بله؟
اراد: ام ،ببخشید رها خانوم.
آراد: اگه یه روز بفهمی که من...
ناگهان تلفنش زنگ خورد.
آراد با ناراحتی تماس را جواب داد.
رها منتظر ماند، اما او دیگر چیزی نگفت.
رها زیر لب پیش خودش گفت:
«اگه بفهمم چی؟»
خیلی مشتاق بود تا بفهمد اما چیزی نگفت