پارت ۸ | نگرانی
صبح، رها بیحال وارد شرکت شد.
آراد: چی شده؟
رها: هیچی.
آراد: دروغ نگو.
رها: به شما ربطی نداره.
آراد برای اولین بار عصبانی نشد.
آرام گفت:
«هر اتفاقی افتاده، میتونی بهم بگی.»
رها برای لحظهای دلش لرزید.
•.¸♡ عاشق دشمنم شدم ♡¸.•
اینقدر از بدی ادما نگذرید!
که بعدش فکر کنن حق با اونا بوده!
چشم باز میکنی و میبینی، هم بدی دیدی، هم بده شدی.
پارت ۱۰ | اعتراف نصفه
آراد: رها؟
رها: رها خانوم هستم،بله؟
اراد: ام ،ببخشید رها خانوم.
آراد: اگه یه روز بفهمی که من...
ناگهان تلفنش زنگ خورد.
آراد با ناراحتی تماس را جواب داد.
رها منتظر ماند، اما او دیگر چیزی نگفت.
رها زیر لب پیش خودش گفت:
«اگه بفهمم چی؟»
خیلی مشتاق بود تا بفهمد اما چیزی نگفت