یک روز میکشمت؛
نه باتفنگ که بر شقیقه ات بنشیند،نه با چاقویی که از پشت راهی به قلبت پیدا کند.
در اتاقی سرد،بادیوارهایی رنگ باخته و نوری که بیمار است،مینشینم.
آن شب تا دیرترین وقت به تو فکر میکنم آنقدر که بدن تاب فکر را از دست میدهد و خون آهسته از بینیم راه میافتد.
این خون از من نیست؛نشانهی توست که دارد از من کممیشود.
صبح با دهانی خشک،سریخالی و بالشتی که سرخ شدهاست از خواب بیدار میشوم.اتاق همان است؛سرد،بیجان اما تو دیگر آشنا نیستی.
حتی اگر بیایی و بگویی من هم دوستت دارم،حتی اگر صدایت لرزش گذشته را داشته باشد،باز نمیشناسمت.
اعتماد،چیزیست که یکبار در اتاق جان داده..
من تو را دوست دارم،
اما صبح آن شب،که نورکمجان روی دیوار میلغزد،میفهمم چیزی در من برای همیشه تمام شده است.
هدایت شده از ۴۹۷۵۱ کیلومتری اورانوس ִ
آمدی، نبودم، نگرد.
باران هرگز شبیه آنچه بود
به آسمان برنخواهد گشت.