دریای بندگی☫
_
می دانی عمو عباس ، آخر ..
دیگر از همه چیز و همه کس بریده ام
دیگر امیدی به غیر از خودت ندارم ،
گویا همه راه ها و درها و آدم ها و امیدها قطع شده که باز هم دستم فقط به نخ پرچم تو باشد ، ببین عمو جان ..
من ، واقعا دیگر توان ندارم ، انگار دیگر
طاقتم طاق شده ، در چهار دیواری شهری که برایم مانند محبسی سنگین شده ست ، گویا نفس کشیدن برایم سخت شده ..
دوری و فراق ، آخر کار دستم میدهد عباس جان ؛
بخدا، دیگر قانع شده ام و دل به تقدیری بسته ام که خودت و بانو ام البنین رقم میزنید ..
اما چه بگویم که انقدر این آدم های سنگدل دنیا ، حالم را به سخره میگیرند ، که بیشتر از سختی های خود دنیا جانم را میفشارد
ببین یا ابالقربه ،کاسه دلتنگی من هم حد و حدودی داشت که پر شد و لبریز شد و شکست ، آخر مگر من چقدر تاب دارم عموجان؟؟
ابالفضل ، میشود در آغوشم بگیری؟(:
نمیشود مثلا درهمین وادی ، صدایم کنی و بگویی ، جان ِعمو؟صدایم زدی؟بیا در آغوشم آرام بگیر ببینم چه شده؟میشود مثل رقیه ات شوم و تو هم با لبخند دستت را روی سرم بکشی؟بعد من آرام آرام ولی حیران ، به طرف تو بدوم و در آغوشت جای بگیرم و بعد ازینکه قشنگگگگ دلتنگی هایم رفع شد ، برایت بگویم و بگویم و بگویم و انقد ناز کنم و اشک بریزم که گویا دلم مثل دختر بچه کوچکی شود ، صاف و بی زخم و ترک ..پر از شکوفه های یاس رنگی امید ..
عمو نمیدانم چرا به هرکس میگویم عمویی دارم مثل تو که مثل کوه پشت من است و نمیگذارد زمین بخورم ، باور نمیکند ، تو می دانی چرا؟ولی آخر عمو ، من هرجا که خسته بودم دستم را محکم تر گرفتی و گفتی ، نگران نباش ، برو ، من هستم ! هرجا بریدم گفتم «یه روز میبینی با بغض گلوم میگم به عموم» ، و آمدم و غر زدم و گفتم و اشک ریختم و توهم گوش دادی و آرامم کردی.. حالا اینبار که حفظ ظاهر کرده ام و هیچ در ظاهر بی صدایم نمیگویم ، خیال کردی همه چیز خوب است که به دادم نمیرسی؟ نه عمو جان ، زندگی بد پایش را روی سینه کوچک و کم طاقتم و گذاشته و نفسم را میبرد ..
ببین جان دلم ، کفیل قلبم ، من هنوز هم باور نکردم رفتن و دور شدن و فراق را ..
هنوز هم مات و مبهوت آخرین نگاه به گنبد توام ، آخرین نگاه به ضریحت ، آخرین باری که نشستم و ریز ریز اشک ریختم و بازهم باورم نمیشد که این آخرین صحبت هاست ..
اما ، عموجان نمیدانی آن فراق و دوری از تو ، تازه شروع ماجرا بود ..
آخرین قدم در صحن طلایی مشهد ، آخرین نگاه به نور قرمز حرم بانو معصومه ، آخرین نفس ها درهوای عاشقانه جنوب ، در ذرات عشق فتح المبین ، فکه ، کانال کمیل ، اروند و از همه آنها سخت تر ، شلمچه ..
البته فراق بعضی آدم ها هم بود ، فراق رهبر ، فراق شهید حاجی زاده ، فراق شهدا
حتی ، حتی بعد از آن ،
فراق از روضه فاطمیه ، فراق از عشق شعبان و غدیر ، فراق از خادمی دهه اول محرم ، فراق از..
آری عباسم ، آری ..
برای تو نگویم که تو خوووووب تر از هرکسی از حرف های این دل مجنون خبر داری ..
لیلای من ، خبری از این مجنون دیوانه نمیگیری؟خب عزیزم ، نمیگویی دوری از هوایی که عطر حرمت در آن نیست ، میان آدم هایی که ذره ای حال دلم را نمیدانند ، مرا میکشد؟نمیگویی دیوانه میشوم جانان من؟
عمو جان ، رحمی کن و در آغوشم بگیر(:❤️🩹
#حرّه_نوشت #دلی_نوشت
دریای بندگی☫
می دانی عمو عباس ، آخر .. دیگر از همه چیز و همه کس بریده ام دیگر امیدی به غیر از خودت ندارم ، گویا
مثلا یهو بیام اینجا و بگم ،
دارم میرم حرم آقا ابالفضل(:
دریای بندگی☫
می دانی عمو عباس ، آخر .. دیگر از همه چیز و همه کس بریده ام دیگر امیدی به غیر از خودت ندارم ، گویا
کربلایی حسین ستوده4_5780390879306981449.mp3
زمان:
حجم:
10M
میتونم بگم ، با اختلاف ..
قشنگترین مداحی هست که حرف دلم و میزنه ❤️🩹