ای ساربان! آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود
صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من، هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود:)))))))
ما را این گمان نبود هرگز که بی او بمانیم...
ما را این گمان نبود که بعد از او بمانیم،
اما او رفت...!
- شهیدسیدمرتضیآوینی -
هدایت شده از -هَوایَت
قرار بود یطوری بمیرم که حضرت آقا پشت سرم نماز بخونه
نه اینکه من پشت سر آقا نماز بخونم💔
هدایت شده از -هَوایَت
قرار بود در اولین دیدار، تو را در قامتِ یک رویا ببینم، نه در قابِ سردِ یک تابوت..
اما تقدیر، بازیِ عجیبی داشت؛ آنقدر عجول بود که ضیافتِ نخستین دیدارمان را به ضیافتِ وداع تبدیل کرد..
اتاق، در سکوتی کشنده غرق بود..
دیوارهایش از تماشایِ آن عمامهی سیَه که بر لبهی تابوت آرام گرفته بود، سرِ تعظیم فرود آورده بودند..
آن عمامه، دیگر تنها یک پارچه نبود؛ گویی بالهایِ پرندهای بود که در اوجِ غربت، در میانهی راهِ زندگیِ من و تو، بیجان افتاده بود..
هوایِ اتاق، چنان سنگین بود که گویی خودِ فضا نیز داغدارِ حضورِ ناگهانیِ تو بود..
میخواستم حرف بزنم، اما واژهها در گلویم یخ زدند..
نگاهِ من، در مرزِ میانِ آن سکوتِ چوبیِ تابوت و سیاهی مطلقِ آن پارچه سرگردان بود..
چوبِ تابوت، از اندوهِ در آغوش گرفتنِ تو به خود میلرزید و خاکِ سردی که انتظار میکشید، در دلِ زمین دهان باز کرده بود تا آخرین نشانهی دنیویِ تو را در خود ببلعد..
اولین دیدارِ ما، تماشایِ طلوعی بود که بیهوا در میانهی صبح زندگی رخ داد..
تو رفتی و آن عمامه بر لبهی تابوت، تنها قاضیِ عادلِ این قضاوتِ ناعادلانهی تقدیر شد؛ قاضیای که با سیاهیاش، تمامِ رنگهایِ دنیایِ مرا سیاه کرد..
#دستنویس
دریای بندگی☫
_
آقای شهیدم ،
سفر به سلامت ، بالاخره به زیارت میروی ( :
سلام ما را به آقا ابوفاضل برسان..