دریای بندگی☫
_
به عمه زینب بگم.. از تو امشب بگم
قصه هام و مثل رگ هات نامرتب بگم
قصه شبونه بگم.. دخترونه بگم
دستای زجر و باید به جای شونه بگم💔
هدایت شده از ‹ رد ِخــون ›
میگفت ؛
من یک جراحت سطحیام که درد داره اما
مهم نیست ..