میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود. اما چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم، وقتی خوشبختیاش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟
- شبهایِ روشن، داستایفسکی.
هدایت شده از Tweety
این پیام رو فقط کسایی که آدم مورد علاقه کسی نیستند فوروارد کنند.
من خوشبختی را در تنهایی جستم، در نوشتن و دوری از دیگران. آنچنان از آدمیزاد بیزار بودم که سالها از دیدنِ خود در آینه پرهیز کردم. اما دایرهی خلوتم آنقدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمیگیرم. من همان خالِ سیاهم بر بومِ سفید و باز به چشم نمیآیم. داغی بر وجودِ خودم هستم که جز سوختن راهی نمیدانم. از این بازیِ غمآلودِ زندگی دست میشویم که جانم را چون زخمِ خشکیده، پاره پاره کرده. من نامی هستم که همین لحظه هم در میانه نیست. پس از این چه خواهم شد؟ از دارِ مکافات رخت بر میبندم و به دیارِ مجازات راهی میشوم. بر فرورفتگیهایِ این سنگ دست بکش و قرنها عبورِ رودخانه را حس کن. سنگها، سخت عاشق میشوند، اما فراموش نمیکنند.
- نامههایِ دور،
اندوهپرست.
رجوع کن به دستانت.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چون مامان گفت چشمهام، رنجشِ قلبم رو نشون میدن و با رجوع به دستهام، فهمیدن که میلرزن. چون باد، تنها چیزی بود که بهم دل بست و دوست داشت موهام رو نوازش کنه: