اکنون حوالی پنج ساعت تمام است که از سفر بازگشتهام. خیلی دوست دارم توی ملحفه مچاله شوم و از میان پنجرهی نیمهباز، نور کور و گرفتهی خورشید را که مثل بخار بر روی پیچکهای خاکآلود پخش میشود ببینم. در آنجا هم یک خفقان وجود دارد و من احساس میکنم که بیگانه نیستم. مثل این است که من سایهی دستهای آزردهای را که در حرکتِ نومیدانهشان میل به شکستن و رد کردن دارند، در میان ابرهای سربی و نوک درختانِ تاریک کاج میبینم و خیلی دلم میخواهد سر بلند کنم و بگویم:«من همین را میخواهم، همین را.» بدیهای من بهخاطر بدی کردن نیست. بخاطر احساس شدیدِ خوبیهای بیحاصل است. حس میکنم که فشار گیجکنندهای در زیر پوستم وجود دارد. میخواهم همهچیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. میخواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشهها به هم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه میدهد. گویی همیشه وجود داشته. پیش از تولد و بعد از مرگ. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوۀ رسیده به همهی شاخههای درختان آویزان کنم. ـ از میان نامههای فروغ.
Bluerra-saiOld_Doll_(Slowed).m4a
زمان:
حجم:
2M
قلب عروسکی، پژمرده، پیچش، زخم، بوسه.