تو را زنانه میخواهم. زیرا تمدن زنانه است، شعر زنانه است، ساقۀ گندم، شیشهی عطر، حتی پاریس زنانه است و بیروت با تمامی زخمهایش، زنانه است.
یکروز بهار برای ماهم میرسد اولویا. روزی که دیگر زخمهایمان آنقدر خونریزی ندارد که نتوانیم روی پاهایمان بایستیم. روزهای زیادی در زندگیم بوده که ایستادن را تصور نمیکردم. حالا که گذشتهاند در نظرم کوچک هستند. درسی که زخمها به تو میدهند، بزرگتر از هر دردیست.