و این منم، زنی تنها در آستانهی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی. من به جفتگیری گلها میاندیشم. به غنچههایی با ساقههای لاغر کم خون و این زمان خستهی مسلول. ستارههای عزیز، ستارههای مقوایی عزیز. چرا نگاه نکردم؟ تمام بوسه و نوازشها میدانستند که دستهای تو ویران خواهد شد و زخمهای من همه از عشق است. از عشق، عشق، عشق.
اندوهپرست.
و این منم، زنی تنها در آستانهی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
از بهاری به بهار دیگر
من هم با زیبایی و خشم تقدیس شده بودم لانای عزیز. اون من رو صدا میکرد زهر، مثل اینکه پیچک سمی بودم.
چیزی که روی قلب من سنگینی میکنه هم ساده نیست و مثل مثلثات پیچیدست، لانای عزیزمن.