🕯بہ نام خدای مهربآن ࣪ 🌓
معرفی شخصیت های داستان فصل اول مقدمه 🤩:
1دختره :سایمون 🌸
2عموی دختره :سانتیاگو ☠
🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯
✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨
🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨
🕯✨🕯✨🕯✨🕯
🕯✨🕯✨🕯✨
بہ نام خدای مهربآن ࣪ 🌓
کتابخانه ارواح 🎥
👇 مقدمه 👇
#پارت_1
من می توانم با مُرده حرف بزنم... بله درست خوندید!کاملا حقیقت دارد!))
فقط ۹سالم داشتم که پدر مادرم را از دست دادم و من برای ادامه زندگی به نیویورک پیش عمویم فرستادند . او برایم مثل غريبه ها بود. شاید بگویید :(حداقل از یتیم بودن که بهتره !)اما می دانید ؟من هیچ وقت عمو مونتی را ندیده بودم پدرم ارتباط خوبی با او نداشت که بخواهد مرا پیش او بفرستد . واقعیت این است که آن ها از یکدیگر متنفر بودند. اما پدر مادرم از کجا می دانستند که. قطارشان با یک قطار دیگر تصادف می کند
و مثل صدها نفر دیگر می می میرند ؟ انها حتی وصیت نامه هم ننوشته بودند .
چند روز بعد با هواپیما به نیویورک رفتم . در آنجا باید به تنهایی سوار تاکسی می شدم وبه ساختمانی قدیمی بانمای قهوهای میرفتم که هر لحظه ای ممکن بود فرو بریزد . باید چمدان هیم را از پله های بتنی شکسته بالا می بردم و زنگی را می زدم که روی او با ماژیک قرمز بد خط نوشته شده بود :(سانتاگو)
کمی از زدن آن پشیمانم . ای کاش می دانستم که زندگی ام دچار چه جنونی خواهد شد ، ای کاش می دانستم که دیگر نمی توانم به مدرسه بروم با کسی دوست شوم و زندگی دلخواه را داشته باشم چون همین که وارد آپارتمان سرد نمور عمو مونتی شدم که بوس جوراب کثیف وغدای چینی فاسد می داد، فهمیدم دیگر متعلق به دنیای او شده ام و راه برگشتی نیست .
𝑻𝒓𝒆𝒏𝒅 𝑪𝒂𝒇𝒆́ 🤎
🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯 ✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨ 🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨ 🕯✨🕯✨🕯✨🕯 🕯✨🕯✨🕯✨ بہ نام خدای مهر
اینم از داستان منتظر پارت جدید باشید .......✨🤩
🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯
✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨
🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨
🕯✨🕯✨🕯✨🕯
🕯✨🕯✨🕯✨
بہ نام خدای مهربآن ࣪ 🌓
کتابخانه ارواح 🎥
👇 مقدمه 👇
#پارت_2
عمو مونتی ادم شیادی بود.کارش راهم خوب. یلد. بود. . بله، درست.است کراواتش راپس و. پیش. می بست و هیچ وقت.نمی توانست موهای سیخ سیخ لعنتی اش را به طرف راست شانه کند تا از شر بی حالتی آن ها خلاص شود ، به راحتی می توانست مردن. را فریب بدهد و هرچه می خواهد ، به دست بیاورد . عمو مونتی دوست داشت پول. هایش را خرج خوشگذرانی کند مقدار زیادی از آنها را داد تا بفهمد چره نمی تواند با مرده ها حرف بزند. او فرد عادی به دنیا اومده بود ،آن هم در خانواده ای که همگی واسطهء ارواح ،یا نامی که من روی آن گذاشته ام (سخنگوی ارواح) بودند. عمو نمی توانست با این موضوع کنار بیاید .
برای همین هم خودش را تغیر داد و کاری وکاری کرد که هم از او متنفر شوند.
یادن می آید پدرومادرم قبل مرگشان درباره او صحبت کردند . پدرم می گفت که عمو قبلاً آدم خوبی بوده است . اما وقتی من را مجبور کرد که روی تشک دونفره شکسته بدون فنر در اتاقی بد بو بخوابم که پر از وسایل مارمویی بود، دیگر نمی توانستم این جمله را باور کنم .
من هم سخنگوی ارواح هستم . تا هشت سالگی ام طول کشید که بتوانم قدرتم را مهار کنم ؛چون برای کسی به سن وسال من هنوز زود بوده که چنین قابلیتی داشته باشم گاه گاهی روحی ظاهر می شد ومن را تا سرحد مرگ می ترساند وهمین باعت شد که عمویم به این توانی من پی ببرد.