👌💪
آدمیزاده دیگه...
دوباره بلند میشه، قویتر...
پرانگیزه تر...
هیچ زمین خوردنی رو جدی نگیرید!
هفت بار زمین خوردن به معنی هشت بار بلند شدنه!
╔═🍃🌺🍃═══════╗
https://eitaa.com/fyyuiit
╚══════🍃🌺🍃══╝
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت1
من مروارید دختری که عاشقانه پسر عموی مغرورش را می پرستید.
مامان پروین امشب دوباره دورهمی داره که کل دختر وپسران رو دعوت کرده چون قراره عزیز دردونه عمو از ماموریت برگرده.
مامان قرار شد بره کمک و از من خواست که به کمکش برم و من از خدا خواسته قبول کردم چون میدونستم اگه تو خونه بمونم دیونه میشم.
استرس داشتم،بعد از مدت ها قرار بود حافظ رو ببینیم،خودمو مشغول تمیز کردن خونه مامان پروین کردم بعد از اینکه کار خونه تموم شد به کمک مامان که داشت مرغ ها رو سرخ می کردرفتم
شروع کردم به خوردن سالاد نیم ساعت زمان برد که تموم شد مامان پروین کنار سماوری که همیشه به راه بود نشسته بود.
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت2
مروارید:مامان پروین یکی از اون چایی های خوشرنگ و بوت میشه برام بریزی
مامان:خجالت بکش مروارید پاشو خودت بریز
مامان پروین:فهیمه چیکار دخترم داری بزار راحت باشه طفلی خسته است دخترم تو بشین خودم برات میریزم
مامان: خانم جون شما چرا بزارید خودم میام میریزم
مامان پروین:فهیمه تو کارت و بکن یه چایی دیگه خودم میریزم
مروارید:پروین جون مرسی
مامان پروین مشغول ریختن چایی بود که مامان اومد کنارم اروم گفت:ساکت شو دختره چشم سفید چه طرز حرف زدن با بزرگتره.
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت3
سرم را پایین انداختم و لیوان چای را بین دستهایم گرفتم. بخار چای آرام بالا میرفت و صورتم را گرم میکرد اما دلم آشوب بود.
از صبح هزار بار به این فکر کرده بودم که بعد از این همه مدت دیدن حافظ چه حسی خواهد داشت. آیا مثل گذشته با من حرف میزند؟ اصلاً مرا به خاطر میآورد؟
مامان پروین مشغول مرتب کردن میز بود و مامان هم مدام در رفتوآمد بود. هر چند دقیقه یک بار به ساعت نگاه میکردم و زیر لب دعا میخواندم که زودتر برسد.
ناگهان صدای بوق ماشینی از بیرون خانه بلند شد.
قلبم آنقدر محکم به سینهام کوبید که فکر کردم همه صدایش را میشنوند.
مامان پروین با خوشحالی از جا بلند شد و گفت:
فکر کنم اومدن!
همه با عجله به سمت حیاط رفتند اما من چند لحظه همانجا ایستادم. انگار پاهایم توان حرکت نداشتند.
بعد از ماهها قرار بود حافظ را ببین
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
دوست داشتن که فقط به گفتن نیست
هنر میخواهد
ماندن میخواهد
هر کسی که هنر ماندن ندارد ...
╔═🍃🌺🍃═══════╗
https://eitaa.com/fyyuiit
╚══════🍃🌺🍃══╝
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت4
با هزار زور خودم را به حیاط رساندم.
صدای خنده و خوشآمدگویی همه جا را پر کرده بود.
از لابهلای جمعیت نگاه کردم.
اول عمو را دیدم، بعد چمدانها را و بعد...
حافظ.
همانجا خشکم زد.
قدبلندتر از قبل شده بود و صورتش مردانهتر به نظر میرسید. موهای مشکیاش مرتب روی پیشانیاش ریخته بود و لبخند کمرنگی روی لبهایش دیده میشد.
تمام این مدت فقط عکسهای قدیمیاش را دیده بودم اما حالا خودش روبهرویم ایستاده بود.
برای چند ثانیه همه چیز از ذهنم پاک شد.
نه صدای اطراف را میشنیدم و نه کسی را میدیدم.
فقط حافظ بود...
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت5
همه دورش جمع شده بودند.
یکی از سفرش میپرسید، یکی از کارش و دیگری از خستگی راه.
من اما گوشهای ایستاده بودم و جرئت نزدیک شدن نداشتم.
دلم میخواست مثل بقیه جلو بروم و با او سلام و احوالپرسی کنم اما نمیتوانستم.
نگاهم روی صورتش ثابت مانده بود.
چقدر تغییر کرده بود.
انگار دیگر آن پسر شیطان و سربههوای چند سال پیش نبود.
ناگهان نگاهش میان جمعیت چرخید.
چشمهایش روی من متوقف شد.
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
آنقدر طولانی که نفسم بند آمد.
بعد لبخند خیلی کوچکی زد.
لبخندی که باعث شد قلبم از شدت هیجان دیوانهوار بتپد.
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت6
حافظ چند قدم به سمتم آمد.
تمام بدنم از استرس یخ کرده بود.
هر چه جمله برای خوشآمدگویی در ذهنم آماده کرده بودم، همان لحظه فراموش شد.
مقابلم ایستاد و با همان نگاه آرام همیشگی گفت:
سلام مروارید... خوبی؟
صدایش بعد از این همه مدت هنوز همان حس آشنا را داشت.
لبهایم خشک شده بود.
با سختی لبخند زدم و گفتم:
سلام... ممنون... تو خوبی؟
سرش را تکان داد.
خوبم.
چند ثانیه بینمان سکوت حاکم شد.
سکوتی که برای من از هزار حرف سنگینتر بود.
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت7
مامان پروین با خنده گفت:
الهی قربونتون برم، انگار دو تا غریبه دارن با هم حرف میزنن.
همه خندیدند.
از خجالت صورتم سرخ شد.
حافظ هم لبخند کوتاهی زد و نگاهش را از من گرفت.
نمیدانم چرا اما همان لبخند کوتاه باعث شد قلبم دوباره تندتر بزند.
از بچگی همین بود.
یک لبخندش میتوانست حال تمام روزم را عوض کند.
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت8
بعد از شام همه دور سفره نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند.
عمو از خاطرات سفر میگفت و بقیه با علاقه گوش میدادند.
من اما بیشتر از اینکه به حرفها توجه کنم، حواسم به حافظ بود.
گاهی میخندید.
گاهی چیزی میگفت و همه را میخنداند.
و گاهی هم ساکت میشد و به نقطهای نامعلوم خیره میماند.
در تمام این مدت دلم میخواست بدانم آیا حتی یک بار هم به من فکر کرده است یا نه.
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم
╭═══════════♥️═╮
#مروارید
#پارت9
برای آوردن چای از جا بلند شدم.
سینی را برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم.
اما درست وقتی میخواستم از کنار مبل رد شوم، پایم به گوشه فرش گیر کرد.
متعادل نبودم.
سینی از دستم رها شد.
قبل از اینکه زمین بخورم دستی بازویم را گرفت.
با تعجب سرم را بالا آوردم.
حافظ بود.
خیلی نزدیک.
آنقدر نزدیک که صدای نفسهایش را میشنیدم.
#نویسنده_زهرا
#کپیوفوروارد_حرام_رضایتندارم