eitaa logo
✨️مروارید☁️🌿
16 دنبال‌کننده
3 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
╭═══════════♥️═╮ حافظ چند قدم به سمتم آمد. تمام بدنم از استرس یخ کرده بود. هر چه جمله برای خوش‌آمدگویی در ذهنم آماده کرده بودم، همان لحظه فراموش شد. مقابلم ایستاد و با همان نگاه آرام همیشگی گفت: سلام مروارید... خوبی؟ صدایش بعد از این همه مدت هنوز همان حس آشنا را داشت. لب‌هایم خشک شده بود. با سختی لبخند زدم و گفتم: سلام... ممنون... تو خوبی؟ سرش را تکان داد. خوبم. چند ثانیه بینمان سکوت حاکم شد. سکوتی که برای من از هزار حرف سنگین‌تر بود.
╭═══════════♥️═╮ مامان پروین با خنده گفت: الهی قربونتون برم، انگار دو تا غریبه دارن با هم حرف میزنن. همه خندیدند. از خجالت صورتم سرخ شد. حافظ هم لبخند کوتاهی زد و نگاهش را از من گرفت. نمی‌دانم چرا اما همان لبخند کوتاه باعث شد قلبم دوباره تندتر بزند. از بچگی همین بود. یک لبخندش می‌توانست حال تمام روزم را عوض کند.
╭═══════════♥️═╮ بعد از شام همه دور سفره نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند. عمو از خاطرات سفر می‌گفت و بقیه با علاقه گوش می‌دادند. من اما بیشتر از اینکه به حرف‌ها توجه کنم، حواسم به حافظ بود. گاهی می‌خندید. گاهی چیزی می‌گفت و همه را می‌خنداند. و گاهی هم ساکت می‌شد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند. در تمام این مدت دلم می‌خواست بدانم آیا حتی یک بار هم به من فکر کرده است یا نه.
╭═══════════♥️═╮ برای آوردن چای از جا بلند شدم. سینی را برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم. اما درست وقتی می‌خواستم از کنار مبل رد شوم، پایم به گوشه فرش گیر کرد. متعادل نبودم. سینی از دستم رها شد. قبل از اینکه زمین بخورم دستی بازویم را گرفت. با تعجب سرم را بالا آوردم. حافظ بود. خیلی نزدیک. آنقدر نزدیک که صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم.