eitaa logo
گاه نوشته‌هایم
187 دنبال‌کننده
372 عکس
69 ویدیو
3 فایل
یک دوست یک پسر یک برادر یک همسر یک پدر یک صاحبدل از نوع محمدرجاء اینجا می‌شنوم: @MRAJAS اینجا از دیده‌ها و شنیده‌ها و فکرهایم می‌نویسم: https://eitaa.com/gahnevis
مشاهده در ایتا
دانلود
همسر جان دیشب گفت: «فردا مادر و خواهر و خواهرزاده‌هایم عازم نجف‌اند.» دلم لرزید. سکوت کردم. ادامه داد: «گفتم ناهار بیان اینجا.» سری از سر رضایت تکان دادم. بالاخره چند روزی نمی‌دید و دلتنگ می‌شد. سکوتم را ادامه دادم. گفت: «پیش خودم گفتم بذار اولین موکب سفرشون، خونۀ ما باشه!» برق کلام‌‌اش مرا گرفت. خانه‌ام فردا اولین موکب زائر اربعین می‌شود. *عکس از محی‌الدین سرمد؛ طریق العلماء-اربعین ۱۴۰۲ @gahnevis
ظهر در منزل، میزبان چهار مسافر طریق الحسین بودیم. وقتی رسیدند ناهار آماده بود. همسرجان سبزی شسته بود. ماست خریدم. برایشان زیتون گذاشتیم. اینجا، در تهران، موکب اول‌شان بود. موقع بدرقه زائران رسید. دخترجان ایستاده بود دَم دَر؛ سرش را به دوش سمت راستش کج کرده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت. اشک‌هایش اول به قاب عینکش می‌نشست و بعد س‍ُر می‌خورد روی گونه‌اش. با گوشه روسری یکی یکی‌شان را می‌گرفت. شب روی زمین بساط نقاشی‌اش را پهن کرده بود. از کنارش که رد شدم نگاهم به صفحۀ باز دفترش افتاد. . . . نمی‌دانستم اشک‌هایم را چطور پاک کنم. @gahnevis
همکارم بود. برای «زیارت قبول گفتن» رفتم پیش‌اش. چهره‌اش کمی آفتاب سوخته شده بود. کلمات را مزه‌مزه کردم. داشتم سبک‌سنگین می‌کردم کدام‌شان را بگویم که با چشم نم‌دارش پرسید: «تا حالا رفتی؟» انگار دکمه توقف‌ام را زده باشند؛ نفس‌ام حبس شد؛ خون‌‌ در رگهایم غلیظ شد. به سختی روی صندلی جابجا شدم. کلمات در دهانم زنجیر شده بودند. تنها توانستم سری تکان بدهم یعنی «نه!» اشک‌هایش جاری شدند. سرش را از سر تاسف تکان داد. فقط توانست بگوید: «برو‌! حتما برو!» دو برگ دستمال کاغذی، پردۀ سفیدی شد میان من و چشمه جوشان چشمانش. نامحرم بودم؛ حتی برای دیدن اشک‌های یک زائر. @gahnevis
همسایه اول و دوم با هم ساعت ۷، وارد ساختمان شدند. همسایۀ اول راس ساعت ۸، برای همسایۀ دوم، کاسه آش نذری بُرد. همسایۀ دوم راس ساعت ۹، شعار علیه باورهای همسایۀ اول سر داد.