#خُرده_روایت
#قسمت_۱
#موکب_اول
همسر جان دیشب گفت: «فردا مادر و خواهر و خواهرزادههایم عازم نجفاند.»
دلم لرزید. سکوت کردم.
ادامه داد: «گفتم ناهار بیان اینجا.»
سری از سر رضایت تکان دادم. بالاخره چند روزی نمیدید و دلتنگ میشد. سکوتم را ادامه دادم.
گفت: «پیش خودم گفتم بذار اولین موکب سفرشون، خونۀ ما باشه!»
برق کلاماش مرا گرفت. خانهام فردا اولین موکب زائر اربعین میشود.
*عکس از محیالدین سرمد؛ طریق العلماء-اربعین ۱۴۰۲
#خط_روایت
#اربعین
@gahnevis
#خُرده_روایت
#قسمت_۲
#دفتر_نقاشی
ظهر در منزل، میزبان چهار مسافر طریق الحسین بودیم. وقتی رسیدند ناهار آماده بود. همسرجان سبزی شسته بود. ماست خریدم. برایشان زیتون گذاشتیم. اینجا، در تهران، موکب اولشان بود.
موقع بدرقه زائران رسید. دخترجان ایستاده بود دَم دَر؛ سرش را به دوش سمت راستش کج کرده بود و بیصدا اشک میریخت. اشکهایش اول به قاب عینکش مینشست و بعد سُر میخورد روی گونهاش. با گوشه روسری یکی یکیشان را میگرفت.
شب روی زمین بساط نقاشیاش را پهن کرده بود. از کنارش که رد شدم نگاهم به صفحۀ باز دفترش افتاد.
.
.
.
نمیدانستم اشکهایم را چطور پاک کنم.
#خط_روایت
#اربعین
@gahnevis
#خُرده_روایت
#قسمت_۳
#نامحرم
همکارم بود. برای «زیارت قبول گفتن» رفتم پیشاش. چهرهاش کمی آفتاب سوخته شده بود. کلمات را مزهمزه کردم. داشتم سبکسنگین میکردم کدامشان را بگویم که با چشم نمدارش پرسید: «تا حالا رفتی؟»
انگار دکمه توقفام را زده باشند؛ نفسام حبس شد؛ خون در رگهایم غلیظ شد. به سختی روی صندلی جابجا شدم. کلمات در دهانم زنجیر شده بودند. تنها توانستم سری تکان بدهم یعنی «نه!»
اشکهایش جاری شدند. سرش را از سر تاسف تکان داد. فقط توانست بگوید: «برو! حتما برو!»
دو برگ دستمال کاغذی، پردۀ سفیدی شد میان من و چشمه جوشان چشمانش. نامحرم بودم؛ حتی برای دیدن اشکهای یک زائر.
#خط_روایت
#اربعین
@gahnevis
#کاسه_آش
همسایه اول و دوم با هم ساعت ۷، وارد ساختمان شدند.
همسایۀ اول راس ساعت ۸، برای همسایۀ دوم، کاسه آش نذری بُرد.
همسایۀ دوم راس ساعت ۹، شعار علیه باورهای همسایۀ اول سر داد.
#پارسال_چنین_روزهایی
#خرده_روایت