بیو و رمان مذهبی و اموزنده 🕊🎀
رمان ماه گمشده #پارت_9 گفتم:(چرااااااا؟!) گفت (: چون گوشیشو دیر جواب میدادم و اینجور چیزا.) خیلی
رمان ماه گمشده
#پارت_10
به اجبار گفت:(باشه.)
منم گفتم:(افرین دختر خوب 😅.)
.......
داداش محمدم از تو دانشگاه اومد بیرون، سوار ماشین شد و منم رو صندلی شاگردو ثریا پشت صندلی من و بدون اینکه به داداشم نگاه کنه سلام کرد.
داداشمم جوابشو داد .
تو ماشین داداشم گفت:(نرگس چرا امروز از کلاستون سر صدا میومد؟)
بهش با تپه پته گفتم:(ه... هیچی نبود.
داداش گفت:(مشکوک میزنی.؟)
گفتم.(د.... داداش هیچی نبود.) ......
#ادامه_دارد
یہدعـٰاۍخیلۍقشنگ...:))🌱
الهۍلاستیڪنگاهتونتوجـٰادهشهداپنچربشه :)
#شھیدآنہツ
˼کَهکِشان ها نـَخـیاَز ۅَصـلِهـیِنَعـلِیـن عَلیستــع˹
#امام_علی
‹ رفاقتیعنیحسنینبخواندُحامدگوشکند ♥️ ›
برایروایتدیالوگهایماندگار :
- منم وابستهم به برادرم ؛
- حامد جانم حبیبی جان .
ما ؟
در ستایشِ نوایِ سید دشداشهپوش ُ
همروحِ خوش صدا ، حاج حامد 🦢 >
https://eitaa.com/mahtar110