بابا رضا…
راستش من اون آدمِ خیلی مذهبی نیستم اعتقاداتم با خیلیا فرق داره بلد نیستم همه چی رو درست و حسابی انجام بدم خیلی وقتا بهم گفتن حرفات نمایشیه دلت با زبونت یکی نیست خیلی چیزا شنیدم…
و بعضی وقتا خودمم شک کردم به خودم نمیگم خیلی خوبم،نمیگم همیشه درست میرم، من پر از تردیدم، پر از شیطنت، پر از جاهایی که میتونستم بهتر باشم و نبودم ولی یه چیزو با اطمینان میگم تو که از دلم خبر داری میدونی وقتی میام پیشت نقاب ندارم. من شاید کم دعا کنم، کم بلد باشم، کم پایبند باشم اره ولی وقتی دلم میگیره وقتی از خودم خسته میشم اولین جایی که یادم میاد، تویی بابایی❤️
حسودیم میشه به اونایی که مطمئنن
که خوبن، که درستن، من همیشه با خودم درگیرم. ولی میام پیشت چون میدونم نمیپرسی «چرا اینجوریای؟»
بابا رضا من با همهی نقصهام، با شکهام، با ترسهام میام سمتت فقط نذار همین دلِ نصفهنیمهم از تو دور بشه🤍
#پناهقلبم
السلام علیک یا عالم آل محمد(ع)💛
#پارت_هفتم
سرسبزیِ انطاکیه را نمیشد با این بیابانهای خشک و بیانتها مقایسه کرد… 🌿➡️🏜️
روزها بود در راه مدینه بودی و حالا دیگر چیزی نمانده بود به مقصد برسی؛
در مسیر، بارها شنیده بودی که سواران هارون هنوز دست از سرت برنداشتهاند.
همین زمزمهها، اضطرابت را بیشتر میکرد… 😟
با لباسی مبدل،
با چهرهای پوشیده،
چونان مردان عرب،
از شهری به شهری دیگر میگذشتی؛
مبادا تو را بشناسند و پیش از آنکه بتوانی علیبنموسی را ببینی،
تو را نزد هارون ببرند. ⛓️
شنیده بودی هارون در توس است؛
و اگر سوارانش تو را مییافتند،
فاصلهی طولانی توس تا مدینه
همهچیز را به هم میریخت…
و دیدارِ پیشوای مسلمانان،
آنگونه که در دل داشتی، ممکن نمیشد. 🌑
مانده بودی چه کنی…
خودت را به مدینه برسانی؟
یا در همین حوالی پنهان شوی
تا اوضاع کمی آرام بگیرد؟ 🤔
با خودت فکر کردی شاید سواران هارون
از یافتنت ناامید شوند
و خبر «گمشدنت» را برای خلیفه ببرند…
آنوقت، تو میتوانستی در امنیت راه مدینه را ادامه بدهی. 🌙
در همان حوالی،
غاری یافتی…
بکر، خاموش،
...
جایی که میتوانستی
هر رفتوآمدی را
از آن منطقه به سوی مدینه
زیر نظر داشته باشی. 👀
تنهایی را در این روزهای فرار از انطاکیه چشیده بودی؛
و این، بهترین فرصت بود
برای فکر کردن
برای مرور دوباره و چندبارهی یادداشتهایت… 📜
ماندن را به رفتن ترجیح دادی.
قدم در تاریکی غار گذاشتی…
نمیدانستی چند روز دیگر باید
برای رفتن به مدینه منتظر بمانی؛
اما صبر را عاقلانهتر دیدی. ⏳
شاید…
طاسِ این انتظار،
در این غارِ خاموش،
برای تو خوش بنشیند… 🍂
#رمان_ابی_ها💙
مهدی رسولیenc_1691329026808571420111.mp3
زمان:
حجم:
1.4M
زینب بنت الحیدر✨🫀
#ملیکهالنساء
گنبدت خورشید بر روی رکاب مشهد است
محض پابوسی برایت ماه را آوردهام✨🌙
#شاهکاریمثلماه
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام خوبید ...
.
.
فقط اومدم بگم بابایی اون عهد یس هنوزم پا برجاست به لطف خدا
شب دهم...
با خودم گفتم ی حرکتی بزنم به نیت امام زمان و برای شاد کردن دل بابا این شد نتیجه اش جاتون خالی ...
به نیت تک تک تون دست به این کار زدم...
ی جا یکی از دوستان شیرازی م رو دیدم گفتم با لباس نمیتونم ی کنار باهات حرف بزنم ..
نشوندم ش رو ویلچر دِ برو که بریم دور دور و کلی با هم حرف زدیم...
تخلف کردم خلاصه جاتون خالی 😁😊
دور بودن ازت سخته بابا ولی تو دوری هم برامون نشونه میفرستی...
.
شانس که وجود نداره و الکیه..
هیچ اتفاقی هم اتفاقی نمیافته همه چی دلیل داره پس نشونه ها رو شانسی و الکی نبین ..
دنبال نشونه هم نباشیم من و تو اگه بریم لازم باشه کلی نشونه میاد
شک نکن رفیق..
#تورگی