eitaa logo
قائمِ‌ثامِن❥
2هزار دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
4.6هزار ویدیو
36 فایل
”بِســمِ‌‌الله‌الرحمٰنِ‌الرحیم“ متولد: ۱۴۰۲/۱۱/۱ "حتی‌سکوت‌درحرم‌توعبادت‌است اینجانفس‌به‌یادِتو، تکبیرمی‌شود"..❤️‍🩹 #امام‌رضا _کـ‌پـی؟! +باذکر‌ِیک‌صلوات‌برای‌ظهـــور:) https://eitaa.com/joinchat/936247791Ca200bf95e6
مشاهده در ایتا
دانلود
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما به تراپی نیاز ندارید؛کمی در هوای نجف نفس بکشید کافی است♥️
سلام بابایی… اومدم پیشت همین‌جا،کنار تو،آرومم💚 به یادتونم رفقا🌱✨
من دیگر هیچکس برایم باقی نمانده؛ تنها امیدم مانده، یعنی تو..❤️‍🩹
مصلحت نیست قیاس رخ تو با خورشید شمس اگر اذن طلوع از تو بگیرد ادب است💛 . .
قائمِ‌ثامِن❥
- وَر هیچ نباشد ؛ چو تُو هستی هَمه هست !❤️‍🩹
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منم‌میخوام‌بهت‌بگم‌ ، آقا‌خیلی دوســـت‌دارم . . .
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامشِ عشقی... امیدِ عاشقانی... شمس الشموسی... آسمانِ قلب مایی.. ـ 💛
السلام علیک یاعالم ال محمد(ص)💛 ⏳ روزهای زیادی گذشته بود و علی‌بن‌شعیب هنوز در پیِ همان نام می‌گشت زکریا به فرمان مولا، اطراف مدینه را زیر پا گذاشته بود. از بیابان‌ها گذشته بود، به شهرهای دورتر رفته بود، و در هر مسیر، امید را با خود می‌کشید 🐪 اما زکریا، انگار می‌دانست که باید دیده نشود. 🚶‍♂️ ناشناس به هر شهر و محله‌ای قدم گذاشته بود. بی‌نام، بی‌نشان. هرچند لباس عرب‌ها را پوشیده بود و لهجه‌شان را تمرین کرده بود، اما خیلی‌ها می‌توانستند فرق یک رومی را با عرب تشخیص بدهند… علی‌بن‌شعیب می‌دانست وقت بازگشت است. باید آنچه را فهمیده بود به گوش مولایش، علی‌بن‌موسی، می‌رساند. در راه، چشمش به کاروانی افتاد که اتراق کرده بودند ⛺ تصمیم گرفت کمی کنار کاروانیان بیاساید. شاید پرس‌وجویی، نشانی‌ای، یا حتی امیدی تازه 🌒 اما هیچ‌کس زکریا را از نزدیک ندیده بود. فقط گفتند: کسی را دیده‌اند از دور… تنها، بی‌آن‌که به کاروانی نزدیک شود. 👣 فقط از راه رفتنش فهمیده بودند: جوان است. چالاک. و کوله‌باری کوچک همراه دارد 🎒 همین نشانه‌ها کافی بود. 🔥 علی برخاست. پیش از آن‌که استراحت کند، پیش از آن‌که لقمه‌ای بخورد. اشتیاقِ یافتن زکریا خستگی را از جانش شست. 🐎 اسبش را هی کرد و به سمتی تاخت که کاروانیان نشان داده بودند. صحرا را خوب می‌شناخت… می‌دانست اگر بادی بوزد رد پاها را شنزار خواهد شست 🌬️ هرچه گشت، نشانی نیافت. اما ناامید نشد. دوباره درد به جان پایش چنگ انداخت. آن‌قدر که بی‌تابش کرد. از اسب پایین آمد. کنار حیوان نشست. و روی شن‌های داغ دراز کشید 🔥 و علی، برای لحظه‌ای نفسی راحت کشید. 💙
مجنون الرضا..🫀