مصلحت نیست قیاس رخ تو با خورشید
شمس اگر اذن طلوع از تو بگیرد ادب است💛
.
.
#مشهد
#چهارشنبه_های_امامرضایی
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منممیخوامبهتبگم ، آقاخیلی
دوســـتدارم . . .
#بابارضاجانم
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامشِ عشقی...
امیدِ عاشقانی...
شمس الشموسی...
آسمانِ قلب مایی.. ـ
#چهارشنبههایعاشقی💛
حسین طاهرینماهنگ زمزمه آسمان.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
آرام میگیرد دلم در بارگاهت🕊🤍
#ضامنقلبم
السلام علیک یاعالم ال محمد(ص)💛
#پارت_هشتم
⏳ روزهای زیادی گذشته بود
و علیبنشعیب هنوز در پیِ همان نام میگشت
زکریا
به فرمان مولا، اطراف مدینه را زیر پا گذاشته بود.
از بیابانها گذشته بود،
به شهرهای دورتر رفته بود،
و در هر مسیر، امید را با خود میکشید
🐪
اما زکریا،
انگار میدانست که باید دیده نشود.
🚶♂️ ناشناس به هر شهر و محلهای قدم گذاشته بود.
بینام، بینشان.
هرچند لباس عربها را پوشیده بود
و لهجهشان را تمرین کرده بود،
اما خیلیها میتوانستند فرق
یک رومی را با عرب تشخیص بدهند…
علیبنشعیب میدانست وقت بازگشت است.
باید آنچه را فهمیده بود
به گوش مولایش، علیبنموسی، میرساند.
در راه،
چشمش به کاروانی افتاد که اتراق کرده بودند ⛺
تصمیم گرفت کمی کنار کاروانیان بیاساید.
شاید پرسوجویی،
نشانیای،
یا حتی امیدی تازه 🌒
اما هیچکس زکریا را از نزدیک ندیده بود.
فقط گفتند:
کسی را دیدهاند از دور…
تنها،
بیآنکه به کاروانی نزدیک شود.
👣
فقط از راه رفتنش فهمیده بودند:
جوان است.
چالاک.
و کولهباری کوچک همراه دارد 🎒
همین نشانهها کافی بود.
🔥 علی برخاست.
پیش از آنکه استراحت کند،
پیش از آنکه لقمهای بخورد.
اشتیاقِ یافتن زکریا
خستگی را از جانش شست.
🐎 اسبش را هی کرد
و به سمتی تاخت
که کاروانیان نشان داده بودند.
صحرا را خوب میشناخت…
میدانست اگر بادی بوزد
رد پاها را شنزار خواهد شست 🌬️
هرچه گشت،
نشانی نیافت.
اما ناامید نشد.
دوباره درد به جان پایش چنگ انداخت.
آنقدر که بیتابش کرد.
از اسب پایین آمد.
کنار حیوان نشست.
و روی شنهای داغ دراز کشید 🔥
و علی،
برای لحظهای
نفسی راحت کشید.
#رمان_ابی_ها💙
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ی قدری حالتان رِ کوک کُنِن😉 💛
#بابا_رضا_جان
تو باشی روزم قشنگ تره
تو باشی دلم قرصه،
صبح بخیر بهونه ی حال خوبم❤️
#امام_رضای_دلم