eitaa logo
قلم‌نوشته.
6 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کلمات که از دل بر آید، انفجاری از قلّه‌ی آتشفشان در آید، قلمِ کهنه روی کاغذ به حرکت درآید، نویسد بر کوهی از کاغذ تا آنجا که قصّه سر آید..
گفته بودم چقدر صدایت به دل می‌نشیند وقتی زمزمه میکنی موسیقی محبوبت را و فکر می‌کنی کسی بابت صدایت به آسمان‌ها سفر نمی‌کند..؟؟
بار اول که غم را از در کاشانه‌ام بیرون انداختم که فکر نمی‌کردم غم حتی از دیوار‌های بتنی عبور کند و دوباره در کاشانه‌ی کوچک و نمورم لانه کند..اما حالا که می‌دانم می‌تواند از دیوار هم رد شود.. چرا از دیوارِ قرنیه‌ی چشم‌ها و دیوارهای لرزانِ لب‌ها عبور نمی‌کند تا توجه فریادرسی را برای یاریِ دل‌های خسته جلب کند..؟!!
دیگر کم کم دارم از اینکه انتهای هر باری که قلم بر کاغذ میگذارم تو نقش می‌بندی متنفر میشوم! شاید خودت ندانی اما قلب من تا به حالا آنچنان افشرده شده که جز ماهیچه‌ی چروکیده‌ای که هرازگاهی می‌تپد چیزی ازش نمانده...هر بار پا برهنه از در قلبم تو را بیرون پرت کردم اما هربار بیش از قبل دلم برایت سوخت و با خودم گفتم احساسات بی‌گناهم بدون کفش و پناه آن بیرون نزد گرگ‌‌‌ها چگونه نفس بکشد..؟؟ و هر بار دوباره راهت دادم تا برگردی و خودم در را برایت باز کردم و هر بار از تو نوشتم و نوشتم و نوشتم...هر باری که اگر نخِ سر هر واژه‌ام را می‌گرفتی می‌رسیدی به تو...!
منم آن مدعی، گفتم که من دلداده ات هستم ولیکن من همانم که ز یادت برده‌ام حالا..
چراغی بود در منزل و فکرش را نمی‌کردم رسد روزی که دیگر ترک گوید نور منزل را
به هرکس بود گفتم من که هستم تا ابد عاشق ببخشم، من شدم بدقول و هم شرمنده ام حالا
بچیدم من برایت گل ز دشت دل ولی تا کی؟! نبودی نزدم و چون گل منم پژمرده‌ ام حالا.. _من
دوست‌داشتن آنجایی نیست که تنت را صرف معشوق کنی و بعد باد در غبغب انداخته به علاقه‌ات افتخار کنی... وقتی که تمام تلاشت را برای داشتنش میکنی، اما اگر نشد چه؟! اگر نتوانستی او را داشته باشی، دل‌زده شوی...راهت را کج کنی و سوی دیگر قدم برداری.. هنگامی که از پول و دارایی‌ات برای عشقی که باید ورای جسم باشد مایه می‌گذاری.. نه! میخواهم دوستت بدارم تا زمانی که روحمان در هم آمیخته شود، بند بند وجودمان به یکدیگر گره بخورد، پیوندی ناگسستنی که به دست هیچ وسیله‌ای حتی ذره‌ای من را از تو جدا نکند، طوری که یکی شویم باهم، ندانیم پیش از آن من که بودم و تو...؟! آنقدر دوست بدارمت که حضور یکدیگر ما را از زمینِ سرد جدا کند و دور کند از هرچه سردی و بی‌وفاییِ خلایق زمینی ست...از قلب‌هایی که تپش‌های قلابی دارند و روح‌هایی که رنگشان میکنند تا لکه‌های گناهانشان به چشم نیایند... آنقدر دوستت داشته باشم که کاسه‌ات را پر کند، آنقدر که دیگر نتوانی کاسه‌ات را جلوی دیگران ببری، آنقدر لبریزش کنم که سرازیر شود و هرگز تمام نشود... محبتی بی‌پایان، تا جایی که دیگر متوجه نشوی از طرف خودت است یا من..!
فوران افکار، میدانی چیست..؟؟ همان وقتی که مغزم پر می‌شود از تو، و چرخ میخوری در مغزم انگار نه انگار که دیگر بیش از این گنجایش ندارد..! وقتی موج‌های وحشی دریا به ساحل یورش می‌برند...تخریب می‌شود کارشان، هرچه سر راه است را از میان بر‌می‌دارند.. بعد تو می‌مانی و خرابه‌ای از افکاری که به هرکدام نگاه میکنی اثری از "تو" در آن هویداست...مشخص است دیگر! موج آمد، حمله ور شد، شُست و کَند و خُرد کرد و رفت... جلبک‌های آب دریا را میبینی چگونه بین ورقات دفترِ نوشته‌هایم گیر کرده‌اند..؟؟!! گاه نمی‌دانم تو را مقصر بدانم یا نه... تو خود بانیِ تمام تخریب‌هایی و همچنان، ضامن زیبایی‌شان... همانی که آمد، هرروز زخمی جدید بر بدنی رنجور کاشت و هر بار هم همانی که تنها امید بود برای التیام‌شان...! چه بگویم...خداوندگارِ امواجِ افکار خرابه‌های مغز را نمی‌بیند...یا اگر هم که می‌بیند، گردن نمی‌گیرد..!