eitaa logo
|| قلمرو ||
24 دنبال‌کننده
47 عکس
10 ویدیو
3 فایل
ارشد تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی حوالی دین / تاریخ / تمدن / زندگی @fateme_kaaf فاطمه کشاورزی کانال اصلی در بله https://ble.ir/ghalamro_fk
مشاهده در ایتا
دانلود
نذری هم دارید؟ مفاتیح چی؟ از مذهبش نپرسیدم. پدر بزرگش از دنیا رفت. تسلیتی عرض کردم. باب صحبت باز شد. احتمال می‌دادم مذهب متفاوتی دارد، اما چیزی نپرسیدم. خودش گفت. کنجکاوم بدانم برای مراسم عزاداریشان چه برنامه‌ای دارند. از «مراسم دعا» برای اموات‌شان می‌پرسم. می‌گوید: «چطوری است؟ نه نداریم» سوال را با عبارت أخریٰ می‌پرسم. «وقتی کسی می‌میرد برایش چکار می‌کنید؟» ظاهرا دوست و آشنا تا یک هفته می‌آیند خانه‌ی آن مرحوم. به محض ورود الفاتحه مع الصلوات می‌گویند و تمام. زبان به دهان نگرفته می‌پرسم: «مفاتیح هم دارید؟ نذری چطور؟ برای خلفا اعمال یا برنامه‌ای ندارید؟ کلا از دین چه چیزی دارید؟» یکی پس از دیگری جواب سوال‌ها منفی است. می‌گویم ما شیعه‌ها کلی اعمال و برنامه داریم. مذهب برای ما در زندگی مثل اکسیژن جاری است. از بدو تولد کام بچه را با تربت کربلا باز می‌کنیم. برای زمین خوردنش یا علی می‌گوییم. وقت تب و ناخوشی‌اش بوی نذری آشپزخانه را پرمی‌کند و کام همسایه را شیرین. دعایمان برای بزرگسالی‌اش یار مهدی بودن است. شب‌های قدر خدا را به چهارده معصوم قسم می‌دهیم. انواع زیارت‌های عریض و طویل را بنابر حال می‌خوانیم. دعای کمیل پنجشنه‌ها را... شب هفتم و چله برای اموات زیارت عاشورا و دعای توسل می‌فرستیم. از اولین باری که اربعین و طریق الحسین را تجربه می‌کنیم، دیگر نمی‌توانیم مثل سابق زندگی کنیم. از لحظه‌ی تولد تا لحظه‌ی مرگ‌، به امامان گره خورده‌ایم. می‌گوید نماز، روزه، عید قربان و عید فطر را دارند. با صمیمیتی دوستانه کمی هم متعجبانه می‌پرسم همین چهار تا؟ البته زیاد وارد مذهب نمی‌شویم. اطلاعات کافی هم ندارد. چیزی نمی‌پرسم. فقط هنوز کنجکاوم بدانم به جای «أبوالفضل به کمرت بزنه، بلند نشی» چه می‌گویند؟ لابد در مذهب‌شان کمر همه صاف، قبراق و سر حال است. @ghalamro_fk
کوله‌پشتی اشیا مفقودی «همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمی‌آمد کدام شال را می‌گفت. هیچ کدام از شال‌ها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمی‌آمد. می‌خواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم. آلزایمرم رقیق شده و یادم به کوله‌پشتی می‌افتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت می‌رود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباس‌های خوب‌تر را برداشتم. آن لحظه‌ای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگ‌زده و ترحم‌برانگیز به نظر برسد. چند باری فکر می‌‌کردم جن عاشق دارم و لباس‌هایم را یادگاری برمی‌دارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کوله‌پشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم. به خیالم وقتی موشک زده‌اند و همه چیز روی سرم آوار می‌شود، مثل آن بنده‌ی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون می‌آیم. نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباس‌ها را می‌پوشم و بعدش هم به روستا می‌روم. از لحظه‌ی آتش‌بس تا الان کوله‌پشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشه‌ی کمدم یادآور روزهای جنگی است. دخترخاله می‌خواست بیرون برود. کارت اتوبوسم را می‌خواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کوله‌پشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون می‌دهد. دخترخاله می‌خندد و می‌گوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا می‌خواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط می‌دانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بوده‌اند. شاید هم می‌خواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمره‌ام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم. @ghalamro_fk
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوی انقلاب می‌دهد من اگر عکاس بودم، اگر دوربین عکاسی داشتم، سوژه‌ی تمام عمرم را پیرمردها و پیرزن‌ها انتخاب می‌کردم. در کوچه و خیابان، پشت ویترین مغازه‌ها، با کیسه‌های خرید وسط کوچه، به وقت انتظار در ایستگاه اتوبوس، کنار کتری و آتش موکب‌ها، موقع آشپزی برای هیئت، موقع بازی با نوه و نتیجه و... به نظرم می‌آید آدم‌ها در این سن و سال به فرشته تبدیل می‌شوند. آدم‌ها فرشته به دنیا می‌آیند، مثل آدم زندگی می‌کنند دوباره فرشته از دنیا می‌روند. وقتی چشمم به این پدربزرگ افتاد، اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود که «چقدر بوی انقلاب می‌دهد. چقدر خود انقلاب است». انقلاب ما هر چه جلوتر می‌رود موهایش به رنگ برف می‌شود، قامتش خمیده‌، اما دلش همچنان جوان. چیزی شبیه گردو؛ پوست چروکیده می‌شود اما مغز رسیده‌تر و دلنشین‌تر. دلم برای انقلاب تنگ می‌شود؛ برای پیراهن سفید راه‌ راه، لبخند دلنشین و نگاه پرمحبتش. بلوار پاسداران، روبروی خیابان آقایی، مسجد امام سجاد علیه السلام، یکشنبه ۱۳ اردیبهشت || موکب جُوْنِ بْنِ حُوَی، شیراز || https://ble.ir/jun_ibn_huway
حضرت نوح 950 سال مردم را به دین خدا دعوت کرد، فقط 81 نفر به او ایمان آوردند. @ghalamro_fk
خانمی بود بلوچ، می‌خواست بگه بچه‌م چاق نیست لاغره؛ می‌گفت «بُرد نیست، جمع‌ه» از یه خانم دیگه پرسیدم دخترتون چاقه یا لاغر؟ گفت چاقه. بعد صدای دخترش میومد می‌گفت: «من چاقم؟ من چاقم؟ من چاقم؟» به گمانم چند مشت و ضربه هم می‌زد به مامان. :) پ.ن: اون روز یه لباس پوشیدم به زور دکمه‌ش بسته شد. تو این یک سال به قول بلوچ‌ها بُرد شدم و به عرب‌ها گوشت‌دار شدم. @ghalamro_fk
میدونم به جای واژه‌ی چاق، باید تو پُر، یا تپل به کار ببرم تا بار منفی کمتری داشته باشه. یا به جای قد کوتاه واژه‌ی دیگری به کار ببرم. اما چون در تماس اینترنت بده، صدا ضعیف میره، صدا بد میاد، ما هم سریع باید خواسته‌ی اصلی رو ثبت و ضبط کنیم؛ لذا همون واژه‌ها رو انتخاب میکنم تا نیازی به تکرار جمله نباشه؛ بنابر تجربه. بعضا هم که فارسی بلد نیستند صحبت کنند. از بعضی‌ها می‌پرسم پسرتون قد بلنده یا متوسط؟ میگن پسرم یه خرده درازه 😅
نظر شخصی من تا الان این بوده که عرب‌ها خیلی واژه‌های باکمالاتی در روزمره به کار می‌برند. خیلی مودبانه صحبت می‌کنند. قشنگ مشخصه «احترام» در فرهنگ‌شون جاری هست. پنج شش باری هم که باهاشون کربلا رفتم، به وضوح این فرهنگ رو دیدم. البته هنوز با همه اقوام صحبت نکردم. در ادامه کار شاید سمت شمال و غرب هم رفتم.
الان دیگه اسم خیلی از شهر و روستاهای سیستان و بلوچستان رو یاد گرفتم. برعکس روزهای اول که ناراحت بودم. اینترنت هم نبود صحت سنجی کنم. وقتی کاربرهای جدید اسم روستا و شهر رو با لهجه تلفظ می‌کنند و من راحت متوجه می‌شم کدام روستاست، ذوق زده میشم. آشنا شدن با شهرهای دور و نزدیک برام لذت بخشه. از طرفی اسم‌هاشون، فامیلی‌هاشون، اسم روستاهاشون خیلی جذابه. یه فرهنگ و میراث غنی و با ارزش. آهنگ پیشوازشون توجه‌م رو جلب می‌کنه. آهنگ «تو ای انسان نمی‌دانی، در این دنیا نمی‌مانی...» ظاهرا پیشواز محبوب‌تری هست. هر روز به صورت مجازی به این دیار سفر می‌کنم. با اهالی سلام و علیک دارم. ممکنه یه روز شغلم طوری باشه فیزیکی به تک‌تک روستاها سفر کنم و از نزدیک ببینم‌شون؟ بگید ایشالا
داستان چشمه‌ها با یه کاربر اهل «چشمه زیارت» زاهدان تماس گرفتم. چندمین باری بود با اهالی این منطقه تماس داشتم. پرسیدم چرا اسمش را گذاشته‌اند «چشمه زیارت»؟ نمی‌دانست. پرسیدم آنجا چشمه دارید؟ گفت بله. پرسیدم یعنی چشمه را زیارت می‌کنید؟ گفت نه. اما هم چشمه داشتند هم زیارتگاه دیگری. اسم جذابی است. سمت خودمان یک روستا داریم به اسم «چشمه تلخ»، در زبان لری صدایش می‌زنیم «چشمه تَلو»؛ چشمه تلخو. اسم این روستا عجیب‌تر از چشمه زیارت است. آب چشمه همیشه شیرین است. باز شوری آب قابل تصور‌تر است تا تلخی آب. حالا چطور این اسم را گذاشته‌اند الله اعلم. در جستجوی ثانویه اطلاعات جدیدی پیدا کردم به اطلاع شهروندان قلمرو می‌رسانم. قبل از رسیدن به روستایمان اسم یک پیچ از جاده را «چشمه امام» گذاشته‌ایم. ظاهرا سالی که امام خمینی رحلت کرده است، این چشمه همان موقع یا همان سال درآمده. به همین خاطر صدایش می‌زنیم «چشمه امام». چندین سال چشمه خشک شده و آب ندارد. شاید اگر یک سال باران زیادی ببارد مدتی محدود آب بدهد. اما باز برای ما زنده است و اسمش محفوظ. @ghalamro_fk
درد و کوفتگی مغزی با یه کاربر تماس گرفتم. ده دقیقه حرف زدیم. تلفنی زنگ زده بود یکی دیگه آدرس میگرفت میداد به من. لهجه‌‌ش رو هم درست متوجه نمیشدم چی میگه. گفتم شماره برادرت رو بده خودم باهاش صحبت کنم. برادرش راحت آدرس محل کارش رو داد. شاگرد مغازه سیم‌کشی بود. یک کاربر دیگه رو سه بار باهاش تماس گرفتم. تو روستا بود. گوشیش آنتن نمیداد. چند بار می‌گفتم شماره کفش بچه‌هات رو بگو. می‌پرسید «چی؟» می‌گفتم: «شماره کفش، کفش، بچه‌هاتون با چی راه میرن؟ 😤🤯» دوباره می‌گفت: «شماره چی؟»، تماس رو قطع کردم. نفر بعدی فارسی نمی‌دوست. به جای اینکه گوشی رو بده به کسی، سعی می‌کرد منو متوجه کنه. منم متوجه نمیشدم چی میگه. دو بار تماس گرفتم جواب نمیداد. می‌خواستم بی‌خیال بشم، عذاب وجدان گرفتم. بار بعدی پسرش جواب داد. ده دقه از پسرش سفارش و آدرس گرفتم. بعد گفت خرید اینترنتی رو بلده. من اینجوری شدم 😭😭 دوباره ده دقیقه پسرش رو راهنمایی کردم خودش خرید بزنه. خیلی از تماس‌هام رفت برای تماس مجدد. مغزم لِه لِه شد به قول شیرازی‌ها. نیاز دارم یکی از شما شهروندان قلمرو با پا بیاد مغزم رو له کنه جون بگیره. همون شکلی که بچه‌ها می‌رن روی کمر باباهاشون؟ همون شکلی یکی بیاد روی مغز من کوفتگی مغزیم از بین بره. @ghalamro_fk
وقتایی پشت تلفن مغزم داغ میشه و آمپرم بالا میره، قیافه‌م و لحنم خیلی دیدنی میشه 😁 واای نگم براتون تیم قبلی که بودم، نیاز بود کاربر یه حساب و کتاب ساده رو انجام بده. سر چندرغاز چرک کف دست که مبلغ زیادی هم نبود. یه آقایی بود گیرایی به شدت پایینی داشت. تماس چالشی بود. وقتی قطع کردم بقیه میگفتن ما می‌ترسیدیم دیگه بهش فحش بدی 😂 پشت تلفن که زبون‌مون بسته است. باید خیلی مودب باشیم. اما امان از اون لحظه‌ای که تماس رو قطع می‌کردیم؛ باید تخلیه می‌کردیم 🤐 و می‌رفتیم تماس بعدی... شکر خدا که دورکارم و کسی پیشم نیست بعد تماس، میشه راحت بود برای حرف‌های مگو 🤐😅
من: مامان خرید لوازم برای آسیب‌ دیده‌های جنگ هم اومده سمت ما. مامان: به من تعلق نمی‌گیره؟ من: مامااااان 😡 الان تو فقط بگو نیازت چیه؟ ناشکری نکن. مامان: هوووو یه چیزی گفتم. نمیشه باهات شوخی کرد. من آسیب دیده روحی‌ام، کاری نمی‌کنید؟ من: ببرمت پیش مشاور؟ بشین یه دل سیر درد دل کن بگو از دست دخترم عاصی‌ام؛ خوبه؟ @ghalamro_fk