هدایت شده از خبرگزاری فارس
شعر میلاد عرفانپور برای معلم شهید حسین بابری
زیباتر از زیباشدی، آقامعلم
تصویر عاشورا شدی، آقا معلم
هم سالها پروانۀ نور حسینی
هم شمع جمع ما شدی، آقا معلم
آنشب چه شد دکتر به بالینت نیامد
آنشب چه شد تنها شدی آقا معلم!
آقا خودم دیدم تو هم لبتشنه رفتی
چون حضرت سقا شدی آقامعلم
زخمی به پهلو داشتی، زخمی به بازو
خود، روضهی زهرا شدی، آقامعلم!
یک لحظه دیدم باوجود زخمهایت
چون رستم از جا پاشدی آقا معلم
از شوق فردا گفته بودی، شوق رفتن
امشب خودت فردا شدی آقا معلم
معلوم شد دیگر، چرا اسمت حسین است
با رفتنت معنا شدی آقا معلم
ممنون که برگشتی کلاس درس، ممنون
موضوع این انشا شدی، آقامعلم
@Farsna - Link
هدایت شده از آیت الله العظمی جوادی آملی
آیت الله العظمی جوادی آملی:
جوانها اگر مقدورشان باشد سعی كنند روز مبعث را روزه بگيرند. روز بيست و هفتم ماه رجب يكی از چهار روز معروف در سال است كه كمتر روزی به عظمت روز بيست و هفت رجب هست ـ انشاءالله ـ امشب مواظب باشند سحر برخيزند و به عنوان اينكه روزه ای داشته باشند و به پيشگاه مقدس حضرت ختمی نبوّت تقديم بكنند ـ انشاءالله ـ فردا را روزه بگيرند اين ايام را ـ انشاءالله ـ مغتنم بشماريد!
🏷درس اخلاق ۹۲/۰۳/۱۶
👈🏻کانال رسمی دفتر آیت الله العظمی جوادی آملی
هدایت شده از استاد فیاض بخش
HadiseMeraj-1403.11.10.pdf
حجم:
1.1M
📖 مطالعه فرمایید | آداب، مراقبات و دستورات ماه شعبان
استاد محمدتقی فیاضبخش
🔹متن کامل بیانات استاد در جلسه شرح حدیث معراج اخیر در تاریخ ۱۰ بهمن ۱۴۰۳
هدایت شده از نکات و حکمتهای آیت الله حائری شیرازی
.
🔸 آن شب، شیفتۀ دین پدر شدم!
📝 (خاطرهٔ فرزند آیت الله حائری شیرازی از پدر)
تازه نه سالم تمام شده بود. شب ٢١ ماه مبارک رمضان داشتیم آماده میشدیم برای احیای شب قدر. مراسم مسجد شهدا -مسجد بزرگ شهر- را پدر برگزار میکرد. او امام جمعه و نمایندۀ ولی فقیه در شیراز بود. مسجد شلوغ میشد. هر سه شب، من و برادرها هم همراه مادر و پدر به مسجد میرفتیم.
ساعت ٩ شب، پدر داشت وضو میگرفت. رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا همۀ ما باید حرفهای یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟». پدر نگاهی به من کرد و مسح سرش را کشید. ادامه دادم: «من تا ندونم خدا کیه نمیتوانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمیتونم برای کسی که نمیبینمش کاری انجام بدم». پدر مسح پایش را کشید و نشست کنار من.
- خب برو ببین خدا کیه!
- از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو میشناسید برام بگید تا بشناسم.
پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه و نشاند کنار خودش. برایم از خدا گفت، مثال آورد و گفت و گفت و گفت. یک ساعتی که گذشت، مادر آمد.
- حاج آقا، مگر مسجد نمیروید؟ دیر میشود. بقیه حرفتان را بگذارید برای فردا.
- میدانم اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم.
مادر با تعجب به من و پدر نگاه کرد و گفت: «حاجی، پس تکلیف این جماعتی که آمدهاند احیا چه میشود؟ نمیتوانی به آن جمعیت بگویی من باید بحث را برای دخترم تمام کنم!».
پدر بلند شد و رفت سمت تلفن: «درستش میکنم».
شماره گرفت و با کسی حرف زد. تلفن را گذاشت و دوباره شماره گرفت و حرف زد. مادر چشمانش خیره به پدر مانده بود. چیزهایی که میشنید را باور نمیکرد.
پدر تلفن را گذاشت و رو کرد به مادر و گفت: «درستش کردم؛ یکی از دوستان به جای من میرود مسجد برای برگزاری مراسم احیاء. شما هم با پسرها بروید احیاء. من با فاخره در خانه میمانم. میخواهیم تا صبح حرف بزنیم».
نمیدانستم چه باید بگویم. از این که بیموقع سؤال کرده بودم، کمی از دست خودم دلخور شدم، اما از این که پدر مراسم احیایش را به خاطر من به هم زد تا جوابم را بدهد خیلی خوشحال بودم. باورم نمیشد. تازه به سن تکلیف رسیده بودم و اینکه پدرم به من اهمیت داد و دیده شدم، خوشحالم کرد.
تا سحر با پدر حرف زدیم تا وقتی که مادر و برادرها از مسجد آمدند. اصلاً حرفی نزد که «امشب شب دعاست و من نتوانستم نمازی بخوانم یا دعایی کنم یا به خاطر تو به مسجد نرفتم. همۀ شب برایم با خوشرویی حرف زد. پدر یک شبِ خود را تمام و کمال برای من گذاشت. پدر با این کار، من را تمام عمر، پایبند و شیفتۀ آن یک شب کرد. شیفتۀ دینی که در آن تربیت شده بود. او پدر من بود و به من اهمیت و عزت داد. بعدها بارها و بارها در جاهای زیادی این خاطره را تعریف کردم و هر بار با یک واکنش مشترک و شبیه به هم روبه رو شدم؛ می پرسیدند: «واقعاً؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟»
حالا که برمیگردم و به زندگیام نگاه میکنم، میبینم تمام روزها و لحظههای زندگی من، چنین اتفاقات درخشانی داشته است.
📖 منبع: کتاب «من فاخرهام»؛ پدرانههای تربیتی آیت الله حائری شیرازی (روایتهای فاطمه حائری شیرازی از پدر)
@haerishirazi
#منبر
بچههای مارو
فاصلههای بین باورهای ما
و رفتارهای ما
دارند از دستمون میبرند!...
@ghalamzann
#احمد #زلزله_بم
#این_فیلم_را_ببینید
فیلم «احمد» ۱۸ ساعت ابتدایی بعد از زلزله ویرانگر بم را به تصویر کشیده است. با تصاویری تلخ و جانکاه که گاه از تحمل آدمی خارج میشود.
اما قصه فیلم زلزله نیست که زلزله اتفاق افتاده، چندهزار نفر زیر آوار مردهاند و شهر با خاک یکسان شده... و حالا قصه، قصهی نقشآفرینی انسان است در ترسناکترین بحرانی که میشود تجربه کرد با دستهای خالی و دلهای پرغصه و زندههایی که فرصت سوگواری ندارند!
احمد را که ببینید، حلاوت آشنایی با یک اسطوره، قوت قلبتان میشود و سوگ و حسرت و غرور را یکجا تجربه میکنید اما خیلی آرام احساس میکنید که سند یک مظلومیت در جانتان امضا میشود و بغض میکنید و حسرت میکشید که کاش احمد را پیش از اینها شناخته بودید!
(فیلم احمد را بدون حضور کودکان ببینید و بدون حضور کسانی که روح و روان آسیبپذیری دارند.)
✍ ف. حاجی وثوق
@ghalamzann