۱۶ فروردین ۱۴۰۵
کسایی که تو قطعه میان غیرممکنه لحظه ورود، یک صدای گرم و بم مردونه رو نشنون.
مخصوصا اگر روزهای فرد تشریف بیارن.
روزهای فرد، برای تشییع شهداء بزرگوار مدفون در قطعه ۴۲ هست.
امروز بعد استودیو رفتم به ماشینم غذا بدم، وقتی غذاشو خورد خواستیم بریم، از شدت درگیری ذهنم با مرور خاطرات این ایام، ۳ مرتبه دورخودم چرخیدم و هربار خروجی چمران رو رد میکردم.
خلاصه با هرسختی که بود خودم رو نجات دادم.
رسیدم تو پارکینگ قطعه، حقیقتش حوصلم نمیکشید پیاده شم.
هی صدای مرتضی رو میشنیدم و روضه میخوند.
این بشر هم حال دلش عجیبه هم انرژی که میذاره.
امروز سیامین روزی بود که تدفین شهدا تو قطعه انجام میشد و شاید مرتضی ۲۵ روزش رو ایستاده از ساعت ۸ صبح تا ۲ و۳ ظهر خونده ومیخونه.
روز اول که وارد قطعه شدم مقارن بود با اینکه داشت میخوند یا برگرد یا آن دل را برگردان، یا بنشین یا این آتش را بنشان.
صداش منو خیلی گرفت و شخصیتشم دوست داشتنیه واقعا.
امروز که داشت میخوند و حوصلهام نمیکشید پیاده شم بخاطر خودش بود.
یعنی خودش که نه، رفیقش.
آخه محسن رفیقش بوده، دختریکساله داشته، دیگه الانم نیست و نداره.
میگفت محسن خیلی امام حسینی بود، قاری قرآن بود، سالهای سال خدمت به سیدالشهدا کرده؛ حالا امشب هم امام حسین بنظرم بازدید پس میده.
@ghate_42
جواب من به برادر محترم و عزیز شهید که اینجا میذارم:
من آخه خاک پای تمام شمام
خداشاهده که دارم اشک میریزم با پیاماتون
لطف خدا در حق من روسیاه بوده که اجازه داده بین شما خانواده های محترم شهدا نفس بکشم
به همه مادرای شهدا گفتم، اینجا به شماهم میگم، دعا کنید قطعه ۴۲ خاکم کنن، داره پر میشه🤲🏼
سلام آقا رضا
در رابطه با پستی که امشب در مورد پیام اون خانم گذاشتی یه چیزی بهت بگم..
اینکه توی این مدت حدود بیست روزی که هر روز ما میایم قطعه ۴۲، به نظرم یه حس مشترکی بین همه ی اهالی قطعه ۴۲ شکل گرفته،
بعد از چند روزی که نبودی و از دیروز یا پریروز که دوباره اومدی همش از دور نگات میکنم که و زیر نظرت دارم با یه حس آشنا..
عادت کردم به صدای آقا مرتضی و نفس گرمش، لالایی هاش و دم گرفتناش، اشک ریختن با خاکم نکنید صبر کنید.اش...، بالا بلند بابا و گیسو کمند گفتناش...، یاد کردن تک تک شهدایی که اونجا خوابیدن.
حس امنیت میگیرم از دیدن اهالی قطعه ۴۲، چه اهالی بهشتی که طبقه زیرن، چه اهل دلای طبقه همکف که هنوز بندشون وصله به این دنیا..
دیگه باهم یه خانواده شدیم، با همه مامان باباهای شهدا، خواهر براداشون، نامزدا و دوستاشون، ممکنه زیاد با هم حرف نزنیم، ممکن هست مثل مامان علی هر روز احوال پرسی کنیم و به هم سر بزنیم، ولی یه زبون مشترک یه حس و حال مشترک داریم همه با هم..
روزای فرد که هر شهیدی رو که میارن برای خاکسپاری هممون انگار جذب تابوت تازه وارد می شیم و همراه خانواده شون همراهی می کنیم توی مراحل خاکسپاری و باهاشون اشک می ریزیم..
جنس این اشکها با همه اشکهای دنیا فرق داره، جواهره و جوهر معرفته، نابه و توی هیچ معدن و گنجی نمیشه پیداش کرد..
خواستم بگم که بدونی همه ی اهالی قطعه ۴۲ با هم همدل و هم خانواده هستن.
🇮🇷 قطعه ۴۲ 🇮🇷
سلام آقا رضا در رابطه با پستی که امشب در مورد پیام اون خانم گذاشتی یه چیزی بهت بگم.. اینکه توی این
من انقد ورجه وورجه میکنم و همه جا میرم و یه دقیقه آروم واینمیستم که همه راحت میتونن پیدام کنن.
ولی این حس واقعیه ها
من یهو اگه ببینم یه مادرشهید یا خانوادش نیستن فکرم مشغول میشه چرا نیومدن امروز
دلم تنگ میشه خب برای همه خانوادهها
مثلا حواسم هست دوسه روزه مادر شهیده فائزه زینالی و شهید محمد مسعودی نیومده قطعه، یا مثلا حواسم هست که حال خواهرم همسرمحترم شهید عسگری هنوز خوب نشده.
یا مثلا چندروزه مادر علیرضا جهانشاهی یا امیرحسین پیامی نیومدن
حتی اون خواهرم که امروز تشر بدی هم بهم زد چرا داری فیلم میگیری ، اون و همه خانواده ها خانواده منید.
یه روز نمیبینمتون دلم میگیره
۱۶ فروردین ۱۴۰۵
من وقتی که داشتم کارم رو داخل قطعه انجام میدادم سیدم یهو دیدم که میخواد یه آقایی که سنش میانسال بوده محترم بوده امام حسینی بوده، به خاک سپرده بشه.
خب خوش به حالش که شهید شده بود.
دیدم یه حاج آقای روحانی تقریبا ۴۰ ۴۵ ساله روی خاکا یه پسرنوجوون رو بغل گرفته و دارن باهم آروم اشک میریزن.
پسر نوجوون بلند شد با لباسای پر از خاکش همونجا بین قبورشهدا نماز بخونه؛ از شمایل وحالات دونفرشون حدس زدم از اقوام شهیدن.
رفتم جلو از اون حاج آقا پرسیدم باشهید نسبتی دارید؟ گفت: رفیقشم واین نوجوون هم آقازاده شهیده.
به خودم اجازه ندادم جلوبرم برای مصاحبه، فقط رفتم برادرانه بغلش کردم و شهادت پدرش رو تسلیت گفتم.
مدتی گذشت دیدم مرتضی داره میگه بریم به استقبال شهید بزرگوار فلانی، بدو بدو رفتم سرقطعه که بتونم فیلم بگیرم.
دیدم اون حاج آقا هم داره با خوندن مرتضی سینه میزنه و میاد که به بدن شهید برسه.
خوشحال شدم که رفیق شهید، امام حسینیه مثل خودش..
قبرش شبیه یه اتاق از اتاقای بهشت بود، دور تا دورش رو پارچه سبز زده بودن، کفش رو پر از گلبرگ گل رز سرخ کرده بودن، پارچه سیاهه های امامحسین براش آورده بودن که بندازن رو بدنش.
خیلی قشنگ بود
حسرت برم به محتضری که وقت مرگ
روی تو را دید و گفت یا حسین
داشتن کارای تدفین شهید بزرگوار رو که انجام میدادن، یهو مرتضی گفت به یاد همه شهداء، رایان قاسمیان شهید دوماهه فیض ببره.
مدتی گذشت دیدیم مرتضی داره میگه: بابابزرگ رایان الان اومده میگه میدونستی امروز تولد رایانه؟ گفتم نه، گفت همین که با همسرم اومدیم تو قطعه تو اسم رایان رو آوردی.
منم فهمیدم تولد یکسالگی رایانه
بدو بدو همه چیو ول کردم رفتم سراغ مزارش، پرسون پرسون پیداش کردم.
دیدم مامانبزرگ و بابابزرگ رایان سرمزار رایان و مادرش خانم دکتر زهره رسولی نشستن.
یه سلام کردم، رفتم نشستم شروع کردم توجه کردن به جزییات سنگ قبرش، مثلا اینکه ۲ماهش بوده و عکس قشنگی ازش روی سنگقبره یا مثلا تمام دورتادور قبر خودش و مادرش رو گلهای صورتی خوشگل چیندن.
همین که نشستم بغضم مثل بمب ساعتی که چاشنی انفجاریش عمل کرده منفجر شد.
اشکام دیگه بند نمیومد...
هی تو دلم میخوندم با خودم:
حرمله خیر نبینی گل من نو رَس بود
کشتنش تیر نمیخواست نسیمی بس بود
داشتم یکسره دست میکشیدم رو عکسش ، دستام خیس شده بود، چون تازه قبرش رو شسته بودن.
نمیتونستم خودمو جمع وجور کنم، خیلی حالم بد بود. انگار عامل ترکیدن بغض من بخاطر این بود که شیرهای کوچیک رو روی قبر رایان دیده بودم.
واسه اینکه یه وقت خانوادش اذیت نشن پاشدم رفتم یه گوشه قطعه لحظاتی رو زار زدم و اشک ریختم.
بد نیست که، شهید شده، اونم مظلوم.
انگار برای عزیز خودم گریه میکنم.
یکم آروم که شدم برگشتم با پدربزرگش حال احوال کردم و اجازه گرفتم مصاحبهای داشته باشم.
مصاحبه رو که تو کانال دیدین، بعدش پدربزرگش عکسای کیان برادر بزرگتر رایان رو نشون داد، حدود ۷۰مرتبه عمل کرده بود تو این ۱۰ماه. دستاش داغون شده، صورتش پوستش رفته، جراحی پلاستیک کردن و پوست از روی پاش برداشتن با صورتش پیوند کردن.
من نتونستم عکسارو ببینم، اونوقت یه آقایی اونجا بود که اصرار داشت عکسارو منتشر کن و منم قاطعانه گفتم نه و من سبب بدشدن حال مردمم نمیشم.
پدربزرگش میگفت نوهی دوماهه من نه دانشمند هستهای بود و نه فرمانده نظامی؛
اون فقط یک نوزاد بود.
مادرش، پزشک متخصص زنان بود، حتی در حالی که داخل آمبولانس داشت میرفت و دستاش بشدت مجروح بود و پوست دستش آویزون بود ، میگفت:
« بابا، میتونم با همین دستها دوباره بیمارام رو درمان کنم؟! »
پدربزرگش میگفت گوشت رون پای رایان از شدت حرارت ...
۱۶ فروردین، تولد یکسالگی رایان بود…
تولدت مبارک، در آسمانها
@ghate_42
۱۷ فروردین ۱۴۰۵
سلام
امروز کارام پیچیدهبود بهم یکم، اما وقتی رسیدم قطعه ساعت حدود ۴ونیم بود.
رفتم داخل؛ با خودم گفتم همیشه که نباید برم فیلم وعکس بگیرم، بذار برم برای دل خودم بچرخم.
از قطعات جنگ ۱۲ روزه شروع کردم به فاتحه خوندن، اول هم سرقبر رایان رفتم و بهش گفتم برامدعا کن.
گشتم وگشتم رسیدم سر مزار مهدیار پاریاب، شهید ۴ساله .
دیدم مادرش و برادر واقوام نشستن؛ عرض تسلیت کردم و چندلحظهای مکالمه کردیم.
از اون دست مکالماتی بود که نمیتونستم اشکم رو نگهدارم برای بعدش، شروع کردم به گریه کردن.
مادرش میگفت صداش کردم مهدیار پاشو مادر تموم شد. تو صندلی عقب ماشین بوده، دیدم پا نمیشه و همون حالت سرش بین پاهاشه، وقتی دست زدم دیدم بچهم غرق به خون تمام سر وصورت و سینش.
من نذاشتم دیگه ادامه بده مادرش، قلب آدم مگه چقدر طاقت داره؟!
پاشدم رفتم گشتم وگشتم، مادر وپدر محمدصادق ذوقی نشسته بودن سرمزارش؛ شهید ۳۵ ساله، محترم، متدین، مودب و مهربون.
سلام علیکی کردم و نشستم کنارشون گپ زدن. مادرش میگفت اخه اون کلیپ چیه از من گرفتی؟ گفتم خیلیم قشنگه مادر.
میگفت بهم محمدصادق چندروز قبل شهادتش بهم گفت مامان خواب دیدم که زیر دوطبقه آوار با خاک ودود گیر افتادم. مادرش میگفت ولی من جدیش نگرفتم.
هی دست میکشید رو عکس پسرش میگفت منو وابسته خودش کرد ...
کاسب بود، تو شهرک غرب آجیل فروشی داشت.
یهو اشاره کرد مادرش که ردیف بالا احسان آقازاده رو میبینی ؟ گفتم آره.
گفت همسایه ما بود، مغازه کناری، خشکشویی داشت بچه...
الهی بمیرم
پاشدم رفتم اونورتر دیدم خواهرم همسر محترم حامد عسگری نشسته مثل هرروز سرمزار عزیزش.
من قلبم برای حامد سوخته(چراشم به خودم مربوطه).
هی میگفت باید چیکار کنم برگردی عزیزقلبم؟
چندکلمهای صحبت کردیم، یهو بهم گفت منتازه فهمیدم خودش میخواست بره.
هیچوقت از این مدل عکسا ومتنا برای من نمیفرستاد؛ ببینید چی فرستاده:
قلبم ایست کرد وقتی متن رو خوندم ولی گفتم ایشالا تو رجعت برمیگردن باهم بین دوست امامزمان خونمون ریخته میشه انشاءالله.
بعد گفتن چلهم حامد میشه روز عقدمون، ما تو معراج عقد کردیم تو معراجم خدافظی کردیم...
من دوباره مردم ..
خدافظی کردم خواستم برم، دیدم پدر زهراسادات سیادت موسوی سرمزار دختر ۷سالشه.
بغلش کردم تسلیت گفتم و قلبم داشت میایستاد
برخلاف ظاهر مستحکمم خیلی اوقات قلبم میخواد یه ایست مختصری بکنه که ...
@ghate_42
هدایت شده از فراجالب
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝انشای دانشآموز شهید، اشک مجری رو درآورد
مجله مجازی فراجالب را دنبال کنید 👇
🎯 @Farajaleb
این عکس رو تیارا گفته بود به مادرش ازم بگیر
بفرست برام برنامه کودک
اتفاقا دادم به بچه های پخش وتاکید هم کردم، ولی انگار یادشون رفته بود.
منم قول داده بودم به مادرپدرش
در آسمانها مارو دعا کن❤️
@ghate_42
https://newspaper.hamshahrionline.ir/XoY7l
تیتر همشهری رو خیلی زیاد دوست داشتم و حتی اشک ریختم باهاش، نه بخاطر خودم که بخاطر یادآوری دردهای تک تکتون
منم داغدار عزیزای شمام
منم شریک غم شمام
از من نپرسیدن ولی اگه میپرسیدن میگفتم باید بنویسن خاک پای خانواده های قطعه۴۲