3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه نمیگم نکن ، عه!😮💨😮💨🐹
#طبیعت
https://eitaa.com/ghesseminofe
💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ ویژه ی والدین و مربیان
☃️نام قصه : خارخاری و سرما خوردگی
❄️قصه گو : مونا مشهدی حسین
❄️نویسنده: سارا رودکی
❄️گروه سنی : ۶_سال_به_بالا
❄️تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
❄️کدقصه: ۳۳۷
🧸یه تیکه از ماجرا...
خارخاری توی یه روز سرد با بادی که. خیلی هوهو میکرد ، بیدار شد ، مامان خانمی بهش گفت ، حواست باشه سرما نخوری ، اما خارخاری...
😋چیزهایی که تو این قصه هست
#عاقبت_اندیشی
#مراقبت_از_خود
#گوش_دادن_به_بزرگتر
#تفکر
با معرفی قصهمینوفن به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم 👇👇
https://eitaa.com/ghesseminofen
💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ویژه ی والدین و مربیان
ghesseminofen ffffffffffff.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
❄️قصه گو:#مونا_مشهدی_حسین
❄️گروه سنی :#۶_سال_به_بالا
❄️تدوینوصداگذاری :#فاطمهناقبی
❄️کدقصه:۳۳۷
🌙#قصهشب♩♬♫♪♭
قصه مینوفن
شربتیباطعم قصه های میوه ای🍭
https://eitaa.com/ghesseminofe💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ ویژه ی والدین و مربیان
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برید کنار من دارم میاااام😎🪿
#طبیعت
https://eitaa.com/ghesseminofe
💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ ویژه ی والدین و مربیان
به نام خدای کوچولو ها 🍭
❄️اسم قصه: دانه های خوش مزه
❄️نویسنده: منیره عابدی
در روستایی سبز و خرم بالای پشت با می بلند
یک دسته کبوتر کاکل به سر لانه ساخته بودند
و زندگی می کردند. در میان این کبوترهای
کاکل به سر کبوتری پیر و مهربان زندگی
می کرد که همه بابا کبوتر صدایش
می کردند. با با کبوتر همیشه در سرش
فکرهای جالب زیادی داشت .
یک روز زیبای بهاری، کبوترهای کاکل به سر تصمیم گرفتند به جنگل بروند و میان درخت ها آب و هوایی عوض کنند آنها پر و بال زنان وخوش و خندان به طرف جنگل پرواز کردند به جنگل که رسیدند حسابی
خسته شده بودند برای اینکه خستگی بال هایشان در برود روی درختی پراز شکوفه نشستند.
کبوترها مشغول استراحت بودند که یک دفعه یکی از آنها بلند فریاد کشید وای اونجا رو نگاه کنید.
چقدر دونه همه ی کبوترها سرشان را چرخاندند و به جایی که آن کبوتر نشان میداد نگاه کردند. پای یکی از درخت ها یک عالم دانه ریخته بود دانه هایی درشت و خوش آب و رنگ کبوترها با دیدن این همه دانه خیلی خوشحال شدند. بالهایشان را باز کردند و آماده ی پرواز به سمت دانه ها شدند اما صدای بابا کبوتر بلند شد به نظرتون عجیب نیست که این همه دونه یه جا جمع شده؟
یکی از کبوترها که از بقیه تپل تر و شکموتر بود، گفت: «بابا کبوتر! الان وقت این حرفها نیست. الان وقته خوردنه یکی دیگر از کبوترها ادامه داد. راست میگه بابا کبوتر بعد که حسابی دونه خوردیم و شکممون پر شد.
تا هر وقت دلت بخواد میشینیم و با هم حرف می زنیم. سومی گفت: بابا کبوتر این ناهار خوشمزه بدون شما صفا نداره شما هم باید با ما بیاین همه ی کبوترها روی زمین نشستند و دانه ها را خوردند. بابا کبوتر هم که دید روی شاخه ی درخت تنها مانده و قارو قور شکمش هم یواش یواش دارد بلند میشود رفت پیش بقیه و شروع کرد به خوردن!
اما کبوترها چند تا دانه بیشتر نخورده بودند که تازه فهمیدند چه بلایی سرشان آمده است.
آنها در تله افتاده بودند. دانه ها را شکارچی روی تور ریخته بود تا کبوترها را شکار کند. پاهای همه ی کبوترها در تور گیر کرده بود و راه فرار نداشتند سرشان را بلند کردند و مرد شکارچی را دیدند که با لبخند به طرفشان می آید.
کبوترها بق بقو کردند. این ور و آنور پریدند. آخر خیلی ترسیده بودند شکارچی هر لحظه نزدیک تر میشد و کبوترها بیشتر و بیشتر میترسیدند؛ اما همه با صدای فریاد بابا کبوتر ساکت شدند چه خبرتونه؟ چرا هر کدوم به یه طرفی پرواز میکنید؟ مگه نمیبینید پاهاتون توی تور گیر کرده و شکارچی هم داره به ما نزدیک میشه؟ اگه به این کارتون ادامه بدید، حتما اسیر شکارچی میشیم.
کبوتر تپلی که حالا شکمش بیشتر باد کرده بود با گریه گفت: «بابا کبوتر یه کاری بکن من دلم نمیخواد توی قفس اسیر بشم. همه به نوک بابا کبوتر نگاه کردند. بابا کبوتر نوکش را خاراند و گفت: «چرا همه دارید به من نگاه میکنید؟ ببینم نکنه فکر کردید من میتونم تنهایی این تور رو بلند کنم؟» یکی از کبوترهای کاکل به سر گفت: «نه آخه شما سن و سالی ازتون گذشته یکی دیگر از کبوترها پرید وسط حرفش «هیچ کدوم از ما نمیتونیم تنهایی این تور رو بلند کنیم»
کبوتر سوم با خوشحالی :گفت ولی شاید همه با هم بتونیم بلندش کنیم با هم زورمون خیلی زیاد میشه. بابا کبوتر پرهایش را تکان تکان داد و گفت: درسته... تا سه می شمرم بعد همه با هم به طرف روستا پرواز میکنیم این جوری تور رو با خودمون بلند میکنیم و نجات پیدا میکنیم یک دو سه حالا! دسته ی کبوترهای کاکل به سرباهم از زمین بلند شدند و به سمت روستا پرواز کردند. دهان مرد شکارچی از تعجب باز مانده بود ولی کاری از دستش برنمی آمد چون خوشبختانه بال نداشت تا کبوترها را بگیرد!
برای شنیدن صوت قصه روی شکلک ها کلیک کنید 💗(🕊️🕊️🕊️)
#قصه_شب
#قصه_متنی
https://eitaa.com/ghesseminofen
💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ ویژه ی والدین و مربیان
💌#چالش
بچه ها ، به نظرتون این دو تا تصویر شبیه همن؟🤔
یا اگر فرق دارن فرقشون چند تاست ؟👀
ببینیم کی همه رو پیدا میکنه؟😎
💖بدو که جا نمونی 🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️🏃🏻♀️
https://eitaa.com/ghesseminofen
💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ویژه ی والدین و مربیان
☃️نام قصه : درنا و دماغش قسمت آخر
❄️قصه گو : زینب انتظام
❄️گروه سنی : ۶_سال_به_بالا
❄️تدوین و صداگذاری : فاطمه ناقبی
❄️کدقصه: ۳۳۷
🧸یه تیکه از ماجرا...
دُرنا کوچولو ، شماره ی دفتر دماغش رو گرفت و بهش زنگ زد ، اما منشی دفترش بهش وقت ملاقات نمیداد ، تا اینکه...
#پذیرش_خود
#خود_شناسی
#استفاده_از_تخیل
#هویت
#تفکر
#اعتماد_به_نفس
با معرفی قصهمینوفن به دیگران ، کمک کنید تا قصه های بهتری بسازیم 👇👇
https://eitaa.com/ghesseminofen
💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ویژه ی والدین و مربیان
ghesseminofen bbb.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
❄️قصه گو:#زینب_انتظام
❄️گروه سنی :#۶_سال_به_بالا
❄️تدوینوصداگذاری :#فاطمهناقبی
❄️کدقصه:۳۳۷
🌙#قصهشب♩♬♫♪♭
قصه مینوفن
شربتیباطعم قصه های میوه ای🍭
https://eitaa.com/ghesseminofe💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ ویژه ی والدین و مربیان
↻ ◁ ❚❚ ▷ ⇆
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخ جونی آخ جون آخ جون 🤩
برف بازییی🐐❄️
#طبیعت
https://eitaa.com/ghesseminofe
💊🧡 ویژه ی بچه ها
https://eitaa.com/cafeminofen
☕️❄️ ویژه ی والدین و مربیان