با سلام و درود خدمت شما بزرگواران
قبل از هر چیزی از اینکه افتخار بودن در این کانال رو به بنده دادید ازتون کمال تشکر رو دارم.
با توجه به درخواست بعضی از دوستان مبنی بر به اشتراک گذاشتن برخی تجارب (حالا تلخ یا شیرین) جهت گرفتن درس یا کسب تجربه بیشتر، از شما عزیزان خواهش می کنم اگر براتون مقدوره و دوست دارید از مشکلاتی که در زندگی داشتید حالا یا حل شدند یا هنوز کماکان باقی موندند برامون بنویسید البته نه فقط از مشکلات از هر موضوعی که بتونه به دیگران کمک کنه چرا که ممکنه خیلی از افراد با این مشکلات و موضوعات مواجه باشند، اما ندونن چطوری باید مدیریتش کنند شاید راهکارهای شما برای اونها هم کارساز باشه.
بهره مندی از تجارب دیگران گاهی میتونه گره های زیادی رو باز کنه؛ لطفا در انجام این امر خطیر همکاری بفرمایید.
در ضمن نام هیچ فردی ذکر نمیشه نیازی به ارسال اطلاعات شخصی نیست.
@ZZangene👇
آیدی بنده جهت ارسال پیام
موفق و پیروز باشید👌
🆔 @ghesseyekhab
اگر قصد جدایی داری یا جدا شدی لطفا کمی تامل کن👇
"طلاق، پایان شماست… اما آغاز زخمهای فرزندتان!"
"پدر و مادر جدا میشوند، اما دل کودک هرگز دو تکه نمیشود؛ او همیشه شما را یک خانواده میبیند. پس یا خانهای آرام برایش بسازید، یا ویرانهای که تمام عمرش را در آن گم کند."
▪️طلاق فقط یک امضا روی کاغذ نیست، بلکه زلزلهای است که تمام ستونهای امنیت روانی یک کودک را میلرزاند. کودک شما هرگز نمیتواند مثل شما فکر کند. او نمیفهمد چرا دو آدمی که روزی عاشق هم بودند، حالا دشمن شدهاند. برای او، شما همیشه یک خانوادهاید—چه با هم باشید، چه از هم جدا.
اما تفاوت اینجاست: آیا این خانواده، یک خاطرهی امن خواهد بود، یا زخمی همیشگی؟
بسیاری از والدین فکر میکنند بعد از طلاق، میتوانند زندگی جدیدی بسازند. درست است، اما آیا کودکتان هم میتواند؟ آیا او میتواند هر شب را با دلتنگی یکی از شما به خواب برود، هر جشن و تولدی را با غیبت یکی از شما بگذراند، یا هر تصمیم مهم زندگیاش را با ترس از واکنش دو طرف بگیرد؟
🔹قبل از گرفتن تصمیم نهایی، از خودتان بپرسید:
آیا واقعاً همهی راههای نجات این زندگی را رفتهایم؟
آیا جدا شدن ما، مشکل را حل میکند یا فقط یک بحران جدید برای فرزندمان میسازد؟
💡 پس اگر هنوز روزنهای از امید هست، اگر هنوز راهی برای احترام و درک متقابل باقی مانده، آن را انتخاب کنید.
چون کودکتان نه لیاقت جنگ را دارد، نه آوار شدن خانهای که تنها پناهش بوده است.
✅فقط یه لحظه خودتون رو جای فرزندتون بذارید میتونستید حتی یه لحظه هم تصور کنید که بین مامان و باباتون یکی رو انتخاب کنید، خواهش میکنم ذرهای فقط ذرهای به این فرشتههایی که خودتون وارد بازی دنیا کردید فکر کنید؛
یادتون باشه بچهها نمیخواستن بیان شما اونها رو آوردید پس تا آخرش باید باشید؛ بچهها پدر و مادر میخوان
#پند_تربیتی
🆔 @ghesseyekhab
قابل توجه والدینی که دست بزن دارند و بچههایشان را کتک میزنند👇
😥دستانی که باید نوازش میکردند، اما زخمی کردند.
زمانی دستانم قدرتی داشت که میتوانست زمین و زمان را برای شما تکان دهد، اما من آن را صرف چیز دیگری کردم... صرف خشمی که خودم هم نمیدانستم از کجا آمده بود. صرف لحظههایی که میتوانست پر از نوازش باشد، اما من آنها را با تلخی و خشم به باد دادم.
حالا این دستها ضعیف شدهاند، چروک افتادهاند، لرزش دارند... دیگر نمیتوانند سیلی بزنند، اما نمیتوانند نوازش کنند هم. چون فاصله افتاده، چون دیوار ساخته شده، چون دیگر جایی در قلب شما ندارند.
دلم میخواهد زمان به عقب برگردد، دلم میخواهد یک بار دیگر شما را در آغوش بگیرم و بگویم که هرگز سزاوار آن دردها نبودید. اما میدانم که گذشته برنمیگردد، میدانم که زخمهای کهنه اگر هم ببخشند، فراموش نمیکنند.
حالا ماندهام با این عذاب، با این کابوسهای شبانه، با این بغضی که هر روز گلویم را میفشارد. ماندهام با حسرتی که هیچ دعایی آن را از بین نمیبرد.
تنها آرزویم این است که اگر نمیتوانم جبران کنم، لااقل بتوانید مرا ببخشید... هرچند که خودم، هیچوقت خودم را نمیبخشم.
میدانم نباید منتظر لطف و محبت شما باشم چون شما اینها را از من ندیدید و نیاموختید و این را هم میدانم که روزی در تنهایی و سکوت و بیکسی خواهم مرد فقط از شما میخواهم مرا ببخشید و شما اینگونه با فرزندانتان رفتار نکنید.
#پند_تربیتی
🆔 @ghesseyekhab
پلهای نیمهکاره
صدای زنگ خانه در سکوت بعدازظهر پیچید. سارا در را باز کرد و با چهرهی جدیِ کامران روبهرو شد. مرد، پروندهای در دست داشت و بیمقدمه گفت:
— «امضاش کن. بهتره هر چه زودتر تمومش کنیم.»
سارا لحظهای مکث کرد. به چشمان همسرش نگاه کرد. این همان مردی بود که روزی رویای زندگی مشترکشان را در سر میپروراند. اما حالا؟ فقط چند ورق کاغذ میانشان مانده بود تا همه چیز را به پایان برسانند.
او پرونده را گرفت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای جیغ و خندهی بچهها از حیاط بلند شد. سامان و سحر، با هیجان در حال ساختن پلی از آجرهای اسباببازی بودند. سحر با جدیت گفت:
— «باید پل رو محکم بسازیم، وگرنه خراب میشه!»
سامان سری تکان داد:
— «درسته، باید پایههاش رو درست بذاریم.»
سارا نگاهی به کامران انداخت. او هم بیاختیار به سمت بچهها برگشت.
— «ببین، یه پل میسازیم که دو طرف رو به هم وصل کنه.»
این جمله را سامان گفت، اما در ذهن سارا تکرار شد: پل، برای وصل کردن است، نه جدا کردن.
ناخودآگاه نفس عمیقی کشید. چند قدم جلو رفت و مقابل کامران ایستاد.
— «میدونی ما داریم چیکار میکنیم؟»
کامران با تعجب نگاهش کرد.
— «داریم خونهای که با زحمت ساختیم، خراب میکنیم. اون هم بدون اینکه یه راه درست برای عبور از این بحران پیدا کنیم.»
کامران سکوت کرد. نگاهش به بچهها افتاد که هنوز درگیر ساختن پلشان بودند.
— «به نظرت، اگه این پل رو نصفه رها کنن، دیگه میتونن ازش رد بشن؟»
کامران دستی به صورتش کشید. ناگهان متوجه شد که جداییشان چیزی فراتر از امضای یک سند است.
سارا آرام ادامه داد:
— «اگه قرار به جداییه، باید راهی بسازیم که این دو طرف رو از هم جدا نکنه، بلکه راهی برای گذر از این بحران باشه.»
کامران سرش را پایین انداخت. پرونده را روی میز گذاشت. برای اولین بار، بعد از مدتها، به جای جنگیدن، تصمیم گرفت گوش کند...
نکتهی مهم:
طلاق همیشه پایان ماجرا نیست، بلکه آغاز نوعی دیگر از رابطه است، مخصوصاً وقتی پای کودکان در میان است. اگر جدایی اجتنابناپذیر باشد، والدین باید مانند معمارانی ماهر، پلی بسازند که کودکانشان را از طوفان بحران عبور دهد، نه اینکه دیواری میانشان بکشند.
#داستان_تربتی
🆔 @ghesseyekhab
2.11M
💫گردنبند گمشده
کانال قصه های خواب کودکانه
#قصه_شب
🆔 @ghesseyekhab
"عروسک شکسته"
🔹 بخش اول: دنیای زیبای رویا
رویا دخترکی پنجساله بود که عاشق عروسکش، مهتاب بود. هر شب قبل از خواب، او را در آغوش میگرفت، با او حرف میزد و آرزوهایش را برایش میگفت. "مهتاب، قول بده همیشه پیشم بمونی!"
اما مدتی بود که خانهی رویا دیگر مثل قبل نبود. بابا و مامان مدام با هم بحث میکردند، صدای داد و فریادشان در خانه میپیچید. رویا گوشهایش را میگرفت، عروسکش را بغل میکرد و آرام زمزمه میکرد: "مامان و بابا آشتی میکنن... حتماً آشتی میکنن!"
یک روز، بعد از یک دعوای بزرگ، بابا چمدانش را برداشت و رفت. رویا به سمت در دوید و فریاد زد: "بابا، کجا میری؟ برمیگردی؟" اما بابا چیزی نگفت. مامان هم پشتش را کرد و اشکهایش را پاک کرد.
💔 همان شب، رویا با بغض عروسکش را در آغوش گرفت و به خواب رفت.
🔹 بخش دوم: عروسک شکسته
صبح روز بعد، وقتی بیدار شد، اولین چیزی که دید، عروسک مهتاب بود که روی زمین افتاده بود، شکسته و ترکخورده!
رویا جیغ زد: "نه! مهتاب! شکستی؟" او عروسک را بغل کرد و به مامانش نشان داد: "درستش کن، مامان!"
مامان با ناراحتی گفت: "نمیشه عزیزم، این دیگه مثل قبل نمیشه..."
آن لحظه، رویا چیزی را فهمید که شاید برای یک کودک زود بود بفهمد. دل او هم مثل عروسکش شکسته بود! پدر و مادرش رفته بودند، ولی دردش فقط برای خودش مانده بود.
🔹 بخش سوم: پدر و مادر به فکر فرو میروند
چند روز بعد، وقتی بابا آمد تا رویا را ببیند، او دیگر مثل قبل ذوق نکرد. فقط آرام عروسک شکستهاش را نشان داد و گفت:
"بابا، این دیگه درست نمیشه... میشه؟"
بابا نگاهش کرد، بغض کرد و جوابی نداشت. مامان هم از آشپزخانه نگاهشان میکرد، اشک در چشمانش حلقه زده بود.
💡 آن لحظه، هر دو فهمیدند که جنگهای آنها، دل کوچک کسی را شکسته که هیچ تقصیری نداشته است. فهمیدند که تصمیمهایشان فقط برای خودشان نیست، بلکه قلب کودکی را برای همیشه زخمی میکند...
🔹 نکتهی اخلاقی:
✅ طلاق همیشه راهحل نیست، گاهی فقط یک انتخاب عجولانه است که زخمهای عمیقی بر دل کودکان میگذارد.
✅ شاید پدر و مادر بتوانند جدا شوند، اما قلب فرزندشان همیشه شکسته باقی میماند...
✅ قبل از هر تصمیمی، فقط یک لحظه خود را جای کودکی بگذارید که خانهاش از هم پاشیده است.
📢 این داستان را با کسانی که باید بشنوند، به اشتراک بگذارید... شاید یک قلب کوچک نجات پیدا کند! ❤️💔
#داستان_تربیتی
🆔 @ghesseyekhab
زنگ تجربه👇
با تشکر فراوان از یکی از عزیزانی که داستان زندگیشون رو برامون فرستادن، امیدوارم تاثیرگذار باشه.
سلام
خوبید ببخشید در مورد تجربه گفته بودید من یه خانم ۵۶ ساله هستم اهل یکی از شهرهای ایران وقتی ۱۸ سالم بود ازدواج کردم چهار تا هم بچه خدا بهم داد، شوهرم اعتیاد داشت خانواده شوهرم اصلا پشتم نبودن شوهرم دست بزن هم داشت نمیخوام حوصله بقیه سر بره و کل زندگیم رو تعریف کنم چون اگر بگم یه کتاب داستان طولانی میشه خانواده شوهرم اصلا خوب نبودن بساط مواد همیشه تو خونه بود اجازه نداشتم حرفی بزنم اگر میزدم کتک میخوردم خانواده خودمم اصلا پشتم نبودن دستشون خالی بود میگفتن بمون بساز بچه داری منم موندم و ساختم اما دیگه نشد نتونستم کتک هایی که میخوردم بیشتر از غذاهایی بود که میخوردم خلاصه طلاق گرفتم با چهار تا بچه وقتی طلاق گرفتم بچه آخرم ۴ سالش بود الان که به اونموقع ها فکر میکنم میگم ایکاش مونده بودم ایکاش کتک میخوردم ایکاش کنار بچه هام بودم ایکاش یه چیزی یه هنری یاد میگرفتم میموندم اما خیلی ببخشید احمق شدم برگشتم هنوز صدای گریه های بچه هام تو گوشم هستن التماسم میکردن نرو بابا ما رو میزنه تو رو خدا نرو اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم فقط میخواستم برم خسته شده بودم شاید هر کس دیگه بود اینکار رو میکرد شایدم میموند و میسوخت نمیدونستم کار درست چیه.
الان بچه هام بزرگن خوشبخت نشدن اما باز خدا رو شکر من مجبور شدم دوباره ازدواج کنم با یه آقایی که حدود ۲۰ سال از خودم بزرگتر بود هنوز شوهرم رو دارم اما بچه ای ندارم از این آقا. بچه های خودمم که هر کدوم با یه بخت نه زیاد خوب دارن زندگی میکنند راستش بچه هام اصلا منو نمیخوان بهم زنگ میزنن اما دل خوشی ندارن میگن تو رفتی دنبال خوشی های خودت میخواستی شوهر کنی بابای ما رو ول کردی رفتی فکر میکنن من دنبال خوشی رفتم هر چی براشون میگم چه عذابهایی کشیدم فایده نداره با اینکه یادشونه بعضی چیزا رو میگن بازم باید میموندی چرا بچه دار شدی نصف عمر ما با حسرت گذشت. راستی شوهر اولم پارسال به رحمت خدا رفت. دو بار ازدواج کرد.
ببخشید عزیز جان دوست داشتم بیشتر بگم اما یادشون هم منو اذیت میکنه همین الانم که نوشتم کلی گریه کردم فقط بخاطر اینکه بقیه مثل من گرفتار نشن نوشتم.
فقط میخوام به خانمها یا آقایونی که اینو میخونن بگم زود دنبال طلاق نرید میدونم تحمل کردن بعضی شرایط خیلی سخته اما وقتی بچه داری باید بیشتر فکر کنی بچه هم بابا میخواد هم مامان بخدا ظلمه در حقش من اولش زندگیم خوب بود اما بعد خراب شد. شاید کوتاهی منم بود نمیدونم. تو رو خدا قضاوتم نکنید از ترس همین قضاوتا میترسیدم زودتر پیام بدم اما گفتم ولش کن میگم شاید بتونه به یه نفر کمک کنه.
تو رو خدا اسمی از من و شهر محل زندگیم نیارید ببخشید تند تند نوشتم شایدم غلطهای املایی یا غلطهای دیگه من زیاد بود سوادم بد نیست اما بهتر از این نمیتونستم بنویسم.
🆔 @ghesseyekhab
1.25M
💫قارقارک و پری
کانال قصه های خواب کودکانه
#قصه_شب
🆔 @ghesseyekhab
خدایا شکرت امروز هم یه روز دیگه هست و لبخند فررندم شادی آور لحظه لحظه های زندگیمونه.🌹
🆔 @ghesseyekhab
اگر کودک میوه و سبزی دوست نداشت، چه کنیم؟
خلاقیت به خرج دهید
🍽بشقاب غذای کودک را رنگارنگ و جذاب کنید و با سبزیها و میوهها اشکال زیبایی بسازید.
صبور و پیگیر باشید
👧تغییر یکشبه اتفاق نمیافتد. اگر کودکتان چیزی را که درست کردهاید نمیخورد، ناامید نشوید.
به کودک اطلاعات درست و مفید بدهید
📚انواع کتاب و متونهای آموزشی در مورد غذاهای سالم برای کودکتان وجود دارد.
کودک را در آشپزی دخالت بدهید
👩🍳بچهها تمایل بیشتری به خوردن غذاهایی دارند که در تهیه آنها دخالت داشتهاند.
کودک را تشویق کنید
🍳اجازه دهید کودک بداند وقتی غذاهای جدید را امتحان میکند، چقدر شما خوشحال میشوید، چه آن غذا را دوست داشته باشد چه نه.
خودتان الگوی خوبی باشید
🤰خود شما باید به اندازه کافی میوه و سبزی بخورید تا به بچهها نشان دهید آنچه را که توصیه میکنید خودتان هم انجام میدهید.
خوراکیهای ناسالم در دسترس او نگذارید
🍕کودک شما باید رژیم غذایی متعادلی داشته باشد و تا حد ممکن کمتر سراغ غذاهای ناسالم برود.
🆔 @ghesseyekhab