در باز میشه بدون اینکه صدایی توی گوش هام بپیچه . باریکه نور میوفته روزی زمین بی اونکه تو دایره ی دید من باشه .
اما یک چیزی من رو وادار به سر گردوندن توی قعرِ نامیدیِ حضورِ تو میکنه تا تو رو با شتابی که همیشه توی وجودت بوده ببینم
که نور تابیده روی موهات و لبخند روی پوست گندمیت دنیا تا دنیا رو برده و حالا مثل نسیم از پله ها عبور میکنی و پشت بقیه ی ادم ها پنهون میشی تا باز جهان رو وادار به تپش کنی .
به جنب و جوشی بی هدف تا شاید یک نگاه مختوم به تیله های براق چشم های تو از میون صدها ادمی که بینمون رو پر کردن نصیب من بشه . اما نه .
چون " چشم نه بگو دو تا دالان خیس که هنوز محو تماشای توئه " .
من ادم سرعت نبودم عزیز من . من همیشه تو دنیای آبی خودم راه میرفتم .
گوش هام رو اب میپوشوند و اصوات نامفهوم و دیده تار نمیزاشت غرق جزئیات بشم ، برای خودم میرفتم . میگذشتم . عبور میکردم . قلبم سبک بود و از یاد میبردم تا ادم ها رو به خاطر بسپارم
و اما دایره ای که از تو توی قلبم ایجاد و بعد ها تبدیل به سیاه چاله ای شد که هیچ جوره حریف بستنش نمی شدم به من یاد داد سرم رو بیارم بالا گوش هام رو تیز کنم تا مبادا اسم تو بیاد و من نشنوم ، نکنه در باز بشه و من قامت تو رو توی چهارچوب در نبینم . . .
چشم هام رو از همیشه بازتر کردم و به دنبال اسم تو ، شونه های نحیفت، لباس سفید و موهای خرماییت که زخم ابروت رو میپوشوندن همه جا سر گردوندم تا پیدات کنم و هر وقت نبودی شدی قیدار
رفتی نشستی توی رویاهام میون تمام مکان های اشنایی که اونجا حضور داشتیم و اما ادم های رویای من نبودیم .ادمای واقعی بودیم و من ناکام از تو
ناکام چون " این روزا حس میکنم که ریه هام شیشه ی خالی عطرای توئه "
من شیشه ی خالی عطر بودم اما بازنده نه چون همیشه پیدات میکردم حتی وقتی بوی رفتن میدادی و من فکر میکردم مدت هاست رخت از این شهر کندی .
پیدات میشد تا از اخرین دیدار محروم نباشم و بی اونکه بدونی من رو مینشوندی تا ببینم بازهم مثل یاس عبور میکنی و میری طوری که انگار هیچ وقت اینجا نبودی و من " کوچ میکردم به خاطرات تو از صداهای بلند تو سرم ، چون از خودم به تو پناه می برم
با تو ام شعله ی باد اورده
با تو ام نرگس بارون خورده
نیستی اما تموم این شبا روی پاهای تو خوابم برده .