eitaa logo
-قُلک-
183 دنبال‌کننده
297 عکس
34 ویدیو
1 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! 🌱 https://daigo.ir/secret/71288017699 🌱 اینستا: atye.esmaeilpour 🌱 تو یکی نه‌ای هزاری/کفرِمتحرک/شخصی‌است
مشاهده در ایتا
دانلود
با پیشرفت تکنولوژی دیگر زنها در دلم رخت نمی‌شورند، جایشان را داده اند به ماشین لباس‌شویی‌هایی با پایه‌های ناتراز که با صدای هواپیما خودشان را به در و دیوار دلم میزنند
در شب قدر، پیشانیِ شرم به خاکِ عفوت ساییدم و ستارالعیوبی‌ات، سرِ نامهِ سیاهِ اعمالم را -پیشانی ام را- نخوانده به تربتِ بخشش ممهور کرد...
مرقوم به تاریخ ۹/۱۳ درمانگاه، شام شهادت حضرت زهرا، درحاشیه دوره سراج مردی پیوسته داد میزند مگر شما مسلمان نیستید؟ مگر مشهد مسلمان نشین نیست؟ پذیرش تشر می‌زند؛ آقا همه مریضن، مام از صبح شیفتیم، ولمون کن! پیرزنی نای راه رفتن ندارد و روی زمینِ پر بیماریِ درمانگاه، بی‌توجه به هیاهوی اطرافش نشسته است. کودک بی‌رمق نگاهم می‌کند. دستگاه‌های پرداخت سرعتشان از سرعت حلزونی اینترنت کمتر است و کارمند‌ها انگار می‌خندند تا خفقانِ این درمانگاه به ظاهر روشنِ به معنا تاریک را بشکنند. گویا خنده‌هاشان سرپوشی روی غم‌های سیال درمانگاه است. دو آقا بعنوان همراه هستند که اوقاتمان از شدت نمک ریختن یکی‌شان شور شده و از شدت سکوت ظاهرا ماخوذ به حیائانه و باطنا بی‌ادبانه دیگری رنجور... عزیز دلم روی تخت و دلم برای چشم‌های شرقی غم‌گین و مظلومش غم‌ناک آرام بالای سرش زمزمه می‌کنم: ماشاالله لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و فوت می‌کنم سمتش. علمی نیست؟ نمیدانم، مادربزرگ همیشه با این کار حالم را خوب می‌کرد. حالا اذعان می‌کند حالش بهتر است اما چشم‌های بیمارش چیز دیگری می‌گویند. آنهمه غمی که به یکباره در درمانگاه برسرم ریخت، تلنگری شد، در همین حوالی و حواشی زندگی‌های آراممان
-قُلک-
چند وقت پیش احساس کردم معانی از زندگی‌ام رخت بسته‌اند؛ من به آرزو‌های دیرینه‌ام می‌رسیدم اما خبری از خوشحالی و شعف زیاد و یا حس علاقه به آرزو‌های بدست آمده نبود. کار‌های زیادی کردم، فکر‌های زیادی هم... نهایتا به این نتیجه رسیدم: من به خلق کردن، هنر و زحمت کشیدن برای بدست آوردن مورد علاقه‌هایم بیش از پیش نیازمندم. چهارمین دفتر پرونوتِ پاپکو‌ام درحال اتمام بود، به فکر خریدن دوباره اش بودم، اما وقتی چشمم به نقشه‌های یک‌رو سفید پدر افتاد تصمیم گرفتم مثل همان قدیم‌ها، خودم، برای نوشتن دفتری درست کنم. برگه‌های A3 یکرو سفید نقشه را برداشتم، به اندازه برگه A4 برش دادم و به اندازه برگه‌های A5 تا زدم. از یوتیوب برای صحافیِ دفتر فیلم دیدم، صحافی کردمش، نهایتا هم یک جلد برایش نقاشی کشیدم. حالا برای نوشتن دفتری دارم که خیلی خیلی دوستش دارم! از طرفی دفتر به معنای واقعی کلمه چرک نویسِ افکارم و شلوغی‌های ذهنم است که از میان آن سیاهه‌ها نتایج و تصمیمات و جملات روشن بیرون می‌آیند پس طبیعی بود که نخواهم آنجا هم مرتب و اتو کشیده بنویسم و انگار انسان با دفتر نو تعارف دارد و نمی‌تواند راحت شلوغ و تاریکش کند، اما من از بابت خراب شدن زیبایی بصری این دفترِ دست ساز نگرانی ندارم. سال ۱۴۰۱ در حالی که سعی می‌کردم روی صندلی امتحان هرچه در مغزم می‌گذرد را روی برگه سفید آچار امتحان بلغور کنم؛ دیدم چقدر حس رهایی خط نداشتنِ برگه امتحان را دوست داشتم و افکارم راحت تر روی برگه سُر می‌خوردند، مانند ماهی همیشه در تنگ که برای اولین بار اقیانوس را می‌بیند؛ ذهنم روی دفتر بدونِ خط بازتر بود. اما الان استدلال دیگری دارم، خط‌ها مستقیم نوشتن را آسان می‌کنند، اما در زندگی کسی جلوی پایت خط چین برای نشان دادن راه نمی‌کشد، با هزار سلام و صلوات پای استوارت را روی پله لغزنده می‌گذاری، مانند وقتی که روی دفتر بدون خط می‌نویسی، آنگاه یاد می‌گیری بدون داشتنِ خط چین و راهنما چگونه خودت صاف بنویسی درست راه بروی درست زندگی کنی...مانند دفتر جدید بدون خطم:) برای من دفتر به مثابه سجاده است؛ همان‌قدر مقدس. هربار که می‌نویسم، در گوش دفترم زمزمه می‌کنم: تو را دوست دارم و مدح تو را می‌گویم چون بستری هستی برای با خدا حرف زدن. درست است که خدا سمیع و بصیر است و هرچه از ذهنت می‌گذرد، می‌شنود و می‌داند اما تا می‌آیی کلمات را بنویسی در سرت قُل می‌خورند و می‌پزند، بعد هم کلمات را سال‌های توی دفتر نگه می‌داری، جا می‌افتد و تجربه‌ای می‌شود با یک وجب روغن روی آن آماده استفاده. این بود ماجرای دفتر دوست داشتنی من:) شما در این روزگارِ هلو بپر تو گلو و آماده خوری، برای ساختن چه چیزی زحمت می‌کشید؟!
@Nothingmannدلهاتان را از دنیا بیرون کنید.mp3
زمان: حجم: 6.2M
سخن علی علیه السلام را به گوش بگیرید... خُلقتُم للبقاء لا للفناء أسمِعوا دَعوَةَ المَوتِ آذانَكُم قبلَ أن يُدعى بِكُم
قیافم شبیه بغض یاکریم شده
╭•⊰◄‹☫🕊🍃›••⊱─━─━─━─━─━•─┈· · · ﷽ ♦️|‹ |‹ سِرِّ نشدن‌ها در یک مراسم تولد / روایت یادواره‌ای که به سوگواره تبدیل شد 🔹دوشنبه‌ شب، ۲۴ اردیبهشت ماه: سخت مشغول برنامه‌ریزی جشن ولادت امام‌رضا علیه‌السلام و تولد شهدایی بودیم برای دوشنبه مورخ ۲/۳۱، اکثر شهدای دانشجومعلم مرکزمان متولد بهار بودند. 🔹سه‌شنبه عصر، ۲۵ اردیبهشت ماه: برای برنامه‌ریزیِ تولد شهدایی از خواهر شهید مرادی دعوت کردیم؛ نمیدانستیم، اما همان شبِ مراسم تولد شهید مرادی بود:) چه کار می‌کردیم؟ شهدا نامشان با اشک گره خورده، قبول داشتیم؛ جشن ولادت بود اما قول دادیم فقط چند قطره اشک مختصر از حضار بگیریم و به هلهله و شادی بپردازیم اما هنوز هم در ذهن خودمان تزویج این شادی و غم آسمانی را قبول نکرده بودیم. 🔹چهارشنبه صبح، ۲۶ اردیبهشت ماه: هرچه کردیم بودجه‌مان کم آمد، نرسید به یک مولودی‌خوان و دو دف زنِ خانم؛ رها کردیم؛ آقای مداح با دریافت مبلغ کمتری، مولودی‌خوانی مراسم را تقبل کردند. گره‌های کوچک و بزرگ سر راهمان سبز می‌شد، می‌دیدیم شهدا گره‌هارا مانند آب خوردن باز می‌کنند. زنگ زدم: سلام آقایِ.... یکسری حمایل و چوب‌پر برای خدام هیئت جشنمون می‌خواستیم. 🔹شنبه صبح، ۲۹ اردیبهشت ماه: توضیح داد حمایل‌ها رسیده اما بهتر است استفاده نکنیم چون رنگ حمایل‌ها مشکی‌ست و با مراسم شادی‌مان نمی‌سازد. چرکین‌دل، حمایل‌های مشکی را کناری گذاشتم. انگار طلسم شده بود، این سومین باری بود که جوایز تولد شهدایی را تعویض می‌کردیم، سر هدایا به توافق نمی‌رسیدیم، کار‌ها پیش می‌رفت اما همان اصلی‌ها که کیک و هدیه بود هماهنگ نمی‌شد. 🔹یکشنبه ظهر، ۳۰ اردیبهشت ماه: بستنی‌ها خریده شد و فقط بسته‌بندی پذیرایی مانده بود و اندکی ریزه‌کاری‌ که شنیدیم بالگرد حامل رئیس جمهور و همراهانشان مفقود شده. همچنان سخت مشغول هماهنگی مراسم بودیم اما ته دلم آشوب بود و دلم برای حرم آقا امام رضا تنگ. خسته و دامن‌کشان به اتاق رسیدیم، بدون حرف اضافی برق‌ها را خاموش کردم، می‌خواندیم: «ای صفای قلب زارم...» و آرام در تاریکی شب اشک می‌ریختیم... 🔹سحر دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ماه: بعد از نماز صبح با اضطراب سری به خبر‌ها زدیم، همچنان نسیم سرد بی‌خبری می‌وزید اما بوی امید نمی‌شنیدیم. ساعت شش صبح با صدای مستاصل فاطمه بیدار شدیم، همه می‌دانستیم قرار است چه بشنویم. دانه‌های گرم اشک از گوشه کنار صورتمان می‌چکید...هراس، غم، مِه، فقدان، خون، شب ابری، ورزقان، باران...تمام این‌ها به کنار، یک هفته تلاشمان برای جشن چه می‌شد؟! ظهر تصمیمان را گرفتیم، مراسم سر جایش اما برای ... تا شروع مراسم با چشم‌های سُرخ باریدیم و بردیم و آوردیم...حمایل‌هارا برداشتم، حالا فهمیدم سِرّ این سیاهی‌ها چه بود...سِرّ غم یاد شهدا چه بود... سِرّ آن نشدن‌ها... و این دویدن‌ها تحفه درویشی بود محضر امام رئوف، خادم الرضا و شهدای همراهشان... 🔸 | روایت یادواره بچه‌های فردوس؛ خراسان جنوبی؛ دیار آشنا با | به قلم دانشجومعلم، عطیه اسماعیل‌پور |‹ |‹ |‹ خراسان‌جنوبی ؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞؞ ‹روابط‌عمومی کنگره ملی شهدای دانشجومعلم›🍃 @halif_media
«بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الیه راجعون روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست...» صدای مجری در سرم می پیچد؛ پدربزرگ بغضش را با چایِ داغ فرو می خورد و نم چشمانش را مخفی میکند. ادامه می دهد: به هر زحمتی خودم را به تهران رساندم مراسم تشییع امام را تهران بودم .تشییع آن مرد بزرگ... با خودم فکر می کنم آن هنگام که مادرت ،بانو هاجر،گهواره را تکان میداد یا آن هنگام که خونِ پدرت ضامن سعادت تو شد؛ آن‌هم در پنجمین ماه زندگی پربرکتت یا آن هنگام که در کوچه پس کوچه های باصفای خمین می دویدی و صدای خنده هایت از دور به گوش می رسید یا آن هنگام که خلیل وار آتش دسیسه‌های پهلوی را خاموش می کردی،کسی گمان می برد تو همان باشی؟ از کوزه همان برون تراود که در اوست این انقلاب تاریخی تجلی انقلاب و غوغای درونت بود... چه کردی؟! در اعماق قلبت چه جنگی و چه میدانی برپا بود؟ کاش میدانستم در پشت آن چشم های متواضع ،چهره آرام و بدن ریاضت کشیده چه روح بلندی و چه اندیشه والایی زیست می کرد. کاش میدانستیم... استکبار ها و اجنبی ها بر سرزمین دلمان جا خوش کرده اند... خمینی لازمیم ما...
مِهربانی‌هایَت را دوست دارم، ولی وای بِحالَت اگر بفهمم مهرَبانیَت عمومیت دارد... وای بحالَت اگر بگویی:«هرکسی جای تو بود همین کار را میکردم» آن وقت دیگر شاید عاشقی یادم بِرَود و نان و نمک‌ِمان که با هم نوش میکردیم... اسکندر شوم و تخت جمشید روزگارت را به آتَش بِکشانَم...
تجارب معنوی قابل انتشار نیستن
بار‌ها این جمله رو خوندم: بمان و از خودت چیزی بساز که نشکند اما همیشه تو دقیقه ۹۰، تو پلان آخر، همونجا که به مو رسیده، همونجا که امید نصرت هست، ترک کردم، رفتم، رها کردم، رها شد، رهام کردن، پلای پشت سرم خراب شد، هیچی برام نموند، دستم خالی تر از قبل، دراز تر از پاهام راهِ مأمن رو برگشتم هیچوقت نشد، هیچوقت... آه یبار که تو آب بودم، با خودم گفتم تا عضله سفتی در بدن داری، غایتت غرق شدنه، زمونه مثل چرخ دنده‌ست، تا خورد و خمیر نشدی، بین چرخ دنده‌ها میشکنی، لِه میشی، انقدر میشکنی تا هیچ عضله سفتی تو بدنت نمونه وگرنه سرنوشتت غرق شدنه... کافیه خمیر بشی، رها بشی؛ یک کلمه بگم راضی بشی، اونوقته که بالاخره زندگی برات شیرین می‌شه... پ‌ن: بخونید از کسی که استفاده از قیود مطلق رو بر خودش حرام کرده، مثل هیچوقت...