💐روزے یڪ صفحہ از #قرآن ڪریم💐
✅به همراه ترجمه و تفسیر😍
🌟 #سوره_توبه
☘ #صفحه_206
🌼غنچه های مهدوی🌼
@ghonchehayeasheghi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔸 ببینید چگونه لباس Exopulse Mollii در مبتلایان به بیماری ام.اس میتواند مفید و تاثیرگذار باشد و حفظ تعادل و راه رفتن فرد را بهبود ببخشد و به آسانتر کردن کارهای روزمره او کمک کند.
#شگفتانه
🌼غنچه های مهدوی🌼
@ghonchehayeasheghi
☘پاداش☘
کردم مرتب من
دیروز اتاقم را
با نظم هر جایش
عالی شد و زیبا
وقتی اتاقم را
مامان خوبم دید
چون شاپرک در باغ
چرخی زد و خندید
رفتم در آغوشش
روی مرا بوسید
در قلب من انگار
نیلوفری رویید
احساسم از کارم
بسیار شد بهتر
پاداش کارم بود
گلبوسه ی مادر
شاعر: زهرا عراقی
#شعر
🌼غنچه های مهدوی🌼
@ghonchehayeasheghi
11.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موقع مشق نوشتن بچم
کنارش بشینم یا نشینم؟
پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید
توصیه های دکتر عزیزی😊
#تربیتی
🌼غنچه های مهدوی🌼
@ghonchehayeasheghi
😱 مضرات موبایل برای کودکان 🤔😳☹️🤨😔
#تربیتی
🌼غنچه های مهدوی🌼
@ghonchehayeasheghi
🌱🌱🌱به نام خدا🌱🌱🌱
🍃داستان دستهایی که بوی مهربانی میداد
🍀بابابزرگ نشسته بودند توی اتاق و اسکناس میشمردند. کنارشان نشستم و با چشمان گرد شده گفتم: وای چقدر پول… خیلی زیادند… اجازه میدهید من هم بشمارم بابابزرگ؟ بابابزرگ خندیدند و گفتند: بیا حسنا جان، بیا هزار تومانیها را بشمار ببین چقدر میشود. فقط دقت کن که درست بشماری! از اینکه بابابزرگ اجازه دادند من هم پولها را بشمارم خیلی خوشحال شدم. چون شمردن چیزهای مختلف را دوست دارم. مثل شمردن قدمهایی که از خانه تا مدرسه برمیدارم. همینطور که اسکناسها را میشمردم بابابزرگ گفتند: راستی به امیرحسین ریاضی یاد دادی؟ با ناراحتی گفتم: من یاد میدهم بابابزرگ، اما اصلاً فایده ندارد، امیرحسین یاد نمیگیرد. بابابزرگ گفتند: مطمئنی که فایده ندارد؟
🍀اسکناسها را کنار گذاشتم و گفتم: بله چون هر چقدر برایش ساعت را توضیح میدهم یاد نمیگیرد. آنوقت به بابا میگوید برایم ساعت بخر. تازه، همه عددها را هم بلد نیست به حروف بنویسد و اشتباه میکند. انگار امیرحسین هوش و استعداد ریاضی ندارد. من که فکر میکنم واقعاً فایدهای نداشته باشد.
🍀بابابزرگ گفتند: اینطوری نگو دختر جان. من مثل تو فکر نمیکنم، اگر کمی صبر و حوصله کنی بالاخره زحمتهایت نتیجه میدهد، قول میدهم. گفتم: من هم از خدا میخواهم، چون مامان قول دادند اگر امیرحسین توی امتحان ریاضیاش نمره خوب بگیرد، برایم جایزه میخرند. بابابزرگ گفتند: نگران نباش، امیرحسین امتحانش را خوب میدهد. تو هم به جایزهات میرسی. هر چیزی زمانی دارد. مثل همین پولها.
🍀 با تعجب پرسیدم: پول؟! منظورتان چیست بابابزرگ؟ بابابزرگ خندیدند و گفتند: راستش این پولها را خٌرد خٌرد جمع کرده بودم تا به کسی کمک کنم. امروز زمانش رسیده که به آن بنده خدایی که لازمش دارد بدهمشان.
🍀به چهره خندان بابابزرگ نگاه کردم. چقدر خوشحال بودند که زحماتشان نتیجه داده بود و میتوانستند به کسی کمک کنند. با خودم گفتم، من هم باید از بابابزرگ یاد بگیرم. وقتی شمردن پولها تمام شد، رفتم پیش امیرحسین و خیلی جدی شروع کردم با او تمرین کردن. آنقدر تلاش کردم و به قول بابابزرگ حوصله به خرج دادم تا بالاخره امیرحسین ساعت و حروف و اعداد را یاد گرفت.
🍀 چند روز بعد امیرحسین باخوشحالی از مدرسه آمد. برگه امتحان ریاضیاش را به مامان نشان داد و گفت: ریاضیام را خیلی خوب شدم. مامان خوشحال شد وگفت: آفرین پسرم، نمره خوب امروزت را مدیون تلاشهای خواهرت هستی، برو صورتش را ببوس و از او تشکر کن.
🍀 بابابزرگ با خوشحالی به منگفتند: دیدی حسنا جانم، بالاخره تلاشهایت نتیجه داد. آفرین به تو دختر خوبم که با صبر و حوصله نتیجه کار خوبت را دیدی. پریدم در آغوش بابابزرگ و دستانش را بوسیدم. دستهایی که بوی مهربانی میداد.
نویسنده: مریم ایوبی راد
#داستان
🌼غنچه های مهدوی🌼
@ghonchehayeasheghi