1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرت، وعدهی دیداریست که دلهای خسته را آرام میکند.
جایی که اشکها بیحساب جبران میشوند و هیچ رنجی بیپاسخ نمیماند.
اگر امروز سختی هست، اگر دلتنگی هست، اگر مسیر طولانی و تاریک به نظر میرسد، باور داشته باش که پایانِ راه روشن است.
#غسالخانه
#غسل_میت
https://eitaa.com/ghusle_rezvan
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوند حتی رنجی به اندازهی ذرهای را بیپاداش نمیگذارد؛
هر صبری، هر دعایی، هر کار نیکی، اگر فقط یک لبخند باشد ،در آنجا وزن و ارزش دارد.
#غسالخانه
#غسل_میت
https://eitaa.com/ghusle_rezvan
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرت فقط حساب و کتاب نیست،
سرزمینِ رحمت است.
جایی که دلها آرام میگیرند، ترسها خاموش میشوند و انسان به خانهی اصلی خود بازمیگردد.
#غسالخانه
#غسل_میت
https://eitaa.com/ghusle_rezvan
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پس اگر امروز دلت خسته است،
یادت باشد این دنیا گذرگاهی کوتاه است؛
و آنچه پیش روست، ماندگارتر، وسیعتر و روشنتر است.
امیدت را نگه دار… چون وعدهی خدا حق است و نورش خاموش نمیشود. ✨
#غسالخانه
#غسل_میت
https://eitaa.com/ghusle_rezvan
مرگ پایان نیست؛
شبیه بسته شدن یک کتاب نیست،
بیشتر شبیه تا خوردن صفحهای است که
بارها برمیگردیم و میخوانیمش.
کسانی که میروند،
در خاک گم نمیشوند؛
در دل ما ریشه میدوانند.
در عطر یک عصر بارانی،
در آهنگی که بیاختیار اشکمان را سرازیر میکند،
در خاطرهای که ناگهان لبخند میآورد.
آدمها وقتی میمیرند،
تنشان خاموش میشود،
اما حضورشان شکل عوض میکند؛
میشود دعا،
میشود آرامش،
میشود نوری که در تاریکترین شبها
راه را نشانمان میدهد.
هیچ عشقی با مرگ تمام نمیشود.
عشق، تنها چیزی است که
حتی مرگ هم جرأت خاموش کردنش را ندارد.
و ما با هر نفس،
ادامهی کسانی هستیم که رفتند؛
تکهای از صدایشان در صدای ماست،
تکهای از نگاهشان در نگاه ما،
و تکهای از قلبشان
برای همیشه در سینهی ما میتپد. 🌿
#غسالخانه
#غسل_میت
https://eitaa.com/ghusle_rezvan
30.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوایل که رفته بودم غسالخونه، تازه یاد گرفته بودم چیکار باید بکنم. یه روز همکارم مرخصی بود و تنها مونده بودم. یه فوتی رو غسل دادم، کارم که تموم شد یه مرد جوون اومد صدام زد. درو باز کردم گفت: «یه فوتی داریم تو آمبولانس، آوردیم برای غسل.» گفتم بیارید. گفت: «تنهام، میای کمک؟ فقط یه چیزی هم هست باید بدونی.»
آمبولانس که اومد، وقتی آوردنش داخل، دیدم خیلی سبکه. تو دلم گفتم حتماً بچهست… گفت ۲۵ سالشه. همونجا منو به اسم کوچیک صدا زد. با یه حال عجیبی گفت: «ابوالفضل، خدا بیامرزدش، برادرِ زنم بود… تصادف کرده.»
کاورو که باز کردم… خشکم زد. نه سر داشت، نه دست، نه پا… فقط چند تیکه استخون و گوشت مونده بود. انگار دنیا یهو وایساد. گفتم چجوری مگه؟ گفت اتوبوس زده بهش، رفته لای چرخها…
بعد با یه التماسی که هنوز صداش تو گوشمه گفت: «ازت خواهش میکنم یه جوری کفنش کن که مثل یه آدم سالم دیده بشه… به مادرش و زنم گفتم فقط ضربه مغزی شده، بدنش سالمه.»
مونده بودم چی بگم. فقط تو دلم گفتم خدایا خودت کمکم کن… من با این چند تیکه چی کار کنم؟....
ادامه👇
#غسالخانه
#خاطرات_غسالخانه
https://eitaa.com/ghusle_rezvan
رفتم یه تخته بزرگ آوردم. اون چند تیکهای که بیشترش استخون قفسه سینه بود رو غسل دادم. جدا کفن کردم. بعد شروع کردم با پنبه… هرچی پنبه بود آوردم. چوب گذاشتم، دوباره پنبه گذاشتم، شکل دادم… سر درست کردم، بدن درست کردم… یه پیکر ساختم، فقط که وقتی نگاه میکنن دلشون نلرزه. اون استخونا رو که غسل داده بودم گذاشتم وسطش. همهچی نمادین بود…
وقتی تموم شد به شوهرخواهرش گفتم بیا ببین. اومد داخل. نگاه کرد… اشک تو چشماش جمع شد. گفت دستت درد نکنه.
بهش گفتم فقط خودت برو داخل قبر. موقع تلقین کفنو باز نکن. باز کردنش مستحبه، اما لازم نیست… نذار خانواده بیان روش یا بازش کنن. بذار همون تصویری که گفتی تو ذهنشون بمونه.
گفت باشه.
روز دفن فقط خودش رفت داخل قبر. همهچی انجام شد…
اون روز یه چیزو فهمیدم… تو این کار، بیشتر از اینکه با بدن سر و کار داشته باشی، با دل آدما طرفی. با رازهاشون. با دردهایی که باید بیصدا نگهشون داری.
#غسالخانه
#خاطرات_غسالخانه
https://eitaa.com/ghusle_rezvan