بچـهاسلامخوبیـن.:)
معذرتـازهمگـیمننشدزودبیام.میبینمنصفتونترکـکردنـ.. 💔🙃
هنوزم هستین؟!
ناشناسمتاسفانهخرابشده...
ناشناسجدیدمیزارمـ.. یکمحرفبزنیم.. ببینمکیاموندن.. 🥲❤️🩹:)
#ناشناس
ادامه رمان رو بزاررررر خواهش❤️
_ باشهعزیزمازفردارمانوادامهمیـدمـ..:)
#ناشناس
خوشبختاته من موندم تو گروه چون چند روز پیش دستم اشتباهی رفت لفت دادم از توی گروه جدید داخل روبیکا لینک گروه رو هم پاک کردی دیگه پیدات نکردم الانم چند روزه ناراحتم،، کاش لینکو دوباره بفرستی
_ خـبـ..؛ مناونشـببهتـونگفتمهمهبیاینـروبیکا تااونجاادامهرمانوبزارم.چـونکانالعضواشکمبود. گفتمهمهبیاینـ روبیکا. تاآمارکانالبالابره..
روبیکاکانالزدمـ.. دقیقا یکـ یا دو نفـرازبچهایکانالمونتوروبیکاعضوشدن.. منمآمارکانالوبردمبالانزدیکـ⁷⁰؛ ⁸⁰تاییعضوکانالبودنشروعکردمبهگذاشتنرمانپارتایاولیاش.. ولیخبرمانعالیپیشمیرفتـ.. ولیخبدستتنهانمیشـد.. اینکهرمانگذاشتنراحتبود. ولیفعالیتمکمبود ادمینمنداشتمفعالیتکنه.. تااینکهکانالوحذفکردمواومدمایتا.. ❤️🩹🥲:) تادوبارهادامشوبزارمبراتـون..»
بچـهاالانخیلیاازقدیمیااترکـکردن..🥲» اگهبهشوندسترسیداریدلینکبدینبهشون..
یابهدوستـ. رفیقهرکسی؛امکانشـبودلینککانالو بدینبهشون. تااونامعضوشنآمارمونبرهبالا
(پارتـهفتادوپنچ)
"صبحـ.."
✓فخری=خبـ..... مطبخیـووونننـ.. همه پاشینـ... لنگ ظهرهههـ... الان شازده صداشـ در میاااداااا...+داد
"ندیمه که خواب بودن با صدای فخری بلند شدنـ.. و مبهوت بهشـ خیره شدنـ. "..
*صفوراا=هویییییی چتههههه... ارثـ باباتو خوردیم که بیدار شیم جوابـ پسـ بدییمممـ...؟!!! یه روزه اینجااا نیستی فااز بانو زادهااا نگیـرر. ...
" بشرا زد به دستـشـ.. "
-بشرا =صفـووراااااا
: آمنهـ=صفورا جانـ بسـ کنـ.. فخریـ حرفی بدی نزده که یهو گُر میگیریـ..
"فخـری با نیشـ خنده نزدیک صفورا شدو با لحنـ تمسخر آمیزی گفتـ.."
✓فخریـ=آهاا... راستـ میگییی!!! ایـوول براشـ کَفـ بزنیـدد..»» بلاخره ندیمه هام دل دارنـ.... نه صفورا خانومـ..؟!؛+خنده
"صفورا اعصبانی چشم تو چشم فخری شدو با اعصبانیتـ که داشتـ گفتـ"
*صفورا=ببینـ دختره ی ناز نازوو. اگه چشمتـ به چاووشه باید بگم دیر تشریفـ آوردینـ...؛ دفعه ی دیگه ببینم بامنـ شاخـ تو شاخـ بشیـ. دوتا شاخاتو میشکنمـ.. ازشونـ یه یادگاریـ درست میکنم میزارم واسهـ خوشگلیـ عمارتـ.. فهمیدیــ؟!!!!...
-بشرا =بسه صفـوورااا عععع... فخری خانوم ببخشید..» خواهر ما یکم زود جوش میزنهـ..» به دل نگیرینـ.. بااجازه صفورا بریمـ...-
"فخری نگاهیـ کرد بـ بقیهـ و رفتـ..."
: آمنهـ=خدابگمـ چکارتـ کنه صفـورا.. تایکی یه حرفی بهش میزنه زود آتیشـ میگیرهـ... دختره الان میره همچیو دست طاووس الملک میزارهـ.؛ طاووسمـ ماعه بدبختـو مقصر میکنهـ...
«آسیهـ=حواستون به کارتونـ باشهـ..ما لالیمـ... از هیچی خبر نداریمـ... اگم کسی شکـ کرد پرسیـد. مقصر صفـورا و فخری بودنـ دعواعه اونا بودهـ.. شمامـ انقد پیگیر کار نشینـ... کارتونو بکنینـ... الان ناهار دیر میشهـ آصفـ.. اینجارو میزاره رو سرشـ...
"مشغول کار شدنـ..."
"فخـریـ. با اعصبانیت رفتـ پیش طاووسـ"،
" طاووسـ تو خلوتـ خودشـ بود که فخری سر رسیـد.. "
☆طاووسـ=چیشدهـ فخریـ؟! چـرا بَرو روتـ کج شدهـ..؟!
"باحالتیـ ادامه داد"
✓فخریـ=چیشدهـ بانـو؟! تا عمر داشتم اینجـور بی احترامی به من نشدهـ بود.. اینجور جلو این همه کلفتـ خار و خفیف نشدمـ...»»»
"از سرجاشـ پاشدو نگاهی به فخری کردو گفتـ.."
☆طاووسـ=چیشدهـ فخریـ؟!! کسی بهت چیزی گفتهـ...؟!! برم پدرشـو دربیارمـ...
غلط کردنـ.. به دختر منـ از گُل نازکـ تر بهشـ گفتنـ..؛ بگو دخترکم بگو چیشدهـ....؛
"با حالتـ لوسـ مانندیـ ادامه داد"
✓فخریـ=اینـ کلفته بی ریختـ.. با اون صورتـ کج و کولشـ.. صفـورا»»
☆طاووسـ=صفـورا بهت چیزی گفتهـ؟!!!
✓فخـریـــ=آره نبودینـ و ندیدینـ این دختره ی بی آبرو چیا بارم کـرد..؛ جلو اون همه ندیمهـ منـو کوچیکـ کـرد..
☆طاووسـ =غلط کردهـ دختریه آوویزونـ.. میدم به صلابه بکشنشـ.. انقد اینـ دختره پروعه و ازخود راضیهـ.. ؛ میدم جُلو پلاسشـو.. بندازنـ از اینـ عمارت بیرونـ.. بلایی سرش بیارم بفهمه زبونـ سرخشـ.. چجور سر سبزشـو به باد دادهـ...
✓فخریـ=مادر جانـ..» من نمیخوام بخاطر من کسی از نون خوردنـ بیفتهـ.. فقط یه تنبیهـ کوچیکـ بستشهـ..»
☆طاووسـ=نهـ..؛ یه بار تنبیهـ.. دوبار تنبیهـ.. نه هزار بار اینـ دختره اصلا شَرهـ.. وقتشهـ قدم نحص شو برداره و برهـ..»
عزیزکمـ تو نمیخواد دلتـ بخاطر اون جونور بسوزهـ.. بایـد از اول میفهیـد. با دختر طاووسـ الملک قاجار چطور رفتار کنهـ..؛!
"اعصبانی رفتـ.." فخریـ به رفتنـ طاووسـ خیره شده بودـ و چند لحظه رفتـ تو فکـر"
«آصفـ تو اتاقشـ دراز کشیده بـود که گلنار در زد و وارد اتاقـ شد»
♡ادامه دارد♡