از زبان سیلور:(پایگاه اگمن)
پوفففف از وقتی از هم جدا شدیم..تا الان هیچکدوم اعلام نکردن که اتاقو پیدا کردن..
هعب چقدر این راهرو ها پیچ در پیچه
؟:هوی😡 باز میخواید باهاش چیکار کنید.؟
این..صدای شدوعه!! به سمتی که صدارو. شنیده بودم میدوم..میرسم به یه سلول...خونی...
شدو:میگممم ولش کنیددد
؟:عااااا(کلا صدای فریاد از درد)
سیلور:..سونیکک
با قدرتم در سلول رو میشکنم تا خواستم سونیک رو از اون دستگاه بکشم بیرون...
اگمن:منتظرت بودم.
میفتم توی تله...دستو پاهام به دیوار یه سلول متحرک زنجیر میشه...
اگمن میاد جلو و چونمو میگیره.
اگمن:میدونی اگه هدفم نابودی مافیای سرخ بود الان خوشحال میشدم...اما نیست....اما به عنوان تشکر بابت لطفی که به عنوان طعمه بهم کردی.میزارم زجر کشیدنشو امشب کامل ببینی.
احمقا بیاید اینم ببرید پیش دوستاش.
my city
از زبان سیلور:(پایگاه اگمن) پوفففف از وقتی از هم جدا شدیم..تا الان هیچکدوم اعلام نکردن که اتاقو پید
از زبان شدو:
نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته...اما...دارن میبرنمون بیرون...
قبل از اینکه کامل وارد محوطه بیرونی بشیم روی محفظه سونیک یک پارچه سیاه رنگ که اگه اشتباه نکن از جنس کتان (وقتی مامانت خیاطه) بود میندازن روش...
مکانی که در ان قرار گرفتیم مکانی بود که نور ماه سرخ به صورت مستقیم روی همه مون میتابه.
(گیشا:با سلام قراره بخش جنجالیش شروع بشه ...خیلی توی توصیف صحنه ها خوب نیستم پس از همین الان شرمنده)
پارچه رو از روی محفظه سونیک برمیدارن...اولش..خیلی اروم بود
اما یوهو..یه موج انرژی از طرف سونیک همه مون رو پرت کرد عقب...
وقتی صدای سوت توی سرم قطع میشه و دیدم از حالت تاری در میاد...
سونیک توی آسمون شناوره..رنگش تیره شده و...(کلا دارک سونیک رو تصور کنید با چشمای آبی درخشان...ولی نه درخشانی که حس خوب بده درخشانی که لرزه به تن میندازه)
سیلور:س...سونیک؟!
یه جور ناجوری(😂) برمیگرده و سیلور رو با سری کج نگاه میکنه..و بعد از چند ثانیه با سرع غیر قابل باوری به سمتش حمله ور میشه...
چند سانت مونده بود به سیلور برسه که متوقف میشه و از درد توی خودش جمع میشه و فریاد میکشه..
اگمن:خوبه همینجوری خوبه باید کنترلشو بدست بگیرم.
اگمن با سیستمش سعی کرد کنترل جسم
ذهن
و قدرت سونیک رو در اختیار بگیره اما سونیک با یه پرتو انرژس بنفش همه چیو دود میکنه میره هوا
از این وقفه ایجاد شده استفاده میکنیم تا دستامونو باز کنیم
منو سیلور به سمت سونیک میریم
شدو:سونیک بس کن داری چیکار می...
به طرز وحشیانه ای بهمحمله میکنه.
گلومو میگیره و بلندم میکنه..
چشاش دیگه حتی اون مردم های آبی رو ندارن...کاملا سفیدن..
سیلور با قدرتش سونیکو در بر میگیره.
میفتم زمین..سرفم گرفته..
سیلور:بچه هااا یه کاری کنین نمیتونم خیلی نگهش دارممم
منو ناکلز با سیم های باقی مونده از آزمایشات اون دیونه سونیک رو نگه میداریم و بچه ها بهش حمله میکنن بلکه از رو بره...
خدای منننن این چقدر زوررر دارهههه😭
سیلور:شدو...
سیلور:بنظرم وقتشه ..از زمرد های اشوب استفاده کنیم ..وگرنه..
روی حالت سوپر میریم
ناکلز سونیک رو ول میکنه تا منو سیلور دوتایی به حسابش برسیم.
..ممکنه خرابی ها روی زمین زیاد باشه..
برای همین پرتش میکنیم توی بالا ترین لایه اسمون.
همزمان حمله میکنیم بهش و خیلی قشنگ انگار داره لی لی بازی میکنه از همه حملاتمون جاخالی میده که هیچ تازه به ماهم حمله میکنه...
سونیک...شبیه یه هیولاس...که...صرفا هدفش نابودیه...
(فعال شدن بیسیم شدو*):شدو تیلزم.نمیخواد سونیکو شکست بدین...روح سونیک .. یه جایی توی اعماق این هیولاس....سعی کنید اونو بیدار کنید.
با سیلور دوتایی گرفتیمش..سیلور شروع کرد به تعریف کردن خاطرات مشترکشون باهم دیگه...اما من که خاطره ای با سونیک ندارم...
یه چیزی از ذهنم خطور کرد....خجالت اوره...اما...شاید جواب بده...
شدو:(فریاد)سونیک.یادته حسرت خانواده داشتی؟..خب الان یه برادر داری(واکنش شدو تو دلش:🤢)تمومش کنن..اینجوری هم ما نابود میشیم هم خودت...نمیتونم برات پدر یا مادر فراهم کنم...چون خودم هم ندارمشون..
اشک های سونیک از چشمای بدون مردمکش سرازیر میشن.
شدو:ولی لااقل میتونم برادرت باشم میتونیم از اینجا به بعدشو خوب زندگی کنیم.....سونیک میدونم میتونی بجنگی برای خودت برای ما....چون تو برادر منی(گیشا:اوقدا🥺)
سونیک...میجنگه..واقعا داره میجنگه...
چون به وضوح از درون درد میکشه و ..رنگش بین تیره و روشن در چرخشه...
سیلور با بُهت بهم خیره شده..بهش اشاره میکنم بعدا همه چیو توضیح میدهم..
در نهایت این کشمکش درونی سونیک...سونیک پیروز میشه..اما از حال میره و به سمت زمین سقوط میکنه....
از زبان سیلور یکسال بعد:
لباسمو میپوشم و میرم بیرون از خونه...امروز روز آزادی بیلزه..
بعداز اون واقعه ما با اسناد موجود در عمارت سه گروه مافیایی بزرگ دیگه د هم دستاشونو دستگیر کردیم...
بیلز هم به جرم سکوت در مقابل کارهای خلاف پدر و مادرش به سه سال حبس محکوم شد.اما با در نظر گرفتن برخی چیز ها مثل شرایط و محیطی که توش بزرگ شده دوسال تخفیف خورد و امروز روز آزاد شدنشه...
پدر مادر هم...اعدام شدن..(بچمو یتیم کردم😅🤧)
امی هم تبرعه شد ..چون کار خلافی نکرده بود...و حتی میشد گفت قربانی هم بوده...
و اما در نهایت سونیک..و قتل هاش..
یه سری پودر روان گردان توی وسایل سونیک پیدا کردیم که در نهایت مشخص شد از اونا استفاده میکرده تا بتونه دستورات پدرم رو انجام بده...چون اگر انجام نمیداد امی توی خطر می افتاد.این چیزیه که امی به دادگاه گفت.
اما خب نمیشد از چنین کسی گذشت..تبرعه نشد..اما تنها مجازاتش شد یه پا بند محدود کننده منطقه ای که میتونه توش زندگی کنه.اینطوری همیشه تحت نظره.
واقعا نگرانم...بعد از اینکه روی زمین فرود اومدیم تونستیم به موقع برسونیمش بیمارستان..
زخم هاش طی یک ماه خوب شدن..و به لحاظ جسمی نسبتا اوکیه...
اما هنوز بهوش نیومده...
شدو اصلا سر کار نمیاد..و بیست و چهاری کنار تختشه..
وقتی قضیع رو برام تعریف کرد تا مدت طولانی درگیر هضم کردنش بودم..ولی در هر صورت الان خوشحالم که همو پیدا کردن.
از زبان شدو:
از اتاقش خارج میشم.تا یه چیزی برای خوردن بگیرم..پچپچ بیمارا ..پرستار هاو دکتر ها آزارم میده..همشون فکر میکنن سونیک دیگه برنمیگرده(حاجی طرف بعد ۴۸ سال کما بهوش اومد یه سال که چیزی نی)
حتی یکیشون گفت دستگاه ها رو ازش جدا کنیم..هرچند که اون یارو الان یک دست و بخشی از سرش شکسته و من مجبور شدم دیه بدم ..ولی خب مهم نیست من هرچقدر که لازم باشه منتظرش میمونم...
؟:میشه ۴دلار و ۵۶ سنت.
کارت میکشم...هرچه سریع تر برمیگردم میشش تا از نگاه های مردم در امان باشم...
صورتش...مثل یه بچه بی پناهه که بعد کلی دردسر توی آرامش خوابیده...ولی نمیدونه با این خوابش چه غوغایی توی دل من برپا میکنه...
شدو:کی میخوای بیدار بشی؟...خسته شدم از تنهایی غذا خوردن...سونیک دیروز چیدن وسایل خونه مشترکمون رو تموم کردم..اتاق تو رو با کمک سیلور به سلقیه تو چیدمانش رو انجام دادیم..نمیدونم پسندش میکنی یا نه...دلم میخواد زودتر...
*بینگ بینگ بینگ بینگ*
(گیشا:شما فرص کن این صدای اون مانتور ها هسته توی بیمارستانا فرض کن صدای اوناس)
یا خداااااا😨😨😨😱
چرا دستگاه اینطوری میکنههه
میخوام بلند شم برم پرستارا رو خبر کنم که ...دستی متوقفم میکنه.