eitaa logo
گیومه «....»
1هزار دنبال‌کننده
272 عکس
97 ویدیو
1 فایل
﷽ آسیه کَلایی هستم. مادر و معلمی که گاهی می‌نویسد. فارغ‌التحصیل مدرسه نویسندگی مبنا. مـن کبـوتـر می‌شـوم یـک روز بامَـش با خـودت... یازهرا🌱 حرفی بود در خدمتم ⬅️ @akalayee
مشاهده در ایتا
دانلود
گیومه «....»
#جنگ‌_نوشت
خوب شد که ماندم... امروز صبح می‌خواستم بروم جایی که از اولِ جنگ منتظر بودم تا شرایط رفتنم به آنجا پیش بیاید. هر بار یک چیزی مانع میشد. یک بار شیفت کاری‌ام، یک بار بهانه‌گیری بچه‌ها، یک بار کارِ خانه، یک بار حالِ خودم و... اما این دفعه همه چیز مُهَیا شد. وسایلم را آخر شب آماده کردم که معطل نشوم. می‌خواستم صبح زود بروم میدان هفتاد و دو تن. اتوبوس سوار بشوم سمت تهران و تا غروب کارم را انجام بدهم و برگردم. مامان هم که چند روزی پیشِ ماست، می‌خواست کنار بچه‌هایم بماند تا با خیال راحت بروم. اما اتفاقی افتاد که مانع رفتنم شد. نشد که بروم. قلبم سنگین و مچاله شد ولی حَوالِه‌‌ دادمش به روزهای بعدی. مامان که حالم را دید، گفت: «قسمت بوده امروز قم باشی که بریم تشییع شهدا» همین هم شد. حدود ساعت دو بعد از ظهر رفتیم سمت میدان روح‌الله. قرار بود شهید را از مصلی بیاورند سمت حرم حضرت معصومه (س). هنوز تا ساعتِ اعلام شده، بیشتر از نیم ساعت، مانده بود. ولی مردم آمده و کناره‌های خیابان صفاییه نشسته بودند تا مراسم شروع بشود. چندتا عکس و فیلم گرفتم. جمعیت همینطور بیشتر می‌شد. صدای مداح را کم کم می‌شنیدم. داشت قصه‌ی دست‌ِ علی‌های این جنگ را می‌گفت. چقدر به شنیدن این روضه‌های حماسی، نیاز داشتم. از اول جنگ وقت نکرده بودم یک دلِ سیر، گریه کنم‌. شهید لاریجانی و مرتضایش را آوردند. مَردِ پشت میکروفون می‌خواند: «سلام ما را به رهبر شهیدمان برسان...» صدای هق هق جمعیت بلند شد. دستی کشیدم روی خیسی صورتم و به خودم گفتم چقدر خوب شد که امروز قم ماندم. حتما شهید لاریجانی سلامم را به آقا می‌رساند. الحمدلله... @giyume69
🇮🇷 مقاومت، در خیابان‌ها جاریست... جنگ است و زندگی عجیب توی شهرها در جریان است. سبزه‌ها و ماهی‌ها توی دست‌ِ کوچک‌ و بزرگ. مغازه‌ها پر از آدم‌هایی که لباس نو می‌خرند. مردم اُمید می‌خرند، اُمید می‌فروشند. حتی جنگ هم توی ایرانِ اسلامی با زندگی معنی می‌شود و این خودِ مقاومت است... @giyume69
🇮🇷♡ عشق و گل زیر بمباران دشمن ما زنده‌ایم مثل امید… @giyume69
این روز نوشتِ جنگ، برای چند شب پیشه. مونده بود توی دفترچه یادداشتم👇
ما مَردُم... امشب، شب چهارشنبه سوری بود. تجمعات مردمی نسبت به شب‌های قبل، کمی فرق داشت. باید زودتر می‌رفتیم و دیرتر می‌آمدیم. سید کارهایش را جمع‌وجور کرد و خودش را رساند به خانه. افطار خوردیم و راه افتادیم. چقدر شهر امشب دوست‌داشتنی‌تر بود. بعضی‌ها افطارشان را هم آورده‌ بودند و گوشهٔ خیابان هنوز بساط زیرانداز و فلاسک‌شان به راه بود. این شب‌ها همه چیز بوی وطن می‌دهد. حتی ماشین‌مان هم دوست داشتنی‌تر شده. از همه‌جایش عکس و پرچم ایران آویزان است. از پنجره‌ها، از سقف، از شیشه عقب. بعد از یکی دو ساعت چرخیدن توی شهر، رفتیم میدان صدوقی‌. ماشین را پارک کردیم و قاطی جمعیت شدیم. آقای میاندار شعارهای قشنگی می‌داد. مردم هم می‌خندیدند و هم با صدای بلند تکرار می‌کردند. یکیشان که بچه‌هایم، سیدعلی و فاطمه سادات خیلی بهشان چسبیده و مدام تکرارش می‌کردند این بود: نه سازش نه پوزش سپاه بزن تو پوزش سوار ماشین شدیم. بچه‌ها خوابشان گرفت. ساعت یک آمدیم خانه، بچه‌ها را گذاشتیم. مامان پیششان ماند. دوباره من و سید رفتیم خیابان. هنوز موکب‌ها به پا بود و خیابان‌ها پر از آدم. توی صفاییه پارک کردیم و از داخل ماشین پرچم‌ تکان می‌دادیم. از فلافلی سر میدان هاتفل خریدیم. برایمان جدید بود. ترکیبی از هات‌داگ و فلافل. تا نزدیکی‌های اذان صبح توی خیابان بودیم. خلوت‌تر شده بود. مردم رفته بودن برای سحری و نماز، بعدش هم حتما خواب. ما هم که سحری خورده بودیم، آمدیم خانه برای نماز و خواب. امشب قرارمان این بود که ما مردم بیاییم تا وطن‌فروش‌های داخلی آشوب درست نکنند. قرار بود ما مردم بیاییم که کرکره‌ی مغازه‌ای پایین نیاید. وسیله‌‌ی نقلیه‌ای آتش نگیرد. زن‌ها با هر تیپ و قیافه‌ای راحت راه بروند و خریدشان را بکنند. سرِ راهشان هم یک چایی از موکب‌ بگیرند و نوش جان کنند. فلافلی سر میدان هم فلافل هایش را بفروشد. خدا را شکر که امشب هم سربازِ وطن بودیم. @giyume69
📚 کتاب «خون دلی که لعل شد» بخشی از زندگی رهبر شهیدمان است که توسط انتشارات انقلاب اسلامی چاپ شده. حضرت آقا، این خاطراتشان را به زبان عربی برای مشتاقان عربی زبان املا کردند و بعد‌ها به فارسی ترجمه شده‌است. لحن خاص و بیان جزییاتِ متفاوت از زندگی ایشان، بسیار خواندنی‌اش کرده‌. این روزها دوباره این کتاب را دست گرفته‌ام. بخش‌هایی از آن را اینجا با شما به اشتراک می‌گذارم. @giyume69
گیومه «....»
#جنگ_نوشت
دلتنگ‌تر ولی قوی‌تر شدیم... امروزمان هم با شهید شروع شد. بچه‌ها هم انگار به شنیدن اخبار جنگ عادت کرده‌اند. نمی‌دانم از کجا ولی شهادت سردار نائینی را شنیده بودند. وسط هال، سیدعلی داشت به سادات می‌گفت: «امروز ما بازم قوی‌تر شدیم چون بازم شهید دادیم.» سادات مشغول کارهای هنری‌اش بود. خیلی تحویلش نگرفت. سری تکان داد و گفت: «چی؟» سیدعلی صدایش را برد بالاتر و نیم خیز شد: «مگه نمی‌دونی خون هر کدوم از شهیدا یه موشکه تو سر اسرائیل» دلم برایش غنج ‌می‌رود. عاشق این حماسی حرف زدن‌هایش هستم. مدام یادمان می‌اندازد که شیربچه‌های نظامی دارند چه بر سر اسرائیل می‌آورند. سادات هم اینبار خواهری کرد. لب‌هایش کش آمد و گفت: «آفرین داداش، درسته» ظهر که گذشت، مامان و راضیه تصمیم گرفتند بروند تهران. مامان گفت: «آدم سال تحویل باید خونه خودش باشه. این همه آدم توی تهرانه ما هم مثل اونا» راضیه هم با مامان همراه شد. انگار دیگر مثل قبل، ترک‌های دیوار خانه‌شان و صدای انفجار برایش مهم نبود. اصرار کردم بمانند ولی مامان، حرف تنهایی بابا و پسرها را انداخت وسط و رفتند. یکی دو ساعت تا سال تحویل مانده بود. راستش خیلی دل و دماغِ چیدن سفرهٔ هفت‌سین نداشتم. ولی بچه‌ها دلشان ماهی و سبزه می‌خواست. به خودم گفتم همین‌ها یعنی زندگی. و این روزها تکلیفمان زندگی کردن است. برایشان ماهی و سبزه خریدم. دوتایی نشستند و تخم مرغ رنگ کردند. سال تحویل شد. افطار شد. شب هم راهی خیابان شدیم. دیگر نمی‌خواست به فکر سحری باشم. ماه مبارک تمام شد و عید فطر آمد. شهر باز هم شلوغ بود. پر از آدم و ماشین‌های پرچم‌دار. بچه‌ها پرچم تکان می‌دادند. من و سید هم دربارهٔ پیام نوروزی رهبر عزیزمان حرف زدیم. درباره‌ اینکه توی پیام حتی حواسشان به دید و بازدید مردم و اینکه عروسی جوان‌ها عقب نیفتند هم بود. از دلتنگی برای آقای شهیدمان گفتیم. همان آقایی که همچین روزی از کنار امام‌رضا(ع) با ما حرف می‌زد و برایمان پدری می‌کرد. همان آقایی که همچین شبی خودمان را می‌رساندیم تهران تا نماز عیدفطر را پشت سرش بخوانیم. @giyume69
شاه آمد! شاه با بمب و موشک و جنگنده آمد. شاه گرفت! شاه جان هموطنانش را گرفت. 📸 موقعیت عکس: نقاشی پیدا شده در یکی از خانه‌های تخریب شده بر اثر بمباران. | @mabnaschoole |
۱ زادگاه مادرم نجف است ایشان لهجه عربی داشت. در کودکی با لهجه عربیِ نجفی حرف می‌زد. با قرآن آشنا بود. قرآن را خوب و با صدایی جالب تلاوت می‌کرد. در اواخر عمر صدایش گرفته بود و من صدای خوش او را به یادش می‌آوردم. بر قرائت کلام الله مجید با قرآن اهدایی پدرش مداومت روزانه داشت. شیوه قرائت ایشان ما را در آن کم سن و سالی به خود جذب می‌کرد. پیرامونش گرد می‌آمدیم و به تلاوتش گوش می‌کردیم. ایشان هم از فرصت استفاده می‌کرد و معانی برخی آیات را برای ما به فارسی ترجمه می‌کرد. داستان‌های پیامبران را برایمان باز می‌گفت. شیفتگی وافرش به زندگی حضرت موسی(ع) موجب می‌شد تا داستان زندگی این پیامبر بزرگ را با همه جزئیات برای ما شرح دهد‌. آنچنان با علاقه‌مندی درباره حضرت موسی(ع) سخن می‌گفت که شوق شنیدن ماجراهای او را در ما برمی‌انگیخت. با دیوان حافظ مأنوس بود و برخی اشعار آن را حفظ داشت. برای ما فال می گرفت. با حدیث نیز آشنا بود. گاهی حدیثی می‌گفت و پدرم به ایشان اعتراض می‌کرد که تا الان به این حدیث برنخورده است. اما ایشان منبع حدیث را برای پدرم ذکر می‌کرد. نکات اولیه قرائت قرآن و قواعد زبان عربی را از مادرم آموختم کما اینکه روح دلیری را نیز او در من دمید. مادر به خاطر بازداشت‌های پیاپی من و حملات ساواک به منزلمان رنج بسیار کشید اما در برابر دژخیمان مهاجم با پایداری و صلابت می‌ایستاد. جوابشان را می‌داد و با آنها مجادله می‌کرد. او حتی مشوق من در ادامهٔ این راه پر دردسر نیز بود. 📚 فصل اول/آن روزها/ص ۸ و ۹ 📚 کتابِ خون دلی که لعل شد @giyume69
اسلامِ عزیز... اسمش فاطمه بود. حنانه صدایش می‌کردند. بیست روزی می‌شد که خدا پسر دومش را بهش داده بود. اسم اولی را گذاشته بود محمدحسن و دومی را محمدعلی. قبل از شهادت نمی‌شناختمش‌. هرچه ازش می‌دانم برای بعد از شهادتش است. عکسش را که توی کانال‌های خبری دیدم چشم‌هایش برایم آشنا بود‌. نمی‌دانم چه سِری است که آدم‌ها وقتی شهید می‌شوند از ناآشنا بودن در می‌آیند. انگار سال‌هاست می‌شناسیمشان. می‌گویند توی آخرین پیام به شوهرش گفته بود: «ان‌شاءالله پودر بشم که خرجی برای دین نداشته باشم» چندجایی زنگ زدم. دلم خواست بیشتر از شهیده بدانم. چیزی دستگیرم نشد جز همین‌هایی که توی فضای مجازی پخش شده. یکی گفت توی بیوگرافی فضای مجازیش هم عین همین جملات را نوشته بود: «نجات اسلام قربانی می‌خواهد باشد که ما برای اسلام عزیز قربانی شویم.» هشت نفر بودن توی خانه که شهید شدند. خودش، محمدحسن و محمد علی‌ا‌ش، برادر و زن برادرش، سه فرزند برادرش. شهیده فاطمه(حنانه) رستمی هیچ خرجی برای دین نداشت. خانه‌شان را که زدند، جسمی از او نماند. @giyume69